کانون شاهین
دانلود موزیک ویدیو حمید عسکری , بیو گرافی محسن لرستانی , سريال دختران حوا , جدیدترین لباس نامزدی ساده وشیک , دانلود اهنگ جدید فرزاد فرزین به نام من و تو , عکس های عاشقانه با کیفیت , شعری عاشقانه از حافظ , دانلود اهنگ جدید فاطمه گل , عکس بازیگران فیلم آفتاب مهتاب زمین , عکس ماشین bmw z4

 

 

سرمربي ملوان انزلي:خستگي بازيكنان در كسب نتايج تيم تاثير منفي گذاشته است

 

سرمربي ملوان انزلي:خستگي بازيكنان در كسب نتايج تيم تاثير منفي گذاشته است

سرمربي تيم فوتبال ملوان بندرانزلي گفت: خستگي بازيکنان ناشي از فشردگي مسابقات ليگ برتر در کسب نتايج تيم در هفته هاي اخير تاثير منفي گذاشته است.

ديدار تيم هاي پاس همدان و ملوان بندرانزلي در چارچوب هفته سيزدهم ليگ برتر فوتبال کشور عصر جمعه در ورزشگاه شهداي قدس همدان با نتيجه يک بر يک پايان يافت.

''فرهاد پورغلامي'' جمعه شب در جمع خبرنگاران در همدان افزود: تيم ملوان در 19 روز گذشته پنج بازي حساس را پشت سر گذاشته و پيمودن مسيرهاي طولاني شهرها باعث افت بدني بازيکنان تيم شده است.

وي اضافه کرد: در پنج ديدار اخير، چهار مسابقه را ميهمان بوده ايم و در اين مدت فقط يک جلسه تمرين برگزار کرده ايم.

پورغلامي با ابراز رضايت از عملکرد بازيکنان تيمش در مقابل پاس همدان گفت: بازي سختي داشتيم و تيم پاس فقط به دنبال کسب برتري بود و در مقابل بازيکنان ملوان جانانه در دفاع و حمله حاضر شدند.

وي اظهار داشت: تاکتيک تيم پاس براي ما شناخته شده بود و توانستيم با تسلط در خط مياني اجازه نفوذ اين تيم را براي رسيدن به گل ندهيم.

وي افزود: پاسي ها در اين مسابقه بيشتر از ارسال توپ هاي بلند به قصد استفاده از فضاي پشت مدافعان تيم ملوان استفاده کردند که خوشبختانه خط دفاعي تيم ما عملکرد خوبي داشت.

وي در پاسخ به پرسش يکي از خبرنگاران در خصوص شعارهاي ناپسند تماشاگران تيم ملوان در اين مسابقه گفت: به دليل تمرکز در مسابقه توجهي به هواداران نداشتم اما اگر اتفاقي افتاده عذرخواهي مي کنم.



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-25 توسط kanonshahin

 

سایت بیتوته ، شما را برای دیدن نمونه هایی از تزیین سالاد الویه دعوت می کندا میدواریم مورد پسند شما واقع گردد.

 

تزیین الویه

 

 

تزیین الویه

 


تزیین الویه



تزیین الویه



تزیین الویه



تزیین الویه



تزیین الویه



تزیین الویه



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-23 توسط kanonshahin

 

آیا چت با فرد نامحرم اشكال دارد؟

 

در فرهنگ ديني، اسلام به ما توصيه مي كند، روابط دختر و پسر در حد ضرورت باشد و فرد روح و ذهن خود را از اين گونه امور آزاد گرداند؛ هنگامي هم كه فرد به سن رشد و بلوغ مي رسد، با مشورت بزرگان و خانواده،....


آيا چت با فرد نامحرم (در صورتي كه چت نه گفتاري باشدونه تصويري) اشكال دارد؟

 

پاسخ :

چت في نفسه اشكالي ندارد و به فتواي همه مراجع عظام، ارتباط متعارف دختر و پسر نامحرم در صورتي كه در چهارچوب احكام و قوانين شرعي باشد، اشكالي ندارد؛ اما در صورتي كه خوف مفسده و به گناه افتادن وجود داشته باشد و يا به قصد لذت و شهوت باشد، اشكال دارد

.

در فرهنگ ديني، اسلام به ما توصيه مي كند، روابط دختر و پسر در حد ضرورت باشد و فرد روح و ذهن خود را از اين گونه امور آزاد گرداند؛ هنگامي هم كه فرد به سن رشد و بلوغ مي رسد، با مشورت بزرگان و خانواده، مقدمات امر مقدس ازدواج را فراهم ساخته، و محبت هاي صادقانه خويش را در كانون گرم خانواده بارور سازد و بقيه ذهن خويش را از شهوات منصرف و به كارهاي عقلايي و شرعي مشغول شود، چنان چه در روايت است كه اميرالمؤمنين(ع) هميشه در سلام كردن پيشقدم بوده اند، مگر به بانوان جوان؛ و در وجه آن مي فرموده اند: مي ترسم آنچه از دست مي دهم بيش از آني باشد كه بدست مي آورم، و اين لزوم احتياط در اين رابطه را به ما نشان مي دهد.

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-20 توسط kanonshahin


طراح و مدافع اصلی تز حمله به ایران به قدرت رسید!

 

 

در جنگ نامحسوس ژنرالها برای ریاست ستاد ارتش اسراييل ژنرال یواف گالانت به پیروزی رسید. یواف گالانت درحالی از سوی باراک به ریاست ستاد ارتش اسراییل رسید که ‌به شدت به توسل به گزينه نظامي به جاي گزينه سياسي تمايل دارد و وي يکي از طرفداران شديد حمله به تاسيسات هسته اي ايران است.

 

یک روزنامه اماراتی در مقاله ای با عنوان" جنايتکار جديدي در ستاد ارتش اسراييل" به قلم فايز رشيد نوشت: ‌اين سمت مهمترين سمت دستگاه نظامي اسراييل محسوب مي شود و قطعا کسي که اين سمت را کسب مي کند، در اينده پستهاي سياسي مهمي را بعد از بازنشستگي از ارتش ،‌احراز خواهد کرد.

نويسنده خاطر نشان مي کند ،‌در اين راستا بايد گفت که اکثر روساي ستاد ارتش اسراييل ،‌بعد از بازنشستگي ،‌پستهاي عالي رتبه اي را کسب کرده اند به نحوي که تاکنون ،‌ از ميان هفده رئيس ستاد ارتش اسراييل ،‌ دو نفر يعني اسحاق رابين و ايهود باراک نخست وزير  شده اند و بسياري ديگر از اين روساي ستاد همچون موشه دايان و شائول موفاز نيز وزير شده اند.

‌بنا به گفته  بسياري از منابع اگاه ،‌يواف گالانت ،‌به شدت به توسل به گزينه نظامي به جاي گزينه سياسي تمايل دارد و وي يکي از طرفداران شديد حمله به تاسيسات هسته اي ايران است. وي فرماندهي حمله خونين و ويرانگر به غزه در اواخر سال دوهزار و هشت و اوايل سال دوهزار و نه را برعهده داشته است .

نويسنده مي افزايد ،‌ منظور اين منابع از بيان اين مسايل اين استکه نشان دهند ،‌ گالانت در مقايسه با ساير نامزدهاي احراز سمت رئيس ستاد ارتش اسراييل ،‌ فرد خونريزي است،با اينحال اين سوال را بايد پرسيد که ،‌ کدام يک از روساي ستاد اسراييل از زمان تشکيل رژيم صهيونيستي خونريز نبوده است ؟

روزنامه اماراتی نوشت:‌ با وجودي که دولت اسراييل بنا بر پيشنهاد ايهود باراک وزير دفاع اسراييل ،‌ با انتخاب ژنرال يواف گالانت به عنوان موافقت کرده است ،‌اما بنا به گزارش بسياري از مطبوعات اسراييل ،‌انتظار نمي رود که با اين انتخاب ، جنگ موسوم به" جنگ نامحسوس ژنرالهاي اسراييلي " خاتمه يابد ،‌ چرا که رياست ستاد ارتش اسراييل،‌ در اسراييل اهميت فوق العاده اي دارد .

نويسنده در پاسخ مي افزايد ،‌ميان اين ژنرال وان ژنرال در ارتش اسراييل تفاوت چنداني در نژاد پرستي و کشتار فلسطينيان بي گناه وجود ندارد و انها براي کشتار افراد بي گناه و استفاده از سلاحهاي ممنوعه در جنگهاي اسراييل، با يکديگر رقابت مي کنند و به اهدافي که بنا بر قوانين بين المللي همچون بيمارستانها و مدارس و مساجد و امبولانسها نبايد حمله  شود ،‌حمله مي کنند.

نويسنده مي افزايد ،‌ تمامي روساي ستاد ارتش اسراييل در جنگ پاکسازي قومي اسراييل و بيرون کردن اعراب از سرزمينشان و براه انداختن کشتار و قتل و غارت عليه فلسطينيان و اعراب و کشتار اسراي جنگي اعراب ، همچون اتفاقاتي که در جنگهاي سال هزار و نهصد و پنجاه شش و هزار و نهصد و شصت و هفت رخ داده است ،‌شرکت داشته اند.

نويسنده مي افزايد: ‌کسي که در اسراييل به عنوان رئيس ستاد ارتش اسراييل انتخاب مي شود ،‌بايد دستانش به خون افراد بي گناه الوده باشد و وي در جنگهاي خصمانه اسراييل ازموده شده است به نحوي که از يعقوب دوري اولين رئيس ستاد ارتش اسراييل تا يواف گالانت چنين بوده و هستند.

اين روزنامه نوشت‌: مهمترين واقعيت در رژيم صهيونيستي اين استکه ،‌ برخلاف کشورهاي جهان ‌ که  ارتش بخشي از حکومتها و دولتها است ، اسراييل عبارت است از ارتشي که دولت دارد .

نويسنده در توضيح اين عبارت ، خاطر نشان مي کند ،‌ اکثر مسوولان و مقامات سياسي اسراييل روزي در ارتش خدمت کرده اند و نظامي بوده اند.

نويسنده در خاتمه مي نويسد ،خلاصه کلام اينکه ‌،هيچ تفاوتي ميان روساي ستاد ارتش اسراييل وجود ندارد و تمامي انها جنايتکار هستند و رئيس جديد ستاد ارتش اسراييل نيز از جمله اين جنايتکاران است.../آخرین نیوز



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-18 توسط kanonshahin

 


دستگیری نیروهای آمریکایی هنگام ورود به ایران

 

 

 تعداد 7 تن از نیروهای آمریکایی به همراه دو ایرانی که قصد ورود به خاک جمهوری اسلامی ایران از مرز کوهک شهرستان سراوان را داشته اند با هوشیاری عوامل مرزبانی شناسایی و دستگیر شده اند.

سایت روزنامه اصولگرای جوان نوشت: اخیرا تعدادی از نیروهای آمریکایی که قصد ورود به مرزهای جمهوری اسلامی ایران را داشته اند، هنگام ورود توسط نیروهای مرزبانی دستگیر شده اند.

 

گفته می شود دو ایرانی همراه با نیروهای آمریکایی هنگام دستگیری موفق به فرار شده اند.../جوان آنلاین



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-16 توسط kanonshahin

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه و كان ‌من‌ دعائه عليه السلام اذا ابتدا بالدعاء بداء بالتحميد لله ‌عز‌ ‌و‌ ‌جل‌ ‌و‌ الثناء عليه  


اللغه: حمد ثناء كردن ‌به‌ زبان لكن بازاء صفات اختياريه ‌كه‌ ‌در‌ محمود هست ‌و‌ اگر بازاء صفات ذاتيه ‌ى‌ قهريه باشد ‌او‌ ‌را‌ مدح گويند بلى ‌آن‌ صفات اختياريه ‌كه‌ ‌به‌ اعتبار ‌او‌ صدق حمد شود اعم است ‌كه‌ ‌به‌ ازاء نعمت باشد ‌يا‌ غير آن.  
اول: افعل تفضيل است اگر ‌چه‌ مستعمل ‌در‌ غير ‌او‌ ‌هم‌ شود اول افعل فعل ندارد بعضى گفته اند اصل اول اوءل بود ‌من‌ وءل تبديل همزه بواو ‌شد‌ ‌بر‌ خلاف قياس ‌يا‌ اصل ‌او‌ اوول بود قلب همزه بواو ‌شد‌ ‌و‌ ادغام شد، الف لام ‌در‌ الحمد احتمال ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ جنسيت ‌و‌ استغراق ‌را‌ دارد بلكه ابلغ استغراقست زيرا ‌كه‌ افاده كند ‌كه‌ ثناء ‌هر‌ محمود بواسطه ‌ى‌ صفات اختياريه ‌او‌ راجع ‌به‌ خداست زيرا ‌كه‌ ‌هر‌ غير ‌او‌ اثر صنع ‌او‌ است ‌پس‌ ‌هر‌ غير بالواسطه راجع بذات مقدس ‌او‌ است.  

شرح: يعنى ثناء مختص ‌به‌ ذات بارى است ‌كه‌ اين صفت دارد ‌كه‌ مقدم است ‌بر‌ ‌هر‌ شى ء بدون اينكه شى ء ‌بر‌ ‌او‌ مقدم شود ‌و‌ عقب ‌و‌ آخر ‌هر‌ شى ء بدون اينكه شى ء ‌بر‌ ‌او‌ موخر شود ‌و‌ عقب ‌او‌ باشد ‌و‌ اين مطلب كنايه است ‌از‌ اينكه ذات پاك ‌او‌ صفت تبدل ‌و‌ تغير ‌در‌ ‌او‌ نيست چنانكه ‌در‌ غير واجب است.  
بعباره اخرى ‌هر‌ مسبوق بغير ‌و‌ سابق بغير صفات ‌او‌ صفات تغير است مگر اينكه سابق باشد بلا مسبوق ‌و‌ سابق ‌به‌ غير، ‌از‌ حضرت ابوعبدالله عليه الصلوه ‌و‌ السلام سئوال ‌از‌ قول خداوند تعالى: ‌هو‌ الاول ‌و‌ الاخر نمودند فرمود: چيزى نيست مگر اينكه هلاك ‌مى‌ شود ‌و‌ متغير ‌مى‌ شود ‌به‌ غير ‌و‌ زوال عارض ‌و‌ داخل ‌او‌ ‌مى‌ شود مگر ذات بارى ‌او‌ زايل نشده ‌و‌ نمى شود ‌از‌ حالت واحده، اوست اول ‌هر‌ چيزى ‌او‌ است آخر ‌هر‌ شى ء صفات ‌و‌ اسماء ‌و‌ علامات ‌او‌ متغير نمى شود همچنانكه غير ‌او‌ مختلف ‌در‌ صفات ‌و‌ علامات ‌مى‌ شود مثل انسان اول ‌او‌ خاك بعد گوشت بعد خون گاهى خاكستر ‌و‌ همچنين خرما ‌از‌ اول امر ‌او‌ ‌تا‌ ‌به‌ مرتبه ‌ى‌ تمريت برسد ذات بارى منزه هست ‌از‌ اين تغييرات.  

شرح: يعنى كوتاه است چشمهاى بينندگان ‌از‌ ديدن ‌او‌ تعبير ‌به‌ قصر دون عجز ‌از‌ براى دفع توهم خلاف مقصود است زيرا ‌كه‌ عجز دلالت ‌بر‌ امكان رويت ‌مى‌ كند لكن مانع دارد ‌از‌ وقوع ‌به‌ خلاف قصور ‌و‌ كوتاهى ‌و‌ ‌آن‌ دلالت ‌مى‌ كند ‌بر‌ عدم قابليت ‌او‌ مر رويت ‌را‌ ‌و‌ اين مطلب ‌حق‌ است زيرا ‌كه‌ مرئى واقع شدن محتاج است ‌به‌ شروط تسعه مثل اينكه مرئى ‌در‌ جهت مقابله وائى باشد ‌و‌ مثل اينكه بيننده ‌را‌ قوه باصره سالم باشد ‌و‌ مثل اينكه مرئى ‌در‌ كمال صغارت نباشد ‌كه‌ قابل نباشد ‌از‌ جهت ديدن ‌و‌ مثل اينكه ذى لون باشد ‌و‌ مثل اينكه ‌در‌ نهايت  

دورى ‌و‌ نهايت نزديكى نباشد ‌و‌ غير ذلك اگر ذات بارى العياذ بالله ديده شود بايد ‌در‌ جهتى ‌از‌ جهات باشد بودن ‌در‌ جهت ‌از‌ خواص حادث است ‌و‌ ‌او‌ منزه است ‌از‌ حدوث والا بارى نشايد باشد ‌و‌ تعبير ‌به‌ اوهام دون عقول دلالت ‌بر‌ كمال عجز ‌و‌ احصاء وصف موصوفست زيرا ‌كه‌ تصرفات قوه ‌ى‌ ‌و‌ هميه ازيد است ‌از‌ قوه ‌ى‌ عقليه ‌و‌ مع ذلك نمى تواند احصاء كند قطره ‌ى‌ ‌از‌ قطرات بحار اوصاف ‌او‌ را.  
شرح: يعنى كوتاه است چشم بينندگان ‌از‌ ديدن ‌او‌ ‌و‌ عاجز است قوه ‌ى‌ وهميه ‌ى‌ مردمان ‌و‌ وصف كنندگان ‌از‌ صفت او.  
بيان: امام عالى مقام عليه الصلوه ‌و‌ السلام تعبير فرمود ‌در‌ فقره ‌ى‌ ثانيه عن نعته دون احصاء نعته ‌با‌ وجود اينكه بعضى ‌از‌ صفات ‌او‌ جلت عظمته ‌در‌ زبان مردم شايع ‌و‌ هويدا است ‌سر‌ اين تعبير آنست ‌كه‌ همچنانكه ذات ‌او‌ معلوم نيست صفات ‌او‌ ‌هم‌ معلوم نيست ‌و‌ لذا قدرت ‌بر‌ نعت ‌او‌ نيست ‌و‌ الان بعضى ‌از‌ صفات ‌كه‌ ‌در‌ السنه جارى شود ‌از‌ بابت اذن ‌او‌ است ‌بر‌ اين ‌نه‌ ‌به‌ فهم ما، ‌و‌ نعم ‌ما‌ قال المثنوى:  
اين ثناى ‌حق‌ ‌تو‌ ‌از‌ رحمت است  
چون نماز استحاضه رخصت است   

ابتداع ‌و‌ بدعت كار تازه كردن يعنى كارى كند ‌كه‌ ديگران نكرده باشند مثل اينكه ‌بى‌ نقش ‌و‌ ‌بى‌ مثال ‌و‌ ‌بى‌ ماده شى ء ‌را‌ ‌از‌ كتم عدم ‌به‌ وجود آورد، ‌و‌ براى خاطر همين مطلب است ‌كه‌ ذات مقدس ‌او‌ ‌را‌ نداء كند ‌به‌ ‌يا‌ مبدع.  
اختراع يعنى ايجاد كردن شايد ‌كه‌ اين اعم باشد ‌از‌ ابتداع مشيت ‌آن‌ شاء ‌به‌ معنى خواستن ‌و‌ اراده.  
شرح: يعنى ابداع ‌و‌ ايجاد ‌و‌ كار تازگى كرده است ‌به‌ سبب قدرت خود مخلوق ‌را‌ ايجاد كرد ‌و‌ ايجاد كرد مردم ‌را‌ ‌بر‌ مشيت خود ايجاد كردنى.  
بيان: ‌در‌ تعديه ابتداع ببا ‌و‌ اختراع بعلى ‌و‌ منشاء اول قدرت ‌كه‌  

صفت ذات است ‌و‌ ثانى مشيت ‌كه‌ صفت فعل است شايد دلالت كند ‌بر‌ اخصيت ابتداع يعنى ‌او‌ عبارت باشد ‌از‌ ‌بى‌ ماده ‌و‌ اصل خلقت كردن.  

اللغه: سلوك ‌به‌ معنى دخول يقال سلكته ‌اى‌ دخلته.  
بعث: ‌به‌ معنى فرستادن ‌و‌ برانگيزانيدن، اراده ‌و‌ محبت ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى ميل نفس ‌و‌ دوست داشتن ‌و‌ اين ‌دو‌ صفت ‌از‌ صفات بشر است لكن اسناد اين ‌دو‌ صفت ‌به‌ ذات بارى ‌به‌ اعتبار ‌دو‌ معنى ديگر است.  
اما اراده يعنى دانستن باشياء على الوجه الاكمل ‌و‌ الاتم.  
‌و‌ اما محبت: انعام ‌بر‌ مخلوقست ‌هر‌ ‌كه‌ هست ‌به‌ حسب حال ‌و‌ استعداد ‌او‌  
شرح: يعنى داخل كرد ايشان ‌را‌ ‌در‌ راه اراده ‌ى‌ خود ‌به‌ عباره اخرى داخل ‌در‌ وجود كرد ‌هر‌ مخلوق ‌را‌ ‌به‌ حسب اصلح ‌و‌ اكمل ‌و‌ اتم بحال ‌او‌ ‌در‌ وجود، فرستاد ايشان ‌را‌ ‌در‌ راه انعام خود يعنى ايشان ‌را‌ ‌از‌ عدم ‌به‌ وجود آورد، اعطاء وجود ‌بر‌ قوالب معدومه يكى ‌از‌ راههاى محبت ‌و‌ انعام ‌او‌ است ‌كه‌ اينها ‌را‌ ‌كه‌ خلقت كرد شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ مرتب ‌در‌ وجود هستند مثلا خلقت زيد ‌در‌ هزار سال قبل ‌و‌ خلقت عمرو بعد ‌از‌ هزار سال ‌هر‌ ‌يك‌ اصلح ‌و‌ اكمل است ‌به‌ حال خلقت ‌او‌ ‌در‌ همان وقت ‌كه‌ خلقت شده بود اگر خلاف شود خلاف اراده ‌به‌ معنى مذكور شده ‌پس‌ اين مخلوق آقائى ‌و‌ مولائى ندارد تاخير ‌از‌ زمانى ‌كه‌ خداى مقدم كرده است ايشان ‌را‌ ‌به‌ سوى ‌او‌ ‌و‌ توانائى ندارند ‌كه‌ پيشى بگيرند ‌به‌ سوى زمانى ‌كه‌ خداوند عقب انداخت ايشان ‌را‌ ‌از‌ ‌آن‌ زمان، ‌به‌ عبارت اخرى مالك نيستند مقدم ‌را‌ موخر كنند ‌و‌ موخر ‌را‌ مقدم.  
قال الله تعالى: عنت الوجوه للحى القيوم بدانكه ‌در‌ فقره ‌ى‌ اولى تعبير  

بلايملكون ‌و‌ ‌در‌ ثانيه بلايستطيعون شايد ‌از‌ باب تفنن ‌در‌ عبارت ‌كه‌ نوعى ‌از‌ بلاغت است باشد.  
توضيح: بعضى ‌از‌ افاضل ‌از‌ براى اين فقره معانى ديگر ‌هم‌ كرده اند مثل اينكه تغيير احكام ‌در‌ اوقات ‌كه‌ قرار داده شده است بدهند نمى توانند، ‌و‌ اين ‌در‌ كمال بعد است زيرا ‌كه‌ عصاه ‌و‌ فسقه ‌به‌ حسب دواعى خودشان تبديل ‌و‌ تغيير ‌مى‌ دهند ‌و‌ لفظ ثم ‌نه‌ اينكه ‌از‌ براى رتبه ‌و‌ تاخير زمانى باشد بلكه بيان ‌و‌ تفسير باشد ‌از‌ براى ابتداع ‌و‌ اختراع دلالت ‌مى‌ كند ‌بر‌ اين مقاله لفظ ثم ‌در‌ بعضى ‌از‌ فقرات بعد.  

اللغه: جعل ‌از‌ براى ‌او‌ معانى عديده است گاه استعمال ‌مى‌ شود ‌به‌ معنى طفق ‌و‌ صار ‌در‌ اين مقام لازم است ‌و‌ ‌در‌ مرتبه ‌ى‌ ديگر ‌به‌ معنى اوجد ‌در‌ اين وقت متعدى است ‌به‌ ‌يك‌ مفعول ‌و‌ ‌در‌ مرتبه ‌ى‌ سيم ‌به‌ معنى صيرورت ‌در‌ اين وقت متعدى ‌به‌ ‌دو‌ مفعولست ‌و‌ مقام ‌از‌ قبيل سيم است.  
روح: عبارت است ‌از‌ ‌آن‌ چيزيكه حركت متحرك ‌به‌ ‌او‌ است يعنى زندگانى بنابراين نسخه حاجت دارد ‌به‌ حذف مضاف يعنى صاحب روح ‌و‌ ‌در‌ بعضى ‌از‌ نسخ بدل روح زوج بزاء معجمه ‌به‌ معنى جفت ‌و‌ نوع ‌و‌ انيس ‌و‌ قرين.  
قوت: يعنى خوردنى.  
رزق: ‌به‌ معنى روزى ‌و‌ ‌او‌ ‌به‌ معنى قوت ‌يا‌ قريب ‌او‌ است.  
التركيب: ‌من‌ زاد ‌و‌ ‌من‌ نقص مفعول ‌به‌ است مقدم ‌بر‌ فاعل شده است ‌كه‌ ناقص ‌و‌ زايد باشد.  
شرح: يعنى گردانيده است ‌از‌ براى ‌هر‌ صاحب روح ‌از‌ مخلوق قوت  

معلوم مقسوم ‌از‌ روزى خود ‌كم‌ نمى كند ‌كم‌ كننده ‌ى‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ خدا زياد كرده است ‌و‌ زياد نمى كند زيادكننده ‌ى‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ خداى ‌كم‌ كرده است ‌به‌ عباره اخرى اگر مقدر اوضيق معيشت باشد ديگرى قادر نيست ‌كه‌ مبدل ‌به‌ سعه كند ‌و‌ همچنين عكس.  
توضيح حال ‌و‌ دفع اشكال آيات ‌و‌ روايات ‌به‌ ‌حد‌ تواتر است، ‌كه‌ ارزاق مقسوم است ‌هر‌ ‌كه‌ ‌از‌ جهت ‌او‌ رزقى مقدر است ‌نه‌ زياد ‌از‌ ‌آن‌ ‌مى‌ شود ‌و‌ ‌نه‌ ‌كم‌ ‌و‌ امر ‌در‌ يد قدرت ‌او‌ است ‌و‌ روزى ‌از‌ قبل ‌او‌ نازل شود ‌به‌ ‌هر‌ ‌كه‌ ‌به‌ حسب فراخور حال او.  
‌و‌ ايضا ‌در‌ بعضى ‌از‌ آيات وارد است ‌كه‌ ‌بر‌ خدا حتم است ‌و‌ لازم، ‌كه‌ روزى مخلوق خود بدهد ‌پس‌ طلب ‌آن‌ كردن بعد ‌از‌ التزام خداى ‌بى‌ نفع ‌و‌ دعاء ‌و‌ الحاح ‌به‌ جانب ‌او‌ كردن عبث خواهد بود.  
جواب عرفانى ‌آن‌ اين است ‌كه‌ گوئيم ‌كه‌ ‌آن‌ قدرى ‌كه‌ ‌به‌ ‌او‌ بستگى دارد يعنى بقاء قوه ‌ى‌ حيوه بدون ‌آن‌ نخواهد ‌شد‌ ‌بر‌ حضرت احديت لازم ‌و‌ زايد ‌بر‌ اين حاجت ‌به‌ كسب ‌و‌ دعاء دارد چنانكه ‌بر‌ اين مقاله وجدان شهادت دهد، ‌و‌ جواب تحقيقى ‌آن‌ است ‌كه‌ چنانكه اين آيات ‌و‌ روايات وارد است آيات ‌و‌ روايات ‌در‌ تحصيل كسب ‌هم‌ وارد است حتى ‌در‌ بعضى وارد است ‌كه‌ ‌از‌ ‌ما‌ نيست كسى ‌كه‌ كسب نكند ‌در‌ روايت على ‌بن‌ عبدالعزيز وارد است ‌كه‌ امام عالى مقام جعفر ‌بن‌ محمد عليه السلام ‌به‌ ‌او‌ گفت: ‌چه‌ ‌مى‌ كند عمر ‌بن‌ مسلم عرض كردم فداى ‌تو‌ شوم مشغولست ‌به‌ عبادت كردن ‌و‌ ترك تجارت، فرمود: واى ‌بر‌ ‌او‌ نفهميد ‌كه‌ تارك طلب تجارت دعاء ‌او‌ مستجاب نمى شود، جماعتى ‌در‌ زمان حضرت رسول الله صلى الله عليه ‌و‌ آله بعد ‌از‌ اينكه آيه ‌ى‌ ‌و‌ ‌من‌ يتق الله يجعل له مخرجا ‌و‌ يرزقه ‌من‌ حيث لايحتسب نازل ‌شد‌ درهاى خانهاى خود ‌را‌ بستند ‌و‌ مشغول شدند ‌به‌ عبادت كردن ‌و‌ گفتند ‌كه‌ خدا كفالت رزق ‌ما‌ كرد اين مطلب ‌بر‌ حضرت رسول صلى الله عليه ‌و‌ آله رسيد حضرت عقب ايشان فرستاد ‌و‌ فرمود: ‌چه‌ باعث ‌شد‌ شما ‌را‌ ‌به‌ سوى اين  

كارى ‌كه‌ ‌مى‌ كنيد؟ عرض كردند ‌يا‌ رسول الله صلى الله عليه ‌و‌ آله خدا ‌كه‌ كفيل ارزاق باشد ‌پس‌ ‌ما‌ روى ‌به‌ عبادت آورديم فرمود: ‌هر‌ ‌كه‌ اين عمل ‌را‌ كند دعاى ‌او‌ مستجاب نمى شود لازم است ‌بر‌ شما كسب ‌و‌ تجارت، ‌و‌ قصه ‌ى‌ داود على نبينا ‌و‌ آله ‌و‌ عليه السلام معروفست ‌در‌ بعضى ‌از‌ روايات وارد است ‌كه‌ عبادت هفتاد جزء دارد ‌از‌ همه بالاتر كاسبى كردن است ‌پس‌ ‌در‌ جواب گوئيم: اما رزق ‌از‌ جانب خداى تعالى است ‌و‌ خالق ارزاق ‌بر‌ ‌او‌ لازم است ‌كه‌ ‌از‌ جهت مخلوق خود خوردنى خلق نمايد ‌و‌ الا خلاف عدلست اما سعه ‌و‌ ضيق ‌به‌ حسب مقتضيات ‌و‌ موانع است اما قسمت ارزاق ‌از‌ قبل ‌او‌ است يعنى ‌در‌ نزد خود ‌از‌ براى ‌هر‌ ‌كه‌ رزقى ‌به‌ حسب استعداد ‌او‌ قرار داده است لكن زياده ‌و‌ نقصان ‌مى‌ شود ‌به‌ واسطه ‌ى‌ اطاعت ‌و‌ عصيان ‌و‌ شايد ‌به‌ حسب دعا ‌و‌ ترك دعا ‌هم‌ بشود ‌و‌ بالجمله منافات ‌ما‌ بين ‌دو‌ صفت ‌از‌ اخبار ‌و‌ آيات نيست.  
تتميم: نزاعى است ‌ما‌ بين معتزله ‌و‌ اشاعره ‌كه‌ روزى حرام ‌مى‌ تواند بشود ‌يا‌ آنكه روزى منحصر است ‌به‌ حلال فرقه ‌ى‌ اولى ‌را‌ اعتقاد ‌بر‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ حرام روزى نمى شود زيرا ‌كه‌ خداى منع ‌از‌ انتفاع ‌به‌ حرام كرده است ‌پس‌ چگونه حرام رزق ‌مى‌ شود علاوه اسناد روزى دادن ‌را‌ ‌به‌ خود ‌مى‌ دهد چگونه حرام منسوب ‌به‌ ‌او‌ ‌مى‌ شود .  
اشعريه ‌را‌ اعتقاد ‌بر‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ حرام رزق ‌مى‌ شود ‌و‌ الا كسى ‌كه‌ ‌در‌ طول عمر خود حلال نخورد بايد مرزوق نشود ‌و‌ هذا باطل ‌و‌ قطعا قول اشعرى خالى ‌از‌ قوت نيست زيرا ‌كه‌ خداى تعالى ‌ما‌ يوكل ‌را‌ خلقت كرد كسى ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ بخورد ‌به‌ ‌هر‌ وجه ‌مى‌ گويند روزى خدا ‌را‌ خورده است.  

اللغه: لفظ ثم ‌از‌ براى مجرد تفاوت اين ‌دو‌ حالت هست ‌نه‌ ‌از‌ براى تاخير زمانى.  
ضرب: ‌به‌ معنى زدن ‌و‌ نصب كردن ‌و‌ قرار دادن.  
حيوه: زندگانى.  
اجل: ‌به‌ تحريك مدت قرار دادن ‌و‌ اين ‌در‌ مقابل تعجيل است.  
موقوت: يعنى وقت قرار داده شده.  
امد: زمانيكه ‌به‌ نهايت رسيده باشد.  
خطوه: گام زدن ‌و‌ رفتن.  
رهق: فرو گرفتن يقال رهقه ‌اى‌ غشيه.  
اعوام: جمع عام ‌به‌ معنى سال دهر، روزگار، عمر بضم العين جمع عمر يعنى بقاء اقصا الشى ء نهايته، اثر: جاى پاى.  
التركيب: موقوتا ‌و‌ محدودا ‌دو‌ صفت هستند ‌از‌ براى ‌دو‌ موصوف، ‌و‌ غرض ‌از‌ ايشان تخصيصا زيرا ‌كه‌ اجل مطلق زمان قرار دادن ‌و‌ امد مطلق نهايت ‌و‌ اين ‌دو‌ صفت آورده ‌شد‌ ‌كه‌ دلالت كند ‌كه‌ ‌آن‌ زمان ‌از‌ براى ‌او‌ وقت قرار داده ‌شد‌ ‌كه‌ توهم جهل ‌در‌ ‌آن‌ نشود ‌و‌ همچنين ‌در‌ آمد.  
شرح: يعنى ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ قرار داد ‌از‌ براى ‌آن‌ روح ‌در‌ زندگانى ‌آن‌ زمان معين ‌و‌ نصب كرد ‌از‌ براى ‌آن‌ روح زمانى ‌كه‌ آخر ‌آن‌ معلوم است ‌به‌ اين معنى ‌كه‌ زياد ‌و‌ ‌كم‌ نمى شود قدم ‌و‌ گام ‌به‌ سوى ‌او‌ نهد ‌در‌ ايام بقاء خود ‌و‌ فروگيرد ‌آن‌ زمان ‌را‌ ‌در‌ سنوات ‌و‌ سالهاى روزگار خود ‌تا‌ اينكه برسد روح ‌به‌ آخر جائى ‌كه‌ قدم بايست نهد يعنى ديگر جاى اثر قدم ‌از‌ براى ‌او‌ نيست ‌و‌ استيعاب كند حساب عمرش ‌را‌ ديگر زمان ‌از‌ براى بقاى ‌او‌ نيست.  
دفع شبهه: ‌از‌ اين فقره معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ اجل ‌هر‌ ‌كه‌ اجل مسمى است  

كه قابل زياده ‌و‌ نقصان نيست ‌و‌ اين منافات دارد ‌با‌ طلب زيادتى عمر ‌از‌ خدا كردن ‌يا‌ فرار ‌از‌ طاعون ‌و‌ وباء ‌و‌ بعضى امراض كردن ‌يا‌ صله ‌ى‌ رحم سبب زيادتى عمر ‌مى‌ شود ‌دو‌ ركعت نماز ‌در‌ مسجد سهله ‌دو‌ سال عمر ‌را‌ زياد ‌مى‌ كند ‌يا‌ زيارت سيدالشهداء عليه السلام ‌از‌ عمر نوشته نمى شود جواب اين شبهه نظير جواب شبهه ‌ى‌ رزقست ‌و‌ گوئيم ‌از‌ براى ‌هر‌ ‌يك‌ اجل معينى قرار داده ‌شد‌ لكن ‌به‌ واسطه ‌ى‌ بعضى ‌از‌ جهات خارجه عمر زياد ‌و‌ ‌كم‌ ‌مى‌ شود مثل نمردن عروس ‌به‌ واسطه ‌ى‌ صدقه دادن بعد ‌از‌ اخبار حضرت عيسى على نبينا ‌و‌ آله ‌و‌ عليه السلام ‌به‌ موت ‌آن‌ عروس ‌و‌ كشته شدن زيد ‌بن‌ على ‌بن‌ الحسين عليهما الصلوه ‌و‌ السلام ‌به‌ واسطه ‌ى‌ نخواندن ‌دو‌ ركعت نماز ‌در‌ مسجد سهله.  
اللغه: ندب ‌به‌ معنى خواندن ‌و‌ دعوت.  
وفور: زيادتى ‌و‌ بسيارى.  
ثواب: عوض عمل خوب.  
حذر: ترسيدن.  
عقاب: جزاى عمل بد.  
التركيب: موفور ثوابه ‌و‌ محذور عقابه ‌از‌ قبيل اضافه صفت ‌به‌ موصوف است زيرا ‌كه‌ زيادتى صفت ثواب است ‌نه‌ عكس ‌و‌ همچنين محذور عقابه، عدلا حال است ‌از‌ براى فاعل قبض ‌يا‌ فاعل يجزى اگر ‌چه‌ ‌هر‌ ‌دو‌ خداى تعالى است.  
شرح: بعد ‌از‌ اينكه قضاى حاجت روح ‌در‌ اين نشاه ‌در‌ ايام مهلت ‌او‌ ‌شد‌ ‌مى‌ برد روح ‌را‌ ‌به‌ جانب چيزى روح ‌را‌ دعوت ‌به‌ سوى ‌او‌ كرده بود ‌كه‌ اگر كار خوب كردى ثواب ‌مى‌ دهم ‌و‌ اگر كار ‌بد‌ نمودى عقاب ‌مى‌ نمايم   

و اين جزاى خير ‌و‌ ‌شر‌ دادن  

از روى عدل است ‌نه‌ ظلم تعالى عن ذلك علوا كبيرا زيرا ‌كه‌ ظلم صفت محتاج است ‌نه‌ غنى مطلق عدل اقتضاء اين مطلب كند.  
اللغه:  
تقدس پاك ‌و‌ منزه بودن الاشتقاق:  
اسماء جمع اسم ماخوذ ‌از‌ سمو بمعنى رفعت ‌و‌ حذف لام الفعل شد، ‌و‌ عوض ‌او‌ همزه آورده ‌شد‌ چنانكه بصريين ‌مى‌ گويند، ‌يا‌ ‌از‌ وسم سمه كوعد عده حذف واو شده است ‌و‌ عوض ‌او‌ همزه آورده شده است چنانكه كوفيين ‌مى‌ گويند ‌و‌ اين مذهب بعيد است زيرا ‌كه‌ معهود نيست ‌كه‌ حذف حرف اول كنند ‌و‌ عوض ‌او‌ همزه آورند، اسماء نمونه ‌و‌ دلائل ‌و‌ علامات ‌بر‌ مسمى هيچ ‌از‌ اسماء ذات بارى تعالى دلالت نمى كند ‌بر‌ ظلم ‌و‌ جور ‌و‌ فعل قبيح او، آلاء جمع الى بالقصر ‌و‌ فتح الهمزه.  
‌در‌ غريب اللغه بحركات ثلث بمعنى نعمتها.  
شرح: يعنى منزه است اسماء بارى ‌از‌ اينكه دلالت ‌بر‌ ظلم ‌او‌ كند ‌يا‌ ‌بر‌ ساير نقايص ‌و‌ ‌او‌ منزه است ‌از‌ تمام عيوب ‌و‌ نقايص ‌و‌ نعمتهاى ‌او‌ ظاهر است ‌و‌ هويدا ‌و‌ اين كنايه است ‌از‌ ذاتى ‌كه‌ دلالت ‌بر‌ اسماء ‌بر‌ خوبى ‌او‌ كند ‌و‌ نعمتهاى ‌او‌ ‌بر‌ ‌هر‌ شقى ‌و‌ سعيد مستولى است ‌چه‌ حاجت ‌به‌ ظلم دارد، ‌او‌ سئوال نمى شود ‌از‌ كارش بلكه مردم سئوال ‌مى‌ شوند ‌از‌ كارهايشان ‌و‌ اين فقره ‌هم‌ ‌ما‌ بين مردم شايع است ‌كه‌ فعل شخص بزرگ جاى عيب ‌و‌ مناقشه نيست ‌و‌ عيب ‌و‌ مناقشه ‌در‌ افعال رعيت است.  

اللغه: الا بلاء عطيه ‌و‌ بخشش كردن.  
مننن ‌و‌ نعم: جمع منت ‌و‌ نعمت ‌در‌ معنى قريب همديگر هستند ‌آن‌ چيزى ‌كه‌ اعتقاد حقير است ‌در‌ فرق ‌ما‌ بين اين ‌دو‌ لفظ ‌آن‌ است ‌كه‌ منت اطلاق ‌مى‌ شود ‌در‌ دفع ضرر مثل آزاد كردن اسير ‌و‌ عبد ‌و‌ دفع دشمن ‌و‌ امثال اينها ‌و‌ نعمت عبارت ‌از‌ چيز دادن است مثل كسوه ‌و‌ مسكن ‌و‌ نان ‌و‌ آب ‌و‌ امثال اينها.  
اسباغ: ‌به‌ معنى رسانيدن ‌و‌ اتمام يقال اسبغه ‌اى‌ افاضه اسبغ الوضوء ‌اى‌ اتمه.  
حد: مرتبه.  
بهيمه: جمع ‌او‌ بهايم ‌به‌ معنى حيوان غير مميز.  
محكم: يعنى واضح الدلاله ‌يا‌ ثابتى ‌كه‌ نسخ نشود.  
انعام: جمع نعم يعنى چهارپايان.  
التركيب: على ‌ما‌ ابلاه متعلق بحمده ‌و‌ اسبغ عطف ‌بر‌ ابلاء جزاء لو الشرط تصرفوا ‌و‌ توسعوا.  
يعنى: حمد سزاوار ذاتى است ‌كه‌ اگر حبس ‌مى‌ كرد ‌از‌ بندگان خود شناختن ثناء خود ‌را‌ ‌بر‌ چيزى ‌كه‌ امتحان نمود ايشان ‌را‌ ‌از‌ منتهاى ‌پى‌ ‌در‌ ‌پى‌ ‌كه‌ اعطاء ايشان كرد ‌و‌ نعمتهاى آشكارى ‌كه‌ ‌بر‌ ايشان رسانيد ‌هر‌ آينه تصرف ‌در‌ منن ‌او‌ ‌مى‌ كردند ‌پس‌ ثناء ‌او‌ نمى كردند ‌و‌ ‌هر‌ آينه غرق نعمت ‌او‌ ‌مى‌ شدند ‌پس‌ شكر نمى كردند اگر چنين ‌مى‌ شدند ‌هر‌ آينه خارج ‌مى‌ شدند ‌از‌ مرتبه ‌ى‌ انسانيت ‌به‌ سوى  

اللغه: الا بلاء عطيه ‌و‌ بخشش كردن.  
مننن ‌و‌ نعم: جمع منت ‌و‌ نعمت ‌در‌ معنى قريب همديگر هستند ‌آن‌ چيزى ‌كه‌ اعتقاد حقير است ‌در‌ فرق ‌ما‌ بين اين ‌دو‌ لفظ ‌آن‌ است ‌كه‌ منت اطلاق ‌مى‌ شود ‌در‌ دفع ضرر مثل آزاد كردن اسير ‌و‌ عبد ‌و‌ دفع دشمن ‌و‌ امثال اينها ‌و‌ نعمت عبارت ‌از‌ چيز دادن است مثل كسوه ‌و‌ مسكن ‌و‌ نان ‌و‌ آب ‌و‌ امثال اينها.  
اسباغ: ‌به‌ معنى رسانيدن ‌و‌ اتمام يقال اسبغه ‌اى‌ افاضه اسبغ الوضوء ‌اى‌ اتمه.  
حد: مرتبه.  
بهيمه: جمع ‌او‌ بهايم ‌به‌ معنى حيوان غير مميز.  
محكم: يعنى واضح الدلاله ‌يا‌ ثابتى ‌كه‌ نسخ نشود.  
انعام: جمع نعم يعنى چهارپايان.  
التركيب: على ‌ما‌ ابلاه متعلق بحمده ‌و‌ اسبغ عطف ‌بر‌ ابلاء جزاء لو الشرط تصرفوا ‌و‌ توسعوا.  
يعنى: حمد سزاوار ذاتى است ‌كه‌ اگر حبس ‌مى‌ كرد ‌از‌ بندگان خود شناختن ثناء خود ‌را‌ ‌بر‌ چيزى ‌كه‌ امتحان نمود ايشان ‌را‌ ‌از‌ منتهاى ‌پى‌ ‌در‌ ‌پى‌ ‌كه‌ اعطاء ايشان كرد ‌و‌ نعمتهاى آشكارى ‌كه‌ ‌بر‌ ايشان رسانيد ‌هر‌ آينه تصرف ‌در‌ منن ‌او‌ ‌مى‌ كردند ‌پس‌ ثناء ‌او‌ نمى كردند ‌و‌ ‌هر‌ آينه غرق نعمت ‌او‌ ‌مى‌ شدند ‌پس‌ شكر نمى كردند اگر چنين ‌مى‌ شدند ‌هر‌ آينه خارج ‌مى‌ شدند ‌از‌ مرتبه ‌ى‌ انسانيت ‌به‌ سوى  

مرتبه ‌ى‌ بهيميه ‌پس‌ ‌مى‌ باشند مثل كسانى ‌كه‌ وصف كرد خدا ‌در‌ محكم كتاب خود اين جماعتى ‌را‌ ‌كه‌ ‌در‌ آيات ‌من‌ تدبر نمى كنند مثل چهارپايان هستند ‌يا‌ گمراه ‌تر‌ هستند ‌از‌ ايشان وجه اضليت انسان غير عالم ‌از‌ بهيمه ‌يا‌ ‌از‌ جهت ‌آن‌ است ‌كه‌ بهيمه ‌را‌ اگر زجر كنند منزجر ‌مى‌ شود ‌و‌ اگر امر كنند بجاى ‌مى‌ آورد ‌به‌ خلاف انسان ‌كه‌ ‌با‌ اين همه انبياء ‌و‌ اوصياء هيچ اعتناء نمى كنند ‌و‌ ‌يا‌ وجه ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌بر‌ بهايم آلت معرفت ‌و‌ تميز داده نشده ‌به‌ خلاف انسان ‌كه‌ داده ‌شد‌ ‌بر‌ ‌او‌ ‌و‌ اسباب تميز ‌و‌ معرفت مع ذلك اعمال نمى كند.  
دفع شبهه: قوله عليه الصلوه ‌و‌ السلام ‌و‌ لو كانوا كذلك مقصود ‌از‌ اين فقره ‌نه‌ اين است ‌كه‌ اگر حبس ‌مى‌ كرد انسان اضل ‌از‌ بهيمه بود ‌و‌ اين مطلب غلط است زيرا ‌كه‌ ‌در‌ اين حال مثل بهيمه بود صورت انسانيه ‌را‌ ‌در‌ انسانيت مدخليت ندارد  
‌گر‌ ‌به‌ صورت آدمى انسان بدى  
احمد ‌و‌ بوجهل ‌پس‌ يكسان بدى  
بلكه مقصود اين است ‌كه‌ بعد ‌از‌ اعطاء آلات ‌و‌ اسباب معرفت شكر نكنند ‌و‌ حمد نكنند ‌و‌ ‌هر‌ آينه اضل ‌از‌ بهيمه هستند حاصل كلام قوله (ع) لو كانوا متفرعات عدم شكر ‌و‌ عدم حمد است بعد ‌از‌ معرفت ‌نه‌ ترك شكر ‌و‌ حمد است بعد ‌از‌ حبس، معرفت زيرا ‌كه‌ ‌در‌ اين وقت خود بهيمه است ‌نه‌ اضل ‌از‌ آن.  

مرتبه ‌ى‌ بهيميه ‌پس‌ ‌مى‌ باشند مثل كسانى ‌كه‌ وصف كرد خدا ‌در‌ محكم كتاب خود اين جماعتى ‌را‌ ‌كه‌ ‌در‌ آيات ‌من‌ تدبر نمى كنند مثل چهارپايان هستند ‌يا‌ گمراه ‌تر‌ هستند ‌از‌ ايشان وجه اضليت انسان غير عالم ‌از‌ بهيمه ‌يا‌ ‌از‌ جهت ‌آن‌ است ‌كه‌ بهيمه ‌را‌ اگر زجر كنند منزجر ‌مى‌ شود ‌و‌ اگر امر كنند بجاى ‌مى‌ آورد ‌به‌ خلاف انسان ‌كه‌ ‌با‌ اين همه انبياء ‌و‌ اوصياء هيچ اعتناء نمى كنند ‌و‌ ‌يا‌ وجه ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌بر‌ بهايم آلت معرفت ‌و‌ تميز داده نشده ‌به‌ خلاف انسان ‌كه‌ داده ‌شد‌ ‌بر‌ ‌او‌ ‌و‌ اسباب تميز ‌و‌ معرفت مع ذلك اعمال نمى كند.  
دفع شبهه: قوله عليه الصلوه ‌و‌ السلام ‌و‌ لو كانوا كذلك مقصود ‌از‌ اين فقره ‌نه‌ اين است ‌كه‌ اگر حبس ‌مى‌ كرد انسان اضل ‌از‌ بهيمه بود ‌و‌ اين مطلب غلط است زيرا ‌كه‌ ‌در‌ اين حال مثل بهيمه بود صورت انسانيه ‌را‌ ‌در‌ انسانيت مدخليت ندارد  
‌گر‌ ‌به‌ صورت آدمى انسان بدى  
احمد ‌و‌ بوجهل ‌پس‌ يكسان بدى  
بلكه مقصود اين است ‌كه‌ بعد ‌از‌ اعطاء آلات ‌و‌ اسباب معرفت شكر نكنند ‌و‌ حمد نكنند ‌و‌ ‌هر‌ آينه اضل ‌از‌ بهيمه هستند حاصل كلام قوله (ع) لو كانوا متفرعات عدم شكر ‌و‌ عدم حمد است بعد ‌از‌ معرفت ‌نه‌ ترك شكر ‌و‌ حمد است بعد ‌از‌ حبس، معرفت زيرا ‌كه‌ ‌در‌ اين وقت خود بهيمه است ‌نه‌ اضل ‌از‌ آن.  

اللغه: الهام القاء مطلب ‌در‌ قلب كردن.  
الحاد: ‌به‌ معنى منحرف شدن.  
شك: تردد ‌و‌ اضطراب.  
التركيب: عايد صله ‌ى‌ ‌ما‌ محذوف.  

شرح: يعنى ثناء مال خدا است ‌بر‌ چيزى ‌كه‌ شناسانيد ‌آن‌ چيز را، ‌از‌ جهت خود يعنى اسباب شناختن ‌او‌ ‌و‌ الهام كرد ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ چيزهائى ‌از‌ براى شكر خود ‌و‌ باز كرد ‌از‌ براى ‌ما‌ درهاى دانستن خدائى خود ‌را‌ ‌و‌ دلالت ‌و‌ راه نمايد ‌ما‌ ‌را‌ ‌بر‌ چيزى ‌از‌ براى اخلاص ‌بر‌ ‌او‌ ‌و‌ ‌در‌ وحدانيت ‌او‌ ‌و‌ دور كرد ‌ما‌ ‌را‌ ‌از‌ انحراف ‌و‌ ‌شك‌ ‌در‌ امر او.  
تتميم: خداشناسى ابده بديهيات است لكن ‌از‌ كثرت وضوح ‌به‌ ‌حد‌ خفا رسيده علت ‌او‌ جهت عدم تامل باشد ‌و‌ الا امر ‌او‌ واضح است ‌چه‌ خوب ‌مى‌ فرمايد حضرت امام جعفر صادق عليه الصلوه ‌و‌ السلام ففى كل شى ء له آيه تدل على انه واحد غرض ‌نه‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ معرفت ذات ‌او‌ ممكن نيست بل قيل انه جلت عظمته لايعلمه نفسه بكنه ذاتش ‌از‌ خرد برد پى، فتد چنان خس ‌به‌ قعر دريا بلى ‌مى‌ توان بالبداهه ملتفت ‌شد‌ ‌كه‌ ذاتى هست خالق ذوات ‌و‌ مربى ‌و‌ نمونه خود ‌در‌ بدن انسانى قرار داد اعتقاد فرقه ‌ى‌ حقه ‌در‌ ذات بارى ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌نه‌ مركب بود ‌و‌ جسم ‌نه‌ جوهر ‌نه‌ عرض ‌نه‌ مكان ‌نه‌ زمان ‌و‌ غير آنها ‌كه‌ گفته شده است ‌در‌ بدن انسانى قرار داد اعتقاد فرقه ‌ى‌ حقه ‌در‌ ذات بارى ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌نه‌ مركب بود ‌و‌ جسم ‌نه‌ جوهر ‌نه‌ عرض ‌نه‌ مكان ‌نه‌ زمان ‌و‌ غير آنها ‌كه‌ گفته شده است ‌در‌ بدن انسانى نمونه ‌ى‌ ‌آن‌ اين است ‌كه‌ مثلا ‌در‌ مقام انتساب كارى ‌به‌ خود تعبير ‌مى‌ كند ‌كه‌ ‌من‌ نمودم، سئوال ‌مى‌ نمائيم ‌كه‌ ‌من‌ ‌چه‌ چيز است دست ‌تو‌ است پاى ‌تو‌ ‌سر‌ ‌و‌ قلب جوارح ‌تو‌ خواهد نفى كرد ‌و‌ ‌از‌ جمله بديهيات است ‌كه‌ يكقوه ‌در‌ ‌آن‌ هست ‌كه‌ تعبير ‌به‌ ‌من‌ ‌مى‌ كند ‌و‌ ‌او‌ ‌نه‌ مكان ‌و‌ ‌نه‌ زمان دارد ‌و‌ ‌نه‌ شريك ‌و‌ هيچ ‌در‌ ‌آن‌ نيست اين است معنى قوله (ص) ‌من‌ عرف نفسه فقد عرف ربه ‌نه‌ ‌آن‌ معنى ‌كه‌ بعضى خيال كرده اند چنانكه نفس شناختن محال ‌و‌ ممتنع است ‌و‌ همچنين رب برهان اصل وجود ‌و‌ توحيد زياد است بهترين براهين ‌آن‌ چيزى است ‌كه‌ خواجه عليه الرحمه فرمود برهان التطبيق ‌و‌ دليل التمانع ‌و‌ توضيح مقاله ‌و‌ ارساله گنجايش ندارد ‌و‌ اما اسبابيكه دلالت كند ‌بر‌ شكر ‌آن‌ ‌كه‌ ‌از‌ مشكور واقع شود ديدن  

نعمت ‌در‌ خود ‌و‌ قاطع ‌بر‌ ‌آن‌ ‌كه‌ ‌از‌ قبل غير است ‌پس‌ عقل حاكم ‌بر‌ تعيين غير ‌كه‌ توصيف كند ‌از‌ بابت عدم امن ‌از‌ زوال نعمت اگر توصيف ‌او‌ نكند ‌پس‌ قاعده ‌ى‌ دفع ضرر ‌مى‌ گويد ‌بر‌ ‌تو‌ لازم است ‌كه‌ تعيين غير كنى ‌تا‌ شكر شود  
افادتكم النعماء منى ثلثه  
يدى ‌و‌ لسانى ‌و‌ الضمير المحجبا  

اللغه: نعمر بالعين المهمله ‌يا‌ ‌به‌ معنى عمر كردن ‌و‌ باقى ماندن است ‌و‌ ‌يا‌ بمعنى آبادى كردن ماخوذ ‌از‌ عماره ‌در‌ بعضى ‌از‌ نسخ بغين معجمه است ‌به‌ معنى فرورفتن.  
برزخ: ‌آن‌ زمان فاصله ‌از‌ موتست ‌تا‌ زمان قيامت ‌كه‌ يكى ‌از‌ عوالم است دخل ‌به‌ عالم دنيا ‌و‌ عالم آخرت ندارد ‌و‌ ظاهرا عذاب نارى ‌در‌ ‌آن‌ نيست، ‌و‌ عذاب ‌در‌ ‌آن‌ نظير خواب ‌بد‌ است ‌كه‌ انسان ‌مى‌ بيند ‌و‌ مضطرب ‌مى‌ شود انشاءالله تفصيل ‌او‌ ذكر خواهد شد.  
مبعث: محل برانگيختن.  
شرف: بلندى ‌و‌ علو.  
مواقف: جمع موقف يعنى محل ايستادن.  
اشهاد: جمع شهد ‌به‌ معنى حضور كصحب ‌و‌ اصحاب ‌و‌ ‌يا‌ جمع شاهد است  
مولى: ‌از‌ براى ‌او‌ معانى است ‌به‌ معنى ‌هم‌ قسم، رب مالك، سيد منعم معتق، ناصر، محب، نافع، ابن عم، داماد، شريك، ‌و‌ غير اينها.  
التركيب: حمدا مفعول است ‌از‌ براى فعل محذوف ‌اى‌ احمده حمدا  

اللغه: نعمر بالعين المهمله ‌يا‌ ‌به‌ معنى عمر كردن ‌و‌ باقى ماندن است ‌و‌ ‌يا‌ بمعنى آبادى كردن ماخوذ ‌از‌ عماره ‌در‌ بعضى ‌از‌ نسخ بغين معجمه است ‌به‌ معنى فرورفتن.  
برزخ: ‌آن‌ زمان فاصله ‌از‌ موتست ‌تا‌ زمان قيامت ‌كه‌ يكى ‌از‌ عوالم است دخل ‌به‌ عالم دنيا ‌و‌ عالم آخرت ندارد ‌و‌ ظاهرا عذاب نارى ‌در‌ ‌آن‌ نيست، ‌و‌ عذاب ‌در‌ ‌آن‌ نظير خواب ‌بد‌ است ‌كه‌ انسان ‌مى‌ بيند ‌و‌ مضطرب ‌مى‌ شود انشاءالله تفصيل ‌او‌ ذكر خواهد شد.  
مبعث: محل برانگيختن.  
شرف: بلندى ‌و‌ علو.  
مواقف: جمع موقف يعنى محل ايستادن.  
اشهاد: جمع شهد ‌به‌ معنى حضور كصحب ‌و‌ اصحاب ‌و‌ ‌يا‌ جمع شاهد است  
مولى: ‌از‌ براى ‌او‌ معانى است ‌به‌ معنى ‌هم‌ قسم، رب مالك، سيد منعم معتق، ناصر، محب، نافع، ابن عم، داماد، شريك، ‌و‌ غير اينها.  
التركيب: حمدا مفعول است ‌از‌ براى فعل محذوف ‌اى‌ احمده حمدا  

شرح: يعنى ثناء ‌مى‌ كنم ذات حضرت بارى ‌جل‌ اسمه ‌را‌ ثناء كردنى ‌كه‌ باقى بمانيم ‌به‌ سبب ‌آن‌ ثناء ‌در‌ ميان اشخاصى ‌كه‌ ثناء كردند خدا ‌را‌ ‌از‌ خلق ‌او‌ ‌و‌ سبقت بگيريم ‌به‌ سبب ‌او‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ سبقت گرفت ‌به‌ سوى رضاى ‌او‌ ‌و‌ عفوش، ثناء ‌مى‌ كنم ‌او‌ ‌را‌ ثنائيكه روشن شود ‌از‌ براى ‌ما‌ تاريكيهاى برزخ ‌و‌ آسان بشود ‌بر‌ ‌ما‌ راه قبر ‌ما‌ ‌به‌ سوى قيامت، ‌و‌ بالا ‌و‌ رفعت برساند ‌به‌ سبب ‌آن‌ ثناء منزل ‌ما‌ نزد شهود يوم القيمه ‌به‌ عباره اخرى ‌آن‌ ثناء ‌و‌ حمد سبب شود مجاورت اولياء ‌و‌ اصفياء ‌را‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ جزا داده ‌مى‌ شود ‌هر‌ كسى ‌به‌ عملى ‌كه‌ كرده است بدون اينكه ظلم شوند ‌و‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ ‌بى‌ نياز نمى كند رفيقى ‌از‌ رفيقى چيزى ‌را‌ يعنى روز حاجت ‌و‌ روز پريشانى ‌و‌ روز فقر است ‌در‌ ‌آن‌ روز ايشان ندارند كسى ‌را‌ ‌از‌ خودشان ‌كه‌ اعانت ‌و‌ نصرت ايشان كند  
تتميم نفعه عميم: ثناء خدا نيست مگر ذكر خدا ‌و‌ ذكر خداى ‌از‌ براى ‌او‌ آثار ‌و‌ خصايصى قرار داده شده مثل اينكه شفاى درد است ‌و‌ رفعت ‌و‌ علو مرتبه است ‌و‌ دفع ‌هم‌ ‌و‌ ‌غم‌ است ‌و‌ امثال اينها مثل نار ‌و‌ ماء ‌كه‌ ‌از‌ براى آنها آثار وضعيه است ‌پس‌ استبعاد نيست ثناء ذات بارى مبعث ‌را‌ آباد كند، محل بعث قبر است چنانكه آيه ‌ى‌ شريفه ‌ى‌ ‌من‌ بعثنا ‌من‌ مرقدنا دلالت ‌بر‌ ‌آن‌ ‌مى‌ كند ‌از‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌تا‌ ورود ‌در‌ خدمت ‌او‌ منافات دارد ‌كه‌ مشتمل ‌بر‌ عقبات مهلكه است نمى تواند عبور نمايد مگر ناجى ‌و‌ اوحدى اين فرق ‌كه‌ مبعوث ‌مى‌ شوند ‌تا‌ خود ‌را‌ ‌به‌ قيامت رسانند چندين جور هستند فرقه ‌ى‌ مبعوث ‌مى‌ شوند مثل ذرات غالب ناس ‌و‌ حيوانات ‌از‌ سم دار ‌و‌ غيره ‌بر‌ ‌او‌ لگد ‌مى‌ زنند ‌و‌ زير دست ‌و‌ پاى پنهان ‌و‌ ‌به‌ نظر كسى نمى آيند، ‌و‌ اينها متكبرين ‌از‌ قوم هستند ‌و‌ بعضى ‌را‌ امر ‌مى‌ كنند ‌كه‌ اين قطعه ‌از‌ زمين ‌را‌ ‌به‌ دوش بكش ‌و‌ بياور ‌در‌ محشر اينها غاصبين زمين ‌و‌ مانعين زكوه اند ‌و‌ بعضى ‌را‌ ‌مى‌ آورند سوار بناقه ‌از‌ ناقهاى بهشت.  
تذنيب: ظاهر ‌از‌ اشهاد ‌در‌ مواقف الاشهاد جمع شاهد باشد، ‌نه‌  

شرح: يعنى ثناء ‌مى‌ كنم ذات حضرت بارى ‌جل‌ اسمه ‌را‌ ثناء كردنى ‌كه‌ باقى بمانيم ‌به‌ سبب ‌آن‌ ثناء ‌در‌ ميان اشخاصى ‌كه‌ ثناء كردند خدا ‌را‌ ‌از‌ خلق ‌او‌ ‌و‌ سبقت بگيريم ‌به‌ سبب ‌او‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ سبقت گرفت ‌به‌ سوى رضاى ‌او‌ ‌و‌ عفوش، ثناء ‌مى‌ كنم ‌او‌ ‌را‌ ثنائيكه روشن شود ‌از‌ براى ‌ما‌ تاريكيهاى برزخ ‌و‌ آسان بشود ‌بر‌ ‌ما‌ راه قبر ‌ما‌ ‌به‌ سوى قيامت، ‌و‌ بالا ‌و‌ رفعت برساند ‌به‌ سبب ‌آن‌ ثناء منزل ‌ما‌ نزد شهود يوم القيمه ‌به‌ عباره اخرى ‌آن‌ ثناء ‌و‌ حمد سبب شود مجاورت اولياء ‌و‌ اصفياء ‌را‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ جزا داده ‌مى‌ شود ‌هر‌ كسى ‌به‌ عملى ‌كه‌ كرده است بدون اينكه ظلم شوند ‌و‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ ‌بى‌ نياز نمى كند رفيقى ‌از‌ رفيقى چيزى ‌را‌ يعنى روز حاجت ‌و‌ روز پريشانى ‌و‌ روز فقر است ‌در‌ ‌آن‌ روز ايشان ندارند كسى ‌را‌ ‌از‌ خودشان ‌كه‌ اعانت ‌و‌ نصرت ايشان كند  
تتميم نفعه عميم: ثناء خدا نيست مگر ذكر خدا ‌و‌ ذكر خداى ‌از‌ براى ‌او‌ آثار ‌و‌ خصايصى قرار داده شده مثل اينكه شفاى درد است ‌و‌ رفعت ‌و‌ علو مرتبه است ‌و‌ دفع ‌هم‌ ‌و‌ ‌غم‌ است ‌و‌ امثال اينها مثل نار ‌و‌ ماء ‌كه‌ ‌از‌ براى آنها آثار وضعيه است ‌پس‌ استبعاد نيست ثناء ذات بارى مبعث ‌را‌ آباد كند، محل بعث قبر است چنانكه آيه ‌ى‌ شريفه ‌ى‌ ‌من‌ بعثنا ‌من‌ مرقدنا دلالت ‌بر‌ ‌آن‌ ‌مى‌ كند ‌از‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌تا‌ ورود ‌در‌ خدمت ‌او‌ منافات دارد ‌كه‌ مشتمل ‌بر‌ عقبات مهلكه است نمى تواند عبور نمايد مگر ناجى ‌و‌ اوحدى اين فرق ‌كه‌ مبعوث ‌مى‌ شوند ‌تا‌ خود ‌را‌ ‌به‌ قيامت رسانند چندين جور هستند فرقه ‌ى‌ مبعوث ‌مى‌ شوند مثل ذرات غالب ناس ‌و‌ حيوانات ‌از‌ سم دار ‌و‌ غيره ‌بر‌ ‌او‌ لگد ‌مى‌ زنند ‌و‌ زير دست ‌و‌ پاى پنهان ‌و‌ ‌به‌ نظر كسى نمى آيند، ‌و‌ اينها متكبرين ‌از‌ قوم هستند ‌و‌ بعضى ‌را‌ امر ‌مى‌ كنند ‌كه‌ اين قطعه ‌از‌ زمين ‌را‌ ‌به‌ دوش بكش ‌و‌ بياور ‌در‌ محشر اينها غاصبين زمين ‌و‌ مانعين زكوه اند ‌و‌ بعضى ‌را‌ ‌مى‌ آورند سوار بناقه ‌از‌ ناقهاى بهشت.  
تذنيب: ظاهر ‌از‌ اشهاد ‌در‌ مواقف الاشهاد جمع شاهد باشد، ‌نه‌  

جمع شهد ‌و‌ مراد ‌از‌ ايشان ‌يا‌ ملائكه است ‌كه‌ اينها مشهود ‌بر‌ رعيه هستند ‌يا‌ ائمه اثنا عشر عليهم صلوات الله الملك الاكبر هستند ‌و‌ ‌هم‌ شهداء على الناس ‌يا‌ مواد مومنين كمل هستند.  

جمع شهد ‌و‌ مراد ‌از‌ ايشان ‌يا‌ ملائكه است ‌كه‌ اينها مشهود ‌بر‌ رعيه هستند ‌يا‌ ائمه اثنا عشر عليهم صلوات الله الملك الاكبر هستند ‌و‌ ‌هم‌ شهداء على الناس ‌يا‌ مواد مومنين كمل هستند.  

اللغه: اعلى افعل التفضيل است بمعنى بالاتر نظير اكبر ‌و‌ گاهى استعمال ‌مى‌ شود ‌به‌ معنى مطلق بلندى، عليين جمع على بتشديد.  
شيخ ابوعلى ‌در‌ تفسير آيه فرموده ‌اى‌ ‌فى‌ المراتب العاليه محفوفه بالجلال بعضى گفتند ‌كه‌ عليين اسم آسمان هفتم است ‌و‌ ‌در‌ ‌آن‌ ارواح ملائكه هست ‌و‌ بعضى ديگر قائلند ‌كه‌ ‌آن‌ سدره المنتهى است ‌كه‌ ‌هر‌ شى ء ‌به‌ ‌او‌ منتهى ‌مى‌ شود ‌و‌ بعضى ديگر گفته اند ‌كه‌ ‌او‌ بهشت است ‌و‌ بعضى ديگر گفته اند لوحى است ‌از‌ زبر جد سبز آويزان ‌در‌ تحت عرش ‌و‌ اعمال خير نوشته ‌مى‌ شود ‌و‌ ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ عليين اسم مكانى باشد ‌كه‌ ماوى ملائكه ‌در‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ محل ودايع ‌هر‌ امر خير ‌در‌ ‌آن‌ هست دلالت ‌مى‌ كند ‌بر‌ ‌آن‌ عبارت صحيحه.  
شهد: حضر ‌و‌ لاحظ.  
شرح: يعنى ثناء ‌مى‌ كنم ‌تو‌ ‌را‌ ثناء كردنى ‌كه‌ ‌آن‌ ثناء بلند شود ‌از‌ ‌ما‌ ‌به‌ سوى اعلى عليين ‌كه‌ آسمان هفتم است قرار بگيرد ‌در‌ كتاب نوشته شده، ‌كه‌ مقربون ملاحظه كنند ‌و‌ مشاهده ‌ى‌ ‌آن‌ كنند  

القر: ‌يا‌ بمعنى سكون ‌و‌ ثبات است، ‌و‌ ‌يا‌ بمعنى برودت ‌و‌ سردى ‌و‌ ‌او‌ كنايه است ‌از‌ سرور قلب چنانكه گفته اند ‌كه‌ آب ‌از‌ ديده ‌كه‌ بيرون ‌مى‌ آيد اگر ‌از‌ روى سرور باشد ‌آن‌ آب سرد است زيرا ‌كه‌ ابخره ‌ى‌ حاره متصاعد ‌به‌ دماغ نمى شود  

تا اينكه مخلوط ‌به‌ آب ديده شود ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ گرم كند ‌به‌ خلاف ‌آن‌ وقتى ‌كه‌ ‌از‌ روى حزن باشد ‌كه‌ گرم ‌مى‌ شود.  
برق: بمعنى تحير ‌و‌ اضطراب است.  
ابشار: ‌در‌ لغت جمع بشره ‌و‌ بشر، ‌و‌ بشر ‌به‌ معنى ديدنى انسان ‌را‌ گويند زيرا ‌كه‌ ‌در‌ مقابل ‌جن‌ است ‌كه‌ ديده نمى شود.  
‌و‌ ثناء ‌مى‌ كنم ‌تو‌ ‌را‌ ثناء كردنى ‌كه‌ چشم ‌ما‌ روشن شود ‌به‌ سبب ‌او‌ زمانى ‌كه‌ چشمها متحير ‌و‌ مضطربند ‌از‌ نظر، يعنى قدرت مشاهده ‌و‌ ملاحظه ‌از‌ براى آنها نيست ‌از‌ شدت هول ‌و‌ خوف، ‌و‌ سفيد بشود ‌به‌ سبب ‌آن‌ حمد وجوه ‌ما‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ رويها سياه ‌مى‌ شود  

اليم: صيغه ‌ى‌ فعيل ‌به‌ معنى دردآورنده،  
ثناء ‌مى‌ كنم ثناء كردنى ‌كه‌ آزاد بشوم ‌به‌ سبب ‌آن‌ ‌از‌ آتش جهنم ‌او‌ ‌به‌ سوى جوار رحمت ‌او‌  

مزاحمه يعنى كل ‌بر‌ ديگرى شدن.  
صمم ‌به‌ معنى ضيق كردن مكان ‌و‌ چسبيدن.  
مقامه: بالفتحست ‌يا‌ بضم اما ‌به‌ فتح ‌به‌ معنى مكان ‌و‌ مجلس است، ‌و‌ اما بضم بمعنى اقامه ‌و‌ ماندن.  
‌و‌ ثناء ‌مى‌ كنم ‌او‌ ‌را‌ ثنائيكه مزاحمت بشود ‌به‌ سبب ‌آن‌ ثناء ملائكه ‌را‌ ‌در‌ مكان ‌و‌ منضم بشويم انبياء مرسلين ‌را‌ ‌و‌ ‌با‌ ايشان باشيم ‌در‌ خانه ‌اى‌ ‌كه‌ اقامه ‌ى‌ ‌در‌ ‌آن‌ زوال ندارد، ‌و‌ محل كرامت ‌و‌ بزرگى ‌كه‌ نقل ‌و‌ انتقال ‌در‌ ‌آن‌ نيست.  
مزاحمت انسان ‌به‌ سبب ثناء ملائكه ‌از‌ باب مجاز است ‌به‌ اين معنى ‌كه‌ اگر انسان ‌در‌ ‌آن‌ مكان داخل نمى ‌شد‌ ‌آن‌ مكان ‌را‌ ‌به‌ ملائكه ‌مى‌ دادند ‌و‌ الان ‌به‌ واسطه ‌ى‌  

ثناء مزاحم شده.  

اللغه: الخلق بفتح الخاء ايجاد كردن چنانكه اشاره ‌به‌ اين فقره ‌در‌ قرآن مجيد است ‌در‌ چند موضع مثل آنكه ‌مى‌ فرمايد: ‌و‌ لقد صوركم فاحسن صوركم فتبارك الله احسن الخالقين ‌و‌ احتمال دارد بضم خاء باشد ‌به‌ معنى طبيعت يعنى اوصاف مديحه مقابل ذميمه اگر ‌چه‌ خلق مطلق اوصاف باشد.  
شرح: يعنى ثناء مر خدائى ‌را‌ سزا است ‌كه‌ اختيار كرده ‌از‌ جهت ‌ما‌ خلقت خوب ‌را‌ فرستاد ‌بر‌ ‌ما‌ روزى خوب ‌را‌  
تنبيه: ‌به‌ قاعده ‌ى‌ عقليه ‌و‌ نقليه معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌هر‌ نبى ‌و‌ وصى بايد ممتاز باشد ‌بر‌ رعيت خود ‌از‌ تمام جهات ‌و‌ لذا بعضى ‌را‌ چنان اعتقاد است، ‌كه‌ ‌در‌ حسن صورت ‌او‌ ‌هم‌ بايست ممتاز باشد ‌و‌ لذا ‌در‌ خصوص حضرت جواد عليه ‌و‌ على آبائه ‌و‌ ابنائه الصلوه ‌و‌ السلام ‌يا‌ حضرت باقر عليه الصلوه ‌و‌ السلام ‌كه‌ ‌در‌ شمايل مبارك ايشان دارد ‌كه‌ شكل شريف مطهر معطر ايشان سياه گونه بوده ‌و‌ ‌در‌ توجيه ‌او‌ كوشيدند ‌كه‌ ايشان صورت حقيقت خود ‌را‌ ‌از‌ براى خواص خود اظهار ‌مى‌ كردند ‌كه‌ ايشان محو جمال عديم المثال ‌آن‌ حضرت عليه السلام ‌مى‌ شدند، ‌و‌ اين مطلب غلط است، بلى مسلم داريم تميز نبى ‌و‌ وصى ‌را‌ ‌از‌ رعيت لكن ‌در‌ صفات كماليه ‌نه‌ جماليه ‌و‌ لذا ‌خط‌ كسى بهتر ‌از‌ ‌خط‌ نبى بودن موجب نقص نبى نمى شود ‌يا‌ صورت بندى، ‌و‌ اندام كسى بهتر ‌از‌ نبى ‌يا‌ امام باشد موجب نقص نمى شود.  
تعجب ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌در‌ مقام دفع شبهه ‌مى‌ فرمايد ‌كه‌ صورت حقيقت ايشان ممتاز هست ‌از‌ رعيت ‌و‌ اين جواب نظير سرقه است ‌كه‌ ‌به‌ ‌آن‌ صدقه بدهند.  
تتميم: ‌از‌ قوله عليه الصلوه ‌و‌ السلام ‌و‌ اجرى علينا طيبات الرزق چنان استفاده ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌آن‌ چيزى ‌كه‌ ‌در‌ مقام تفضل رزق انسان شده بخواهد ‌بر‌ بهايم ‌و‌ حيوانات ديگر جارى كند جايز نيست چنانكه بعضى ‌از‌ سفله ‌ى‌ ناس غذا ‌و‌ قوت خود ‌را‌ ‌به‌ حيواناتى ‌كه‌ ‌به‌ ‌آن‌ انس دارند ‌مى‌ دهند ‌و‌ اين حرام است ‌و‌ بعضى ‌از‌ فقها تصريح ‌به‌ ‌آن‌ نموده اند.  

الخليقه: ‌به‌ معنى مخلوق تاء ‌او‌ تاء ناقله ‌از‌ وصفيت است باسميت مثل تاء حقيقت ملكه عبارت ‌از‌ قوه ‌ى‌ مدركه است ‌كه‌ تعبير ‌از‌ ‌آن‌ ‌به‌ ‌آن‌ كنند ‌و‌ ‌به‌ واسطه ‌ى‌ همان قوه خواص اشياء ‌و‌ صناعات ‌را‌ ‌مى‌ توان فهميد ‌به‌ عبارت اخرى ‌از‌ اجتماع قوه ‌ى‌ غضبيه ‌و‌ شهويه ‌و‌ عقليه ‌در‌ ‌آن‌ استعداد دارد ‌كه‌ ‌هر‌ چيز بفهمد ‌و‌ هيچ مخلوق ‌از‌ اين قابليت ندارد اين است معنى آيه ‌كه‌ خلاق عالم مسميات ‌را‌ عرض كرد ‌بر‌ ملائكه ‌و‌ فرمود ‌كه‌ خبر دهيد ‌بر‌ ‌من‌ باسماء ايشان يعنى ‌آن‌ چيزى ‌كه‌ سبب ‌آن‌ اين مسميات فهميده شود يعنى دلائل اينها ‌و‌ آنها معترف شدند ‌به‌ عجز ‌از‌ ‌آن‌ ‌و‌ ‌از‌ جهت همين شرافت ملائكه است انسان ‌را‌ ‌بر‌ همه.  
‌و‌ ‌ما‌ ‌را‌ فضيلت داد ‌به‌ سبب ملائكه ‌بر‌ تمام خلق خود ‌پس‌ ‌هر‌ مخلوقى ‌از‌ مخلوقات ‌او‌ مطيع هستند ‌از‌ براى ‌ما‌ ‌به‌ سبب قدرت ‌او‌ ‌و‌ ‌مى‌ گردد ‌به‌ سوى اطاعت ‌ما‌ ‌به‌ عزت او.  

اللغه: غلق ‌آن‌ چيزى است ‌كه‌ ‌در‌ خانه ‌و‌ بستان ‌و‌ باغات ‌را‌ ‌به‌ ‌او‌ ‌مى‌ بندند ‌و‌ ‌او‌ غير مفتاح قفل است ‌به‌ عباره اخرى يكى ‌هر‌ ‌دو‌ ‌از‌ حديد است مثل مفتاح ‌و‌ قفل يكى ‌هر‌ ‌دو‌ ‌او‌ ‌از‌ چوب است مثل غلق.  
التركيب: جزئى ‌از‌ مستثنى منه ‌و‌ جزئى ‌از‌ مستثنى محذوف است دلالت  

بر ‌آن‌ كند سوق كلام تقدير الحمد لله الذى اغلق عنا باب الحاجه عن كل احد الا باب الحاجه اليه فاء ‌در‌ قوله فكيف فصيحه ‌اى‌ اذا عرفت ‌ما‌ ذكرت ‌و‌ احتمال تفريع نيز دارد.  
‌ام‌ منقطعه ‌به‌ معنى اضراب است يعنى بل زيرا ‌كه‌ ‌ام‌ اگر معادل همزه استفهام باشد متصله است ‌و‌ الا منقطعه يعنى قطع كلام سابق ‌و‌ ايجاد كلام جديد ‌و‌ ‌او‌ خالى نيست ‌از‌ اينكه ‌يا‌ عقيب خبر است ‌يا‌ انشاء اگر عقيب انشاء است اضراب ‌از‌ سابق است.  
اما قوله: ‌لا‌ متى سيد شارح ‌در‌ شرح خود فرمود: ‌كه‌ صله ‌لا‌ ‌و‌ متى محذوفست ‌اى‌ لانطيق حمده ‌و‌ متى نودى شكره ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ اصطلاح اهل بديع صنعه الا كتفاء گويند شرح: يعنى بعضى ‌از‌ كلام ‌را‌ متكلم اكتفاء ‌به‌ ‌او‌ كند ‌بر‌ بعضى ديگر يعنى بعضى گوياى قرينه ‌بر‌ بعض ديگر ‌مى‌ شود بعد فرمود سزاوار ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ متى ‌و‌ شكره ‌و‌ ‌لا‌ ‌و‌ متى وقف كردن ‌به‌ واسطه ‌ى‌ اين است ‌كه‌ ‌مى‌ نويسند ط بسر خى بالاى ‌آن‌ كلماتى ‌كه‌ دلالت كند ‌بر‌ وقف مطلق ‌تا‌ اينكه دانسته شود ‌كه‌ اينجا شى ء محذوفست. انتهى  
‌و‌ اين كلام ‌در‌ كمال ضعف است اولا وقف ‌در‌ قوله ‌من‌ شكره ‌چه‌ دلالت دارد ‌بر‌ حذف ‌و‌ ‌در‌ ‌آن‌ چيزى حذف نشده است.  
‌و‌ ثانيا، وقف دلالت نمى كند الا ‌بر‌ سكوت ‌و‌ عدم اعراب لاغير.  
‌و‌ ثالثا، ذكر كردن بعضى ‌از‌ كلام ‌كه‌ اكتفاء ‌به‌ ‌آن‌ ‌مى‌ شود ‌در‌ صورتى است ‌كه‌ ‌آن‌ بعض كلام باشد ‌نه‌ حرف ‌و‌ ‌نه‌ قيد ‌از‌ كلام ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌به‌ قرينه ‌ى‌ سياق ‌لا‌ ‌از‌ براى نفى جنس است ‌و‌ اسم ‌او‌ محذوف است ‌و‌ متى ‌از‌ ظروف متصرفه خبر ‌آن‌ يعنى قابليت ندارد زمان ‌از‌ براى اداء شكر ‌او‌ ‌به‌ عباره اخرى لايكون كذلك يعنى هرگز چنين نمى شود ‌كه‌ زمان قابليت وفاء شكر ‌او‌ ‌را‌ داشته باشد فتامل.  

شرح: يعنى ثناء معبودى ‌را‌ سزا است ‌كه‌ ‌از‌ ‌ما‌ بست ‌در‌ حاجت ‌از‌ ‌هر‌ كسى ‌را‌ مگر ‌به‌ خود ‌پس‌ چگونه ‌به‌ واسطه ‌ى‌ همين نعمت قدرت ‌و‌ ثناء كردن ‌او‌ ‌را‌ دارم بلكه كدام زمان اداء شكر ‌او‌ كنم نخواهد ‌شد‌ زمان قابل ‌از‌ براى اداء شكر او، ‌و‌ دلالت ‌بر‌ مقاله ‌مى‌ كند آيه ‌ى‌ شريفه: ‌قل‌ لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر.  

اللغه: ادوات ‌و‌ آلات جمع آداه ‌و‌ آله ‌هر‌ ‌دو‌ ‌به‌ ‌يك‌ معنين

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-13 توسط kanonshahin

 

 

ورزش چشم

 

پوست اطراف چشم نازك‌ترین و شكننده ‌ترین پوست در تمام سطح بدن است و با توجه به این كه هنگام صحبت‌كردن با دیگران، چشم‌ها كانون توجه محسوب می‌شوند، چین و چروك‌های اطراف آن به‌عنوان بزرگ ‌ترین علت پیری چهره شناخته شده‌اند.

 

كیست‌های زیر چشمی نیز صدمه زیادی به چهره فرد وارد می‌كند و باعث ایجاد قیافه‌ای آشفته و پریشان می‌شود.ورزش‌های مخصوص چشم می‌تواند كمك زیادی به چشم‌های پف‌آلود كند. افتادگی پلك‌ها نیز با تمرین‌های مؤثر و ورزش‌های ضد پیری چشم، تا حد زیادی برطرف می‌شود.

 

 

تمرین شماره 1

 

دو طرف سر خود را - در قسمت گیجگاه - به آرامی با دو انگشت فشار دهید تا عضلات آن كشیده شوند و در همین حال، مرتبا چشم‌ها را باز و بسته كنید. این كار را 5 بار تكرار كنید.

 

 

تمرین شماره 2

 

در حالی‌كه چشم‌هایتان بسته و آرام است، به صورت قائم بنشینید. همان‌طور كه پلك چشم‌ها در تمام طول مدت ورزش بسته است، اول به پایین نگاه كرده و بعد تا جایی كه ممكن است به بالا نگاه كنید. این حركت را 10 بار انجام دهید.

 

 

تمرین شماره 3

 

با چشم‌های بسته و آرام، راست بنشینید. همان‌طور كه چشم‌ها را در تمام طول تمرین بسته نگه داشته‌اید، ابروها را تا جایی كه می‌توانید، بالا ببرید و پلك چشم‌ها را تا حد ممكن به سمت پایین بكشید. در همین حالت بمانید و تا 5 بشمارید. استراحت كنید و این ورزش را5 بار تكرار كنید.

 

 

تمرین شماره 4

 

با چشم‌های باز و آرام، به صورت راست بنشینید. پلك بالای چشم‌ها را تا نیمه ببندید و در همین حال، ابروهایتان را به سمت بالا ببرید. بعد چشم‌ها را كاملا باز كنید تا سفیدی چشم‌ها در قسمت بالایی عنبیه دیده شود.

 

 

تمرین شماره 5

 

مثل سه حركت قبلی، راست بنشینید و در حالی‌كه چشم‌هایتان باز است، سرتان را صاف نگه دارید. همان‌طور كه سرتان را مستقیم نگه داشته‌اید، اول به بالا و بعد به پایین نگاه كنید. این حركت را 10بار تكرار كنید. حالا بدن و سرتان را در حالت قبلی حفظ كنید و این بار، به چپ و راست نگاه كنید. این حركت را نیز 10 بار انجام دهید.

منبع: همشهری



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-10 توسط kanonshahin

متن عربی حکمت نهج البلاغه

وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: يَغْلِبُ ‏الْمِقْدارُ عَلَى ‏التَّقْدِيرِ حَتّى تَکُونَ الافَةُ فِى التَّدْبِيرِ. قالَ السَّيد الشَريف: وَ قَدْ مَضى هذَا الْمَعْنى فِيما تَقَدَّمَ بِرِوايَةٍ تُخالِفُ هذِهِ الْأَلْفاظِ.

ترجمه فارسی حکمت نهج البلاغه

ترجمه دشتی

و درود خدا بر او فرمود: تقدير الهي چنان بر محاسبات ما چيره شود که تدبير، سبب آفتزدگي باشد.

ترجمه فیض الاسلام

امام عليه‏السلام (در اعتماد نداشتن به تدبير و پايان‏بيني) فرموده است: قضاء و قدر الهي بر حسابگري (بنده چيزي را براي خود) پيشي مي‏گيرد به طوري که (گاهي) آفت و تباهي در تدبير و پايان‏بيني مي‏باشد (پس نبايد شخص دست از توکل برداشته به تدبير و انديشه خود اطمينان نمايد. سيدرضي عليه‏الرحمه فرمايد:) اين معني پيش از اين (در فرمايش شانزدهم) به روايتي که الفاظ آن با اين الفاظ تفاوت دارد گذشت.

ترجمه سید جعفر شهیدی

(و فرمود:) تقدير بر تدبير چيره شود چندانکه آفت در تدبير بود. (و اين معني در پيش آورده شد با تعبيري مخالف اين الفاظ). (شماره 16).



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-08 توسط kanonshahin

ترجمه فارسی نهج البلاغه به معاويه
از نامه‏هاي آن حضرت عليه‏السلام است به معاويه (که او را نکوهش نموده و ياري نکردن عثمان را از او دانسته): پس خدا را تسبيح نموده از هر عيب و نقصي منزه مي‏دانم شگفتا چه بسيار است هواپرستي و خواهشهاي پديد آمده و سرگشتگي پيروي نموده تو با تباه ساختن آنچه حق است، و دور انداختن آنچه مورد اطمينان است، حقائقي که پسنديده خدا و دليل بندگانش مي‏باشد (خلاصه چه بسيار گرفتار خواهشهاي نفس اماره بوده و دنبال گمراهي گرفته‏اي، همواره به بدعتي مردم را فريفته براي گمراهي خود سببها مي‏جوئي) و اما بسيار جدال و پر گفتن تو درباره عثمان و کشندگانش (و اظهار مظلوميت او و خونخواهي تو بي‏مورد است، زيرا) عثمان را هنگامي ياري کردي که به سود خودت بود، و هنگامي که براي او سودمند بود او را ياري نکردي (عثمان پي در پي به معاويه نامه نوشته از او کمک مي‏خواست، معاويه وعده مي‏داد تا کار بر او تنگ شده او را محاصره نمودند، معاويه يزيد ابن اسدالقسري را با لشگري روانه ساخت و به او گفت: ميروي و در ذي خشب نام موضعي در هشت فرسخي مدينه مي‏ماني، و مگو: الشاهد يري ما لايري الغائب يعني حاضر مي‏بيند آنچه را که غائب نمي‏بيند، منظورش آن بود که از پيش خود کاري انجام مده و قبل از دستور من از آنجا کوچ مکن، و در پرده به او فهماند که غرض آن نيست که تو خود را به عثمان رسانده او را ياري کني، بلکه مصلحت ديگر در نظر دارم، تو آنجا باش تا ببينم چه مي‏شود، او نيز چندان در آن موضع ماند که عثمان کشته شد و معاويه او را با لشگر شام باز خواند و درصدد به دست آوردن خلافت برآمد و درود بر شايسته آن. متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ کِتابٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) إِلى ‏مُعاوِيَةَ: فَسُبْحانَ اللَّهِ!! ما أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلْأَهْواءِ الْمُبْتَدَعَةِ، وَ ‏الْحَيْرَةِ ‏‏الْمُتَّبَعَةِ‏، مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقائِقِ، وَ اطِّراحِ الْوَثائِقِ، الَّتِى هِىَ لِلَّهِ ‏طِلْبَةٌ، وَ عَلى عِبادِهِ حُجَّةٌ، فَأَمَّا إِکْثارُکَ ‏الْحِجاجَ‏ فِى ‏عُثْمانَ‏ وَ قَتَلَتِهِ، فَإِنَّکَ إِنَّما نَصَرْتَ ‏عُثْمانَ‏ حَيْثُ کانَ النَّصْرُ لَکَ، وَ خَذَلْتَهُ حَيْثُ کانَ النَّصْرُ لَهُ، وَ السَّلامُ.

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-06 توسط kanonshahin

ترجمه فارسی نهج البلاغه

آغاز آفرينش آسمان و..

تفسير عمومي خطبه‏ي يکم الحمدلله الذي لايبلغ مدحته القائلون (سپاس خداي را که حق ستايشش بالاتر از حد ستايشگران است). مگر آن همه عظمت حيرت‏انگيز در کاخ مجلل هستي و اين همه امتياز و کمال بيکران در موجودي به نام انسان، چيزي جز گسترش دمي از مشيت بي‏نهايت او است که آن را با کلمه‏ي باش برافروخته‏است؟ مگر بساط رازدار کائنات با آن قوانين و استحکام بنياد، و نوع انساني با آن هوش و استعداد و وجدان و انديشه که لحظه‏اي از جريانش جهاني را آباد و يا عالمي را ويران مي‏سازد، چيزي جز قطره‏ي ناچيزي از اقيانوس بي‏پايان قدرت او است؟ از اين رو است که سپاس و ستايش ما درخور موجوديت ما است نه به شايستگي آن مقام ربوبي. و لايحصي نعمائه العادون (نعمتهايش مافوق انديشه شمارشگران است) در گذرگاه‏هاي متنوع حيات که نوع انساني از آنها مي‏گذرد، تا منزل نهايي آن، همه جا خوان نعمت بي‏دريغش را نهاده مي‏بيند و آيات رحمت الهي‏اش را گسترده، حتي آن انديشه و وجدان برين که از افق اعلاي زندگي به اجزاء و روابط طبيعت که او را در خود فرو برده‏اند، مي‏نگرد و آنها را آيات الهي و نعمتهاي رباني مي‏بيند، خود نعمت عظمايي است که آدمي از درک و ستودنش ناتوان است و شمارش آن همه موضوعات و قوانين که انديشه و وجدان را چنين بينايي نصيب فرموده است، از حد و اندازه بيرون. نخستين مرحله‏ي به دست آوردن انديشه و وجدان عالي که چهره‏ي واقعي هستي را براي انسان روشن بسازد و نعمت بودن اجزاء و روابط آن را با موجوديت آدمي اثبات نمايد، پذيرش آگاهيها و هشياريها است که از عالي‏ترين جلوه‏هاي حيات در وجود آدمي است. مگر نه اينست که پذيرش و فعاليتهاي آگاهانه با گذشت قرون و اعصار پرده‏ها را از جلو چشمان آدمي برکنارزده و عظمتهاي بيکران طبيعت را از جهان ذرات گرفته تا کهکشانهاي خيره‏کننده روشن ساخته است؟ آنگاه اين همه فتوحات و پيشرويهاي بهت‏انگيز را نخستين گام براي شناخت اين حقيقت تلقي کرده است که ما با شناخت طبيعت تنها خطوطي را خوانده‏ايم که محتوايش ماوراي خوانده‏هاي ما است. و بالعکس، فرار از هشياريها و آگاهيها بوده است که عالم هستي را خيال و پندار و قوانينش را خودرو و ستارگان سپهر لاجوردينش را تف سربالائي نام نهاده است!!! کارگاه هستي براي اين دشمنان هشياريها که زندگي را جز تورم خود طبيعي با لقمه‏هايي از خوردنيها و جرعه‏هايي از آشاميدنيها و لذايذي از اشباع غريزه‏هاي حيواني تفسير مي ‏کنند، چهره‏اي نشان نخواهد داد که نعمتي در آن ببينند و در شمارش و سپاس بيانديشند، چنانکه در امتيازات و عظمتهاي روح خويشتن هم کمترين انديشه‏اي نخواهند داشت. مدتي است بانگ افزايش نامحدود جمعيت و محدوديت مواد غذايي و لوله‏ها و بدبينيها در افکار مردم فراوان انداخته است. آغاز اين بانگ از مالتوس بوده است. اينان پس از شنيدن اين بانگ وحشتناک به جاي تنظيم منطقي و تعديل مشروع جمعيت و مواد غذائي، به فلسفه‏گوئيهاي بدبينانه روي آورده و حرص و ولع اقويا را براي انباشتن ذخاير زندگي تشديد کردند. برخي ديگر از جوامع را به هتک ناموس دروازه‏ي ورودي زندگي (آلت تناسل زن و مرد) وادار ساختند. روي محاسبات مالتوس مي‏بايست انفجار جمعيت از گرسنگي از خيلي مدتها پيش در کره‏ي زمين روي داده باشد، نه تنها چنين انفجاري رخ نداده، بلکه طبق کاوشها و بررسيهاي علمي دوران جديد، معلوم شد که از اغلب مواد کره‏ي زمين چه از خشکي باشد و چه از دريا، مي‏توان براي تغذيه‏ي بشر با اشکال گوناگون استفاده کرد. فعاليتهاي شيميايي در تغيير و تبديل مواد به قدري دامنه‏دار و متنوع ديده مي‏شود که انسان را به اين جرئت وادار مي‏کند که بگويد تغذيه انسان در اين کره‏ي زمين محدوديتي ندارد. از طرف ديگر آيات قرآني بنياد اساسي مواد معيشت مردم را به زمين منحصر نکرده و آسمانها را هم به عنوان منابع روزي (مواد معيشت) معرفي نموده است: قل من يرزقکم من السماوات و الارض، قل الله. (به آنان بگو: کيست که شما را از آسمانها و زمين روزي مي‏دهد؟) بگو: الله. اين مضمون در شش آيه از قرآن وارد شده است. به اضافه‏ي آيات ديگري از قبيل: الم تروا ان الله سخر لکم ما في السماوات و ما في الارض. (آيا نمي‏بينيد که خداوند آنچه در آسمانها و زمين است در تسخير (اختيار) شما گذاشته است). که با صراحت کامل اثبات مي‏کند که انسان مي‏تواند کرات ديگر را هم به اضافه کره‏ي زمين در اختيار و تصرف خود بگيرد. قحطيها و گرسنگيها ممکن است اين سئوال مطرح شود که در طول تاريخ قحطيها و گرسنگيها و ساير کمبودهاي غذايي که موجب مرگ و ميرها بوده است، فراوان ديده مي‏شود، آيا اين پديده با فوق شمارش بودن نعمتهاي الهي منافاتي ندارد؟ پديده‏ي قحطيها و گرسنگيها هم مانند ساير ناگواريها به دو نوع عمده تقسيم مي‏گردد: نوع يکم- به عنوان بلاها و ناگواريهاي اختياري که به خود انسان چه در حال فردي و چه اجتماعي يا مديريتهاي اجتماعي مستند مي‏باشد، مسلم است که اين نوع اختياري از ناگواريها مربوط به تقصير و يا کوتاهيهاي خود انسان است چنانکه در تواريخ بطور فراوان ديده شده است که مردم به جهت جهل و خودخواهيها و ساير گمراهيها موجبات بدبختي معيشتي خود را فراهم آورده‏اند. نوع دوم- آن قسمت از بلاها و ناگواريها است که از اختيار بشر خارج بوده و مربوط به آن قوانين و رويدادهايي طبيعي است که دور از توانايي و اراده‏ي انسانها مي‏باشد، مانند آتش‏فشانيها و زلزله‏ها و سيلها و بيماريهاي غير قابل علاج... اين ناگواريها که براي فرد يا گروهي از انسانها پيش مي‏آيد، در حقيقت هشدارهائي است جدي براي نوع انساني که به نظم و زيبائي طبيعت تکيه نکند و گمان نبرد که هر چه که هست از طبيعت و در طبيعت است اين آيه را توجه کنيم: و ان من شيي‏ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم. (هيچ چيزي وجود ندارد مگر اينکه منابع آن پيش ما است و ما از آن جز به اندازه‏ي معين فرو نمي‏فرستيم). و اينکه ما طبق دستورات الهي بوسيله‏ي دانش و بينش وظيفه‏ي جدي داريم براي برطرف کردن هر گونه ناملايمات و تقويت هر گونه وسيله‏ي تندرستي و معيشت و پيشرفتهاي گوناگون، براي آن است که زندگي زندگان به کار و کوشش مستند باشد، نه اي نکه زندگي را در يک ليوان آب به گلوي ما بريزند. به اضافه‏ي اينکه پديده‏ي مرگ و خاموشي جراغ فروزان زندگي همواره به يکي از دو عامل اساسي وابسته است: عامل يکم- پايان يافتن نيروها و استهلاک عناصر سازنده کالبد مادي انساني عامل دوم- پيدايش موانع ادامه‏ي حيات مانند بيماريها با انواع گوناگونش و از دست دادن مقاومت در مقابل رويدادهاي طبيعت. به هر حال کسي که لباس زندگي مي‏پوشد، از روي جبر روز ديگري بايستي آن لباس را از تن دور کند. از ديدگاه حکمت الهي هيچ فرد و جامعه‏اي نبايستي لباس زندگي را با اختيار از تن خود دور نمايد. يکي از دو عامل فوق با انواع گوناگون در کمين زندگان منتظر فرارسيدن نوبت عمل مي‏باشد. خواه بيماري باشد و خواه سقوط سقف بر سر و چه سوختن در آتش باشد و چه مردن با گرسنگي و قحطي. بنابراين ملاحظات، قابل شمارش نبودن نعمتهاي الهي منافاتي با جريان قانون زندگي و مرگ ندارد. و لايودي حقه المجتهدون (حق‏جويان کوشا از اداي حقش ناتوانند) چه کند مشتي خاک درهم پيچيده و امواجي از فعاليتهاي حياتي و رواني که انسان ناميده مي‏شود، در مقابل مقام ربوبي احديت که همه‏ي جهان هستي با کهکشانهاي پويا و با انسانهاي بي‏شمارش چيزي جز مش تق کوچکي از يک لحظه‏ي مشيت او نيست. نيز هر نيروئي که براي کوشيدن در راه او بسيج شود و هر راهي که براي وصول به اداي حق او درنورديده شود، جزئي از حق او است که ادا کردن آن براي انسان امکان‏ناپذير است. در سه مورد از آيات قراني وارد شده است: و ما قدروا الله حق قدره (آنان خداوند را به آن طور که شايسته است، به جاي نياورده‏اند) به جاي آوردن حق يک حقيقت با دو چيز انجام مي‏گيرد: 1- درک و دريافت و محاسبه‏ي کامل درباره‏ي آن حقيقت، اگر اندک ناتواني در درک و دريافت و محاسبه‏ي يک حقيقت وجود داشته باشد، بدون ترديد حق شناخت آن حقيقت ادا نشده است. بدان جهت که احاطه‏ي درک و دريافت و محاسبات ما در باره‏ي آن مقام شامخ امکان‏پذير نيست، لذا اداي حق معرفت او براي ما امکان نخواهد داشت. اينست معناي آن جمله که به پيامبر اکرم (ص) نسبت داده شده است که ما عرفناک حق معرفتک (خداوندا، ما نمي‏توانيم معرفتي شايسته‏ي مقام الهي تو به دست بياوريم). 2- به جاي آوردن حق يک حقيقت با نظر به رابطه‏اي که ميان انسان و آن حقيقت وجود دارد. در مسئله‏ي مورد بحث حقيقتي که اداي حق او مطرح است، خدا است، بدان جهت، که عظمتهاي الهي بي‏نهايت است و رابطه‏ي انسان با خدا، رابطه‏ي مخلوق با خالقي است که داراي عظمتهاي بي‏نهايت مي‏باشد، و معناي اداي حق چنين خالق، نوعي احاطه بر او و بي‏نياز شدن از او را دربردارد، لذا اداي حق عملي و عبوديت نهائي درباره‏ي خدا امکان‏ناپذير مي‏باشد. اينست معناي آن جمله که به پيامبر اکرم نسبت داده شده است که: ما عبدناک حق عبادتک (و ما نمي‏توانيم عبادتي شايسته‏ي مقام او به جاي بياوريم). پس تکليف انسانها در مقابل خدا چيست؟ ممکن است استدلال و بحث و تحليل فوق، انسانها را به نوعي از ياس و نوميدي دچار سازد و بگويند اکنون که چه نسبت خاک را با عالم پاک! پس بگذاريد بخوريم و بياشاميم و هر چه بتوانيم از لذايذ طبيعي برخوردار شويم و آنگاه رهسپار ديار مرموز خاک گرديم!! اين مطلب به ظاهر ساده و خنده‏آور، حتي برخي از مغزهائي را که به بزرگي معرفي شده‏اند، اشغال نموده، با خويشتن و به ديگران چنين مي‏گويند که: ذره‏ي بي‏مقداري به نام انسان کجا و موجود برين با داشتن عظمتهاي مافوق بي‏نهايت و برتر از هر کمال کجا؟! معرفت و پرستش اين ذره‏ي بي‏مقدار درباره‏ي آن مافوق بي‏نهايت و برتر از هر کمال اگر هم امکان‏پذير باشد، به چه کار آيد؟! پاسخ اين گونه مسائل را نخست با ورود به صحنه‏ي دروني خود انسانها مي‏توان دريافت، مگر اين همه تلاشها و کوششها براي شناخت هزاران نيروها و فعاليتهاي رواني کافي بوده است؟ مگر آن همه تعليم و تربيتها و تمرين و تلقين و تقويتهاي روحي توانسته است حق اعتلاي روح را ادا کند؟ مسلما موفقيت بشري درباره‏ي شناخت و تنظيم و بهره‏برداري از خويشتن حتي به دوران ابتدايي رسمي هم نرسيده است با اين حال ضرورتهاي ديناميسم دروني ما هر لحظه ما را به شناخت بيشتر و تنظيم و بهره‏برداري عاليتر درباره‏ي خويشتن تحريک مي‏کند. قرنها است که از همه‏ي مراکز علمي دنيا بخوانيد و بيانديشيد تا خود را دريابيد، بلند شده و همگان آن را مي‏شنوند. اگرچه ما انسانها نمي‏توانيم حق واقعي خداوندي را ادا کنيم، اما اين مقدار مي‏توانيم که با افزايش معرفتهاي ممکن و با گرايشهاي بندگي انساني، از چاه طبيعت و خودپرستي برآئيم و به قله‏هاي مرتفع و مرتفعتر تکامل گام بگذاريم: تو او نشوي ولي اگر جهد کني راهي به روي از تو تويي برخيزد الذي لايدرکه بعد الهمم و لايناله غوص الفطن (خداوندي که همتهاي دور پرواز آدميان از درک ذات او و احاطه به مقام شامخش نارسا و حوزه‏ي اعلاي ربوبيش از نفوذ هشياري هشياران بدور است). محدوديت همتها و هشياريهاي آدميان بار ديگر تاکيد مي‏شود که نيروهاي عقلاني و احساسي در هر عظمت و امتيازي که باشد و هشياري و حدس و قدرت استدلال آدمي هر اندازه هم که گسترده و نافذ باشد، چون با وسايل مبتني بر کميتها و کيفيتهاي گرفته از قلمرو حس و طبيعت صورت مي‏گيرد، لذا توانائي راهيابي به آن مقام الهي را نخواهد داشت. اين هم يک قانون کلي است که تا موضوعي در ديدگاه آدمي برنهاده نشود نه براي رسيدن به آن، به عنوان هدف مي‏کوشد و نه درصدد آگاهي و هشياري درباره‏ي آن برمي‏آيد. از طرف ديگر با برنهاده شدن موضوع در ديدگاه آدمي، همان موضوع با کميتها و کيفيتها و خصوصيات ذهني محدود مي‏گردد. با نظر به اين دو قانون معرفت، شناخت ما هرگز احاطه به آن موجود برين نخواهد داشت. الذي ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا اجل ممدود (صفات ذات پاکش به مقياسات و حدود برنيايد و هيچ ترسيم و تصوير مشخصش نسازد. اوصاف جلال و جمالش فراسوي زمان است و ماوراي برهه‏هاي معدود و مدتهاي محدود). بحثي اجمالي در صفات خداوندي براي بيان نامحدود بودن صفات الهي دو دليل مي‏توان مطرح کرد: دليل يکم- هر حقيقتي که براي يک ذات صفت محسوب مي‏شود، ارزش و عظمت آن حقيقت تابع آن ذات است که موصوف ناميده مي‏شود. حرکت و تحولي که صفت انساني است باارزشتر و با عظمت تر از حرکت و تحولي است که صفت يک گياه يا يک حيوان و يا موجود مزبور است. احساس انسان در برابر احساس يک حيوان همان اندازه عالي است که انسان در برابر حيوان. دليل اين اصل اساسي آن است که صفت در حقيقت بيان کننده‏ي چگونگي ذات است. گاهي هم صفت يک ذات جنبه‏ي معلولي براي آن دارد، و چون ميان علت و معلول رابطه‏اي وجود دارد که بوسيله‏ي آن، توضيح دهنده‏ي يکديگر مي‏گردند، قاعده اين است که صفت تابع موصوف خود باشد. بدان جهت که ذات پاک خداوندي داراي عظمت و کمال بي‏نهايت است. اوصاف آن ذات پاک هم از جهت عظمت و کمال بي‏نهايت و نامحدود مي‏باشد. دليل دوم- فرض اينکه صفت خداوندي محدود باشد، اين پندار را در دنبال دارد که قدرت خداوندي محدود است، زيرا بروز يک صفت در يک ذات کشف مي‏کند که ذات مفروض قدرت دارا بودن آن صفت را داشته است، حال اگر فرض کنيم مثلا صفت عدالت خداوندي محدود است، چنين نتيجه مي‏دهد که خداوند به بيشتر از آن عدالت محدود قدرتي ندارد، در صورتي که قدرت خداوندي نهايتي ندارد. اوصاف جلال و جمالش فوق زمان است. چنانکه در مباحث مربوط به زمان ثابت شده است، زمان عبارت است از احساس کششي که از حرکت موجودات طبيعي عيني در ذهن آدمي به وجود مي‏آيد. در حقيقت زمان حقيقتي است محصول دو قطب عيني و ذهني، لذا اگر يکي از اين دو قطب منفي شود، موضوع زمان نيز منفي مي‏گردد. پس اگر جهان طبيعت عيني که اعم از حرکت موجودات در طبيعت و اجزاي انسان مي‏باشد، وجود نداشته باشد، يا انساني نباشد که با ذهنش کششي براي رويدادها يکي پس از ديگري درک نمايد، زماني مطرح نخواهد بود. (اگرچه خود حرکات عيني با قطع نظر از ذهن آدمي واقعيتي است براي خود) و چون اوصاف الهي از مجراي ثقل و بعد فضايي و حرکت و تحول طبيعت و ذهن زمان‏سنج آدمي بالاتر است، لذا پديده‏ي زمان نمي‏تواند اوصاف الهي را در مجراي کشش و امتداد قرار بدهد. فطر الخلائق بقدرته و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان ارضه (با قدرت متعاليش، به مخلوقات هستي بخشيد و بادهاي جانفزا به رحمتش وزيدن گرفت و حرکات مضطرب زمين را با نصب کوه‏هاي سر برافراشته تعديل فرمود). آفرينش هستي با قدرت و اختيار در آفريدن عالم هستي عالم جبري، انگيزه‏اي براي او نبوده و خود از هر گونه استمداد و مساعدتي بي‏نياز بوده است. عظمت جهان هستي به هر اندازه و کيفيت هم که خيره کننده باشد به همان اندازه در برابر قدرت الهي مطرح است که يک تصور ناچيز در برابر فعاليتهاي بيکران مغز و روح انساني. آيا چنين نيست که موجي از انديشه‏ي آدمي مي‏تواند جهاني را دگرگون کند؟ موجي از انديشه در مقابل دگرگون شدن جهان، از آن جهت به نظر ناچيز مي‏آيد که مغز ما همواره بزرگيها و عظمتها را با مقياسات کمي و کيفي در حدود دانسته‏ها و خواسته‏هاي خود مي‏سنجد. اگر بشر با چشم خويش محصولات خيره کننده‏ي انديشه را نمي‏ديد، به هيچ وجهي امکان نداشت که استناد آن محصولات خيره‏کننده را به انديشه باور نمايد. معمولا بشر وقتي که کلمه‏ي قدرت را مي‏شنود، نوع يا انواعي از نيروها را که در طبيعت در حال جريان و توليد است مجسم مي‏سازد، آنگاه ميان قدرت و محصول آن، مطابقتهايي را برقرار مي‏بيند و در نتيجه مي‏گويد: اين چه نوع قدرتي است که دستگاه هستي را بسازد و آن را بگرداند؟! ولي با توجه به مثال انديشه و محصول آن اين تعجب از بين مي‏رود. درباره‏ي عوامل متحرک هوا و بادها مباحث مشروحي صورت گرفته است. قوانين شگفت‏انگيز در موضوع وزيدن بادها و انواع آنها از مسائل بسيار جالب عالم طبيعت است که از نظم بسيار عالي حر ارت و برودت و قرار گرفتن و در واحدهاي جغرافيائي حکايت مي‏کند و همچنين نتايج و محصولات حياتي بادها مانند تلقيح، آيات الهي را براي انسانهاي حقيقت‏جو نمودار مي‏سازد. موضوع کوه‏ها و تحول آنها در دوران گوناگون زمين‏شناسي، يکي ديگر از موضوعات بيان‏کننده‏ي نظم عالم طبيعت است که همواره هشياران را به خود جلب کرده است. گروهي از مردم گمان مي‏کنند که بيان منابع اسلامي درباره‏ي کوه‏ها مخالف نظريه‏ي جديد علمي است که مي گويد: زمين متحرک است، ولي با نظر به کلماتي که در جمله‏ي مورد بحث و تحليل به کار رفته است، اين اشتباه برطرف مي‏شود، زيرا کلمه‏ي ميدان به معناي اضطراب و سراسيمه‏گي است وجود کوه‏ها در کره‏ي زمين براي تعديل اضطراب است که بدون آن زندگي امکان ندارد مانند منظور نمودن ثقل براي اعضاي کشتي اقيانوس پيما که کشتي را از خطر حرکات و اضطرابات سرنگون‏کننده محفوظ مي‏دارد.

اول الدين معرفته آغاز و اساس دين معرفت خدا است مقصود از کلمه‏ي اول چنانکه ترجمه کرديم آغاز محض نيست، بلکه منظور بنياد نخستين و اساسي است. و اين تعبير در قلمرو معارف شايع است که گفته مي‏شود: اول انديشه وانگهي گفتار پاي بست آمده است و پس ديوار در برابر شکاکين گفته مي‏شود: اول وجود خود را اثبات کن سپس عقيده‏ي خويش را همچنين مي‏گوييم: اول علت را به وجود بياوريد معلول دنبالش خواهد آمد. ممکن است بدون اينکه آدمي معناي دين را بپذيرد، با يک عده‏ي مسائل عالي که او را از خود بيرون بياورد و کمالات عاليتري را براي او مطرح نمايد، آشنايي پيدا کند. مثلا عظمت جهان هستي و قوانين حاکم بر آن، او را به اين نتيجه برساند که من مي‏توانم در اين دنيا به کمال عالي برسم. نيز ممکن است با توجه به مفيد بودن و زيبايي يک عده از مسائل اخلاقي به اين حقيقت برسد که انسان عامل به اصول اخلاقي، هم لذت معقول بدست مي‏آورد و هم زندگاني اجتماعي او منطقي‏تر مي‏باشد. اين دو عامل (احساس عظمت در جهان هستي و احساس زيبايي و مفيديت در عمل به اصول اخلاقي) تاکنون توانسته است عده‏ي فراواني از مردم جوامع را قانع بسازد و آنان را وادار به احساس بي ‏نيازي از دين نمايد. ولي به نظر مي‏رسد اين يک اقناع محدود به سطوح ابتدايي زندگي است که ناشي از خلاصه کردن همه‏ي استعدادها و نيروهاي انساني در سير و سياحت در شاخ و برگ درخت هستي و عمل به يک عده مسائل اخلاقي خوشايند مي‏باشد، دو عامل مزبور بارور کننده‏ي در استعداد يا گسترش دهنده‏ي دو بعد آدميان است، به همه‏ي استعدادها و ابعاد انساني، زيرا کدامين عقل نافذ است که به لذت بردن از احساس عظمت جهان قناعت نموده و از عوامل و هدفهاي اصلي آن سئوال نکند؟! و کدامين وجدان و انديشه‏اي است که به احساسات خوشايند در باره‏ي مسائل اخلاقي کفايت بورزد و نگويد که چرا و به کدامين علت، از لذايذ و نيروهائي طبيعي که دارم، در خدمت انسانها صرف نظر کنم، انسانهايي که نه امتيازي براي عشق ورزيدن دارند و نه يک عامل ماوراي طبيعي (خدا) محبوبيت آنان را اثبات کرده است. اين همان معمائي ناگشودني است که در سالهاي گذشته که با راسل مراسلات علمي و فلسفي داشتيم مطرح نموديم و ايشان هيچ گونه پاسخ براي حل اين معما نداشتند. با نظر به تعريفي که درباره‏ي دين گفته‏ايم: محاسبه و تنظيم زندگي طبيعي و رواني در مسير تکاملي رو به جاذبيت الهي هيچ روش و گرايشي مانند دين نمي‏تواند پاسخگوي هيچ يک از معماهاي زندگي که اساس آنها معماي مزبور است، بوده باشد. و کمال معرفته التصديق به کمال معرفت خداوندي تصديق او است معرفت- معرفت ما چنانکه درباره‏ي اشياء داراي انواع و مراتب گوناگوني است، همچنان درباره‏ي خداوند نيز با نظر به شرايط ذهني و کيفيت رواني ما مختلف مي‏باشد. شناسائي ظني که از پنجاه و يک درصد تا نود و نه درصد را شامل مي‏گردد، تا شناسائي يقيني که دريافت کامل و صد در صد واقعيت است انواعي از معرفت مي‏باشد، نيز يقين و قطعي که درباره‏ي يک موضوع پيدا مي‏شود، با نظر به تاثير آن در همه‏ي سطوح روان يا در بعضي از آن، انواعي از معرفت ناميده مي‏شود. تصديق- عبارت است از حکم يا اعتقاد به ثبوت يا نفي نسبت ميان دو شي‏ء (موضوع و محمول) مانند- خردمندي مفيد است و انسان سنگ نيست مسلم است که حکم و اعتقاد که از پديده‏ها فعاليتهاي رواني است، مانند معرفت داراي انواع و مراتب گوناگوني مي‏باشد. چند قسم از تصديق را به عنوان نمونه متذکر مي‏شويم: عدالت مفيد است. اين جمله را براي اولين بار از گوينده‏اي مي‏شنويم، يا در يک کتابي مي‏خوانيم. و با تصور ابتدايي درباره‏ي عدالت و مفيد بودن، تصديق مي‏کنيم که عدا لت مفيد است اين تصور ابتدائي و حکم ساده اگرچه اعتقاد به مضمون عدالت مفيد است را نشان مي‏دهد، ولي روشنائي واحدهاي اين قضيه و اعتقاد به نسبت ميان آنها، بيش از روشنائي و پذيرش اعتقادي ما درباره‏ي آنچه که در بيابان از فاصله‏ي بسيار دور مي‏بينيم و مي گوئيم: آنجا چيزي هست نمي‏باشد. در صورتي که روشنايي ما درباره‏ي آنجا چيزي جز ديدن مبهم يک نقطه دور نيست. و نمي‏دانيم که آنجا آب است يا شوره زار؟ مزرعه است يا کوير؟ راه است يا سنگلاخ غير قابل عبور؟ نيز نمي‏دانيم آن چيز جاندار است يا بي‏جان و اگر جاندار است از چه نوع از حيوانات است؟ و اگر جاندار نيست، از کدامين نباتات و جمادات است؟ در اين مرحله از تصديق ما يک مفهوم کاملا اجمالي از موضوع قضيه (عدالت) و محمول آن (مفيديت) داريم. مسلم است که نسبت ميان آن دور نيز براي ما يک رابطه‏ي کاملا اجمالي خواهد بود، در نتيجه اعتقاد ما به چنان نسبت ميان موضوع و محمول، يک پذيرش بسيار محدود و قابل تزلزل مي‏باشد. زيرا مثلا ما نمي‏دانيم عدالت حقيقتي است که همگان آن را به يکسان درک مي‏کنند يا درکهاي مختلفي درباره‏ي آن وجود دارد؟ نيز نمي‏دانيم عدالت در همه‏ي شرايط و همه‏ي زمانها سودمند است يا موقت و مخصوص به بعضي از موارد است؟ آيا سودمند بودن عدالت در ذات آن است، يا يکي از عوارض تغييرپذير آن است. مرحله‏ي دوم- تصديق در اين مرحله، پس از روشنائيهاي نسبي واحدهاي تشکيل دهنده، و اعتقاد ناشي از پذيرش صحت نسبت ميان واحدهاي نسبتا روشن، به وجود مي‏آيد. جاي ترديد نيست که روشنايي واحدها و پذيرش صحت نسبت در اين مرحله، با اينکه عاليتر از مرحله‏ي يکم است نمي‏تواند به عنوان عامل محرک در زندگاني مادي و معنوي ما بوده باشد، بلکه مقدار و کيفيت تحريک آن، سود و زيان ما بستگي پيدا مي‏کند. يعني اگر قضيه مفروض به سود موقعيتي که ما داريم تمام شود، مورد پذيرش و عمل قرار مي‏گيرد و اگر موجب زيان ما باشد، مي‏توانيم از آن قضيه صرف نظر نماييم. مرحله‏ي سوم- همه‏ي واحدهاي تشکيل دهنده‏ي قضيه براي ما روشن است و کمترين ابهامي در آنها وجود ندارد، و اعتقاد ما به نسبت ميان آن واحدها، از علم و معرفت قانوني ناشي مي‏گردد که از علم به مقدمات روشن به وجود آمده است اين روشنايي و اعتقاد از نظر درک و پذيرش، هيچ گونه ابهامي ندارد، ولي از نظر حيات و هدف گيريهاي جدي آن داخل در متن و هدفگيري حيات ما نيست. عدالت در اين مرحله با اينکه با تمام مزايا و مختصاتش براي ما شناخته شده است، براي روان ما ضرورت تنفس براي زنده ماندن را دارا نمي‏باشد. مرحله‏ي چهارم- تصديق در اين مرحله، اعتقاد به نسبت ميان آن واحدهاي کاملا روشني است که با جان ما درآميخته و به صورت عامل محرک جدي در زندگاني ما درآمده است. اينست کمال تصديق که عاليترين مراحل آن است. تصديق مورد اعتقاد در اين مرحله، همان تحرکي را مي‏خواهد که يک غريزه‏ي فعال. قضيه‏اي را که مورد مثال قرار داده‏ايم (عدالت مفيداست) مانند خون که در رگهاي بدن به جريان مي‏افتد در تمام سطوح رواني ما، مشغول فعاليت مي‏گردد، بنابراين توضيحات، موقعي خدا مورد تصديق واقعي يک انسان قرار مي‏گيرد، که آن انسان به عاليترين مرحله‏ي معرفت نايل آمده باشد. بنياد تصديق انسانهاي معمولي، عقايد پيش ساخته است يک مسئله‏ي بسيار بااهميتي در اين مبحث وجود دارد که يادآوري آن ضروري به نظر مي‏رسد و آن مسئله اينست که قضايايي که براي انسانها مورد اعتقاد و تصديق واقع مي‏شود، به طور معمولي از يک عده باور شده‏هاي پيشين سرچشمه مي‏گيرد. اين باور شده‏ها از تاريخ و محيط و هدف گيريهاي زندگي به وجود آمده در تصديقهايي که صورت مي‏گيرد، اثر قطعي ايجاد مي‏کند، به همين جهت است که نمي‏توان تصديق انسانهاي معمولي را داراي ارزش مرحله‏ي چهارم تلقي نمود. غالبا چنين است که قضايا در همان مرحله‏ي اول و دوم مورد اعتقاد مردم قرار مي‏گيرد و تصديق به وجود مي‏آيد اين ضعف اسف‏انگيز است که مردم معمولي را در طول تاريخ در مجراي وسيله بودن حرکت داده است. يک شاعر زبردست اين مضمون را چنين گفته است: از پي رد قبول عامه خود را خرمساز زانکه نبود کار عامي جز خري يا خرخري گاو را باور کنند اندر خدايي عاميان نوح را باور ندارند از پي پيغمبري در حقيقت تصديقهاي واقعي از مختصات اقليتها است که اکثريتها را به دنبال خود مي‏کشند. اين اقليتها اگر انسانهاي رشد يافته و داراي وجدان انساني باشند، از تحميل عقايد شخصي خود به اکثريتها مي‏پرهيزند و وظيفه‏ي خود را نشان دادن طرق عقايد و تصديقهاي صحيح براي مردم مي‏دانند و اگر آنان انساني جز خود سراغ نداشته باشند، خواسته‏هاي خود را به صورت عناصر بنيادين زندگي اکثريت درآورده، از توجه به قضايا و به دست آوردن محرومشان مي‏سازند. و کمال التصديق به توحيده غايت تصديق او، توحيد او است اگر بتوانيم از مراحل سه‏گانه‏ي ابتدايي تصديق عبور کرده گام به مرحله‏ي چهارم آن بگذاريم. بدون ترديد از اقسام گوناگون شرکها رها شده و به توحيد او نائل مي‏گرديم. در مبحث پيشين اين حقيقت را دريافتيم که براي تصديق واقعي يک قضيه به روشنائيها و معلومات فراواني نيازمنديم، مخصوصا در مواردي که واحدهاي ترکيب کننده‏ي قضيه عالي و بااهميت بوده باشد قضيه‏ي مورد تفسير عبارت است از اعتقاد به يگانگي خداوندي که تجزيه مي‏شود به (اعتقاد يگانگي، خدا). عقيده و اعتقاد عبارت است از وابستگي رواني به يک موضوع اين وابستگي موضوع مورد اعتقاد را به صورت عنصري فعال در سطوح رواني درمي‏آورد مانند ساير عناصر. در حقيقت وقتي که موضوعي مورد اعتقاد و ايمان قرار مي‏گيرد، روح آدمي دگرگون مي‏گردد و با وابستگي مزبور مشغول مديريت زندگي مي‏گردد. البته رسيدن به اين گونه دگرگوني در روح، در اشخاص و جوامع با نظر به شرايط بروني و دروني فوق‏العاده مختلف مي‏باشد. و به هر حال عاليترين مرحله‏ي اعتقاد همان است که متذکر شديم. يگانگي- اين يک مفهوم بسيار وسيع و عميقي است که از عدد 1 تجريد شده در ذهن گرفته، تا يگانگي خداوندي را مي‏تواند دربر بگيرد. براي توضيح اين مفهوم مجبوريم انواع عمده‏ي يگانگي (وحدت) را متذکر شويم: نوع يکم- وحدت عددي است که آنرا واحد (يک) مي‏گوئيم که ما بعد صفر و آغاز عدد و مبناي آن مي‏باشد. نوع دوم- وحدت کلي است که از افراد و مصاديق معيني انتزاع مي‏شود مانند وحدت انساني در همه‏ي افراد و اصناف و وحدت حيواني در همه‏ي جانداران و وحدت نباتي در همه‏ي نباتات و وحدت جسماني در همه‏ي اجسام و وحدت واقعيت در همه‏ي مفاهيم که آن را وحدت نوعيه هم مي‏گويند. در عبارت معمولي مي‏گوئيم: افراد و اصناف انسانها در انسان بودن يگانگي دارند و همچنين جانداران. نوع سوم- وحدت تشکل يافته از اجزاء که در سيستمها به وجود مي‏آيد، اين وحدت ممکن است با نظر به وحدت عوامل ايجاد کننده‏ي مجموع متشکل به وجود بيايد و ممکن است با نظر به وحدت هدف آن مجموع بوده باشد. نوع چهارم- وحدت به معناي بي‏نظيري در نوع يا جنس يا ارزش و... نوع پنجم- وحدت در قانون، قانون واحدي در اشياء مختلف يا انسانها حکومت مي‏کند. در اين صورت آن اشياء يا آن انسانها داراي وحدتي هستند که از وحدت قانون جاري ناشي گشته است. نوع ششم- به معناي آن واحدي است که نه مثلي دارد و نه ضدي و نه محدوديتي که موجب تعين قابل اشاره‏ي حسي يا عقلي بوده باشد. اين واحد منحصر در وجود پاک خداوندي است. درک و دريافت چنين واحد و گرايش به آن، توحيد ناميده مي‏شود. روشنترين دليل بر وحدت خداوند و اينکه هيچ موجودي نه به عنوان شريک و نه به طور استقلال نمي‏تواند در مقابل او وجود داشته باشد، اينست که فرض يک موجود در مقابل او چه به عنوان شريک و مثل و ضد و چه به عنوان استقلال، مستلزم محدوديت خداوند است زيرا موجود مفروض مسلما واقعيتي را اشغال خواهد کرد که خداوند غير از آن و برکنار از آن خواهد بود. پس خداوند از طرف آن موجود محدود مي‏گردد، در صورتي که خداوند موجود بي‏نهايت حقيقي است. به اضافه‏ي اين استدلال منطقي علمي، دلايل ديگري وجود دارد مانند محدوديت و مشروط بودن اراده، يعني اگر در مقابل وجود خداوندي شريک يا ضدي بتواند وجود داشته باشد اراده و مشيت الهي در فعاليت، محدود به عدم مخالفت آن شريک يا ضد خواهد بود، با اين فرض نيز خداوند از نظر ذات يا صفات ناقص تلقي خواهد گشت. اين دليل دوم مضمون آن آيه‏ي شريفه است که مي‏گويد: لو کان فيهما الهه الا الله لفسدتا (اگر در آسمانها و زمين جز خداي يگانه، خدايان متعددي وجود داشت، فاسد مي‏گشتند). و اين مضمون اشاره به تزاحم و تصادم اراده‏هاي متعدد است که موجب نابودي يا اختلال نظم هستي مي‏گردد پس وحدت نظم عالم هستي ب هترين دليل وحدت بوجود آورنده‏ي آن است. دليل سوم از اميرالمومنين (ع) است که مي‏فرمايد: اگر خداي ديگري وجود داشت پيامبراني هم از طرف او مبعوث مي‏گشتند. موضوع خدايان و بت پرستي با نظر به دلايل عقلي فوق، يگانگي خداوندي اصل مسلمي است. حتي بت پرستان و پيروان خدايان متعدد هم بتها و خدايان را در برابر خداوند يگانه با موجوديت مستقل که داراي اوصاف خداي بزرگ باشد مطرح نمي‏کنند. دلايل عدم استقلال بتها و خدايان در مقابل خداوند يگانه چنانکه در تفسير و نقد و تحليل مثنوي در مجلد دهم ص 48 متذکر شده‏ايم، به قرار زير است: دليل يکم- افلاطون يکي از پيشتازان فلاسفه‏ايست که معتقد به يگانگي خداوندند او چنين مي‏گويد: ماوراي دو نمونه‏ي اساسي جهان (مثل و جهان محسوس) آفريننده‏ي توانايي وجود دارد که مي‏تواند يکي از آنها را به وجود بياورد، مثلا نمونه‏ي مثل را و عالم محسوس که سايه‏ي آن است احتياجي به آفرينش ندارد و نخستين صفت اختصاصي اين آفريننده‏ي مطلق اينست که علت فاعلي است و اين آفريننده است که نظم و جمال را به وجود آورده است. طيماوس- افلاطون- فصل سوم ص 51 و 52 ترجمه عربي. افلاطون با اين اعتقاد به يگانگي خداوندي، ارواح بشري را از ساخت ه‏هاي (ثانوي) خدايان مي‏داند- همان ماخذ ص 125 فصل هفتم. نيز مي‏گويد: روح عالم نخستين و قديمي‏ترين مصنوع خدا است، آن هم موجوديت الهي همان ماخذ ص 55 فصل چهارم. بالاخره مي‏گويد: پس خداوند به آفرينش ساير کائنات شروع کرد و آنها را به صورت طبيعت مثل قرار داد، چيست آن مثل؟ و شماره‏ي آنها چقدر است؟ اين مثل چهارتا است: يک- جنس خدايان آسماني (مثلا مجردات). دو- جنس بالدار که در هوا شناور است. سه- نوع آبي. چهار- جنسي که با پاهايش راه مي‏رود همان ماخذ ص 235 فصل دهم. دليل دوم- قبيله‏ي نزار از عرب در عين بت پرستي، به خداي بزرگ معتقد بوده و در موقع به جا آوردن اعمال مکه، خداي بزرگ را اولا و بت خود را ثانيا به عنوان شريک کوچک متذکر مي‏شدند. دليل- سوم موقعي که اوس بن حجر سوگند مي‏خورد جمله‏ي سوگند او چنين است: وباللات و العزي و من دان دينها و با الله ان الله منهن اکبر (سوگند به لات و عزي و به کسي که به دين آنها گرويده است. و سوگند به خدا، که قطعا از آنها با عظمت تر است). درهم بن زيد الاوسي بدين نحو قسم ياد مي‏کند: اني و رب العزي السعيده وا لله الذي دون بيته سرف (بطور قطع، من سوگند مي‏خورم به خداي عزي خوشبخت و خدايي که پيرامون بيتش ازدحام و غوغا است). دليل چهارم- در نامه‏اي که ابوسفيان از روي تهديد به پيامبر اسلام نوشته است، تبرک به نام خدا و سوگند به بتها ديده مي‏شود: باسمک اللهم، فاني احلف باللات و العزي و اساف و نائله و هبل (به نام تو اي خدا، من سوگند مي‏خورم به لات و عزي و اساف و نائله و هبل). دليل پنجم- آن عبارت معروف است که بت پرستان در باره‏ي هويت بتها گفته‏اند. و آن چنين است: تلک الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي (اين بتها موجودات والا هستند و شفاعت آنها مورد اميدواري است). دليل ششم- گريگوري ملطي- معروف به ابن عبري در بيان داستان موسي (ع) مي‏گويد: فقال موسي ان لساني الثغ ثقيل النطق، کيف يقبل مني فرعون! قال الله له: اني قد جعلتک الها لفرعون. (موسي به خدا گفت: زبان من لکنت دارد و به سخن گفتن سنگين است، فرعون چگونه دعوت مرا خواهد پذيرفت؟ خداوند فرمود: من تو را بر فرعون اله (خدا) قراردادم). مسلم است که مقصود از اله، خداي يگانه نيست، بلکه نماينده‏ي خداوندي و مسلط بر فرعون است. دليل هفتم- ژان ژاک روسو- مي‏گويد: براي کشف بهترين قوانين که به درد ملل بخورد، يک عقل کل لازم است که تمام شهوات انساني را ببيند، ولي خود هيچ حس نکند. با طبيعت هيچ رابطه‏اي نداشته باشد ولي آن را کاملا بشناسد. سعادت او به ما مربوط نباشد ولي حاضر بشود به سعادت ما کمک کند... بنابر آنچه گفته شد، فقط خدايان مي‏توانند چنانکه شايد و بايد براي مردم قانون بياورند. بديهي است که روسو يک مرد مسيحي بوده و اعتقادي به خدايان نداشته است، لذا مقصودش از خدايان، انسانهاي الهي و مربوط به ماوراي طبيعت مي‏باشد. دليل هشتم- ترتيبي است که در ميان خدايان مصر ديده مي‏شود امون رع به عنوان آفتاب مخفي خدايي است که رمزي براي معبود سيستم دهنده‏ي هستي است و مرتبه‏ي اين خدا در ميان خدايان پس از پتاح است که ايجاد کننده‏ي کائنات است در آيات قرآني چگونگي اعتقاد بت پرستان درباره‏ي بتها به مضمون آيه‏ي زير است: و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم ولا ينفعهم و يقولون هولاء شفعاء نا عند الله قل اتنبئون الله بما لايعلم في السماوات و لا في الارض سبحانه و تعالي عما يشرکون. (آنان چيزهايي را جز خدا مي‏پرستند که نه ضرري به آنان مي‏رساند و نه منفعتي. و مي‏گويند اين بتها شفاعت کنندگان ما در نزد خداوند هستند. به آنان بگو: آيا شما چيزي را به خدا خبر مي‏دهيد که وجود آنها را در آسمانها و زمين نمي‏داند (ي عني وجود ندارند) خداوند پاکيزه و بالاتر از آن شرک است که شما مي‏ورزيد). توحيد حقيقي که در کلام اميرالمومنين عليه‏السلام کمال تصديق خداوندي معرفي شده است، آن توحيدي است که از اين شرک برکنار باشد زيرا يک موجود جامد و محدود و محاصره شده در قوانين طبيعت شايسته برنهاده شدن در برابر خداوند متعال نيست، روح خدا جوي بشري را وابسته کردن به چنين موجود ناچيزي اگرچه به عنوان وسيله و شفيع و موجب تمرکز قواي دماغي هم بوده باشد، به کوچک انگاشتن خداي بزرگ مي‏انجامد. پس در حقيقت بت پرستان و آنان که خدايان يا ارباب انواع را مورد گرايش قرار مي‏دهند، خداي واقعي براي آنان مورد تصديق نمي‏گردد، بلکه بدبختانه جوشش فطرت توحيد را به وسيله‏ي آن بتها و خدايان فرو مي‏نشانند. آيا علاقه و محبت به پيشوايان مافوق‏الطبيعه و اولياءالله نوعي از شرک است؟ بعضي از اشخاص چنين گمان کرده‏اند که علاقه و محبت به پيشوايان مافوق‏الطبيعه و اولياءالله هم نوعي از شرک است. اينان در اين مسئله‏ي مهم درست نمي‏انديشند و نمي‏توانند بت پرستي و گرايش به خدايان متعدد را از موضوع محبت و علاقه به رهبران الهي تفکيک نمايند. براي روشن شدن اين مسئله اقسام محبت و گرايش را به طور اجمال مطرح مي‏نمائيم: قسم يکم- محبت به رهبر الهي به انگيزگي خدمات و تحمل ناگواريها و گذشت از لذايذ دنيا و فداکاري تا پايان دادن به زندگي خويش در راه رشد و تکامل انسانها. آيا چنين عظمت و امتيازهاي بزرگ در راه رسانيدن مردم به سعادت واقعي محبت کامل را ايجاب نمي‏کند؟! اگر آدمي به اين انسانهاي سازنده محبت ننمايد، به کدامين فرد يا افرادي مهر بورزد؟! مسلم است که اين علاقه و اشتياق يک پديده‏ي خام رواني به انگيزگي عامل مادي و خودخواهي طبيعي نيست، بلکه محبتي است تصعيد شده و محصول برآورده شدن هدفهاي عالي زندگي و برخاستن از خاک و آگاه شدن از جان پاک، بوسيله‏ي رهبر الهي. قسم دوم- محبت به ذات و موجوديت خود پيشوايان الهي با قطع نظر از امتيازي عالي که در قسم يکم متذکر شديم. اگر کسي ادعا کند که براي من يک فرد عادي همان ارزشي را دارد که سقراط و يا بالاتر از او، ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين، نه تنها هيچ عاقلي نمي‏فهمد که اين شخص چه مي‏گويد، بلکه اگر با خيلي خوش‏بيني به او بنگريم بايد بگوئيم: خود گوينده هم نمي‏داند که چه مي‏گويد! قسم سوم- محبت به رهبر الهي به اين علت که مورد عنايت رباني گرديده و با تلاش در راه اجراي دستورات خداوندي و گذشتن از هر گونه اميال و هوسهاي منحرف کننده، محبوب خداوندي گشته است. در حقيقت محبت اصلي و استقلالي متوجه خداوند متعال است و چون رهبر الهي محبوب او است، مورد علاقه و مهر آدمي قرار مي‏گيرد. قسم چهارم- محبت ناشي از احساس عظمت و تقربي که رهبر الهي به بارگاه خداوندي بدست آورده و بوسيله‏ي آن نور به منصب عالي خليفه‏الهي نايل گشته و شايستگي جلوه‏ي نور خداوندي را در درونش پيدا کرده است. اين محبت آن پديده‏ي محدود و معين نيست که همگان در موارد گوناگون مانند پدر و مادر و همسر و فرزند و مقام و... دارا مي‏شوند، بلکه پديده‏ايست مرکب از احساس عظمت جويي و وصول به هدف اعلاي حيات و کمال گرايي و بينش نور خداوندي. مسلم است که مجموع اين احساسها و دريافتها، موجب گرايش خاصي به رهبر الهي مي‏گردد، گرايش ناشي از اين قسم به رهبر الهي عاليتر از سه قسم محبتي است که در بالا توضيح داديم. نور خداوندي در رهبر همان است که پيروان يکي از دو مذهب اسلام (مذهب سنت) آنرا درباره‏ي صحابه‏ي پيغمبر نقل مي‏کنند: اصحابي کالنجوم (صحابه من مانند ستارگان هستند) و راويان شيعه درباره‏ي ائمه‏ي معصومين عليهم‏السلام چنين روا يت مي‏کنند: اهل بيتي کالنجوم. (اهل بيت من مانند ستارگان هستند) در قرآن مجيد نيز نوراني بودن اشخاص رشد يافته تصريح شده است: 1- الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور (خداوند ولي کساني است که ايمان آورده‏اند، خداوند آنان را از ظلمات رها کرده به نور وارد مي‏سازد). 2- افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربه (آيا کسي که خداوند سينه‏ي او را براي اسلام گشوده و او نوري از پروردگارش دريافته است...) مسلم است که اين نور به معناي روشنايي خورشيد جسماني نيست، بلکه آن نور رباني است که در درون رهبران الهي در حد اعلا و در درجه‏ي پايينتر در درون انسانهاي باايمان، با مراتب گوناگوني به وجود مي‏آيد و مي‏تواند عظمت و جلال و جمال ربوبي را نشان بدهد. بنابراين، گرايش به پيشوايان الهي يعني گرايش به نور خداوندي که خود نشان دهنده‏ي عظمت و جلال ربوبي است. آيا اين شرک است؟! آيا معقول است که اين محبت و گرايش را با بت پرستي مقايسه کنيم؟! انسان با داشتن روح ملکوتي که در پيشوايان الهي به طور قطع وجود دارد، راه را براي تکاپوگران کوي خداوندي باز مي‏کند. تاريخ بشري در مسير تکامل همواره براي انساهاي آرمان‏گرا دو بال براي پرواز دارد: بال يکم- قوانين و اصول انساني سازنده. بال دوم- عظماء و پيشتازان رشد يافته. تاثير رشد يافتگان در تحقيق آرمانهاي تکاميل آدميان، نه تنها کمتر از تاثير قوانين و اصول نبوده است، بلکه خيلي عميقتر و بيشتر از آن بوده است. دليل اين مسئله روشن است، زيرا مشاهده‏ي عيني تجسم رشد و کمال در انسان، محرکتر از مشتي قوانين کلي است که در مغزهاي آدميان يا در لابلاي صفحات کتابها انباشته مي‏شود. محبت و گرايشي که مبدل به عبادت و شرک مي‏گردد هيچ يک از اقسام چهارگانه‏ي محبت و گرايش که در مبحث گفتيم براي رهبران الهي معبوديتي اثبات نمي‏کند، تا در نتيجه مبدل به شرک گردد. آنچه که باعث مي‏شود آدمي از مسير توحيد منحرف گردد، اينست که براي انسان مورد گرايش، استقلالي در قدرت و عوامل اراده و تصرف در جهان و انسان، منظور نموده و او را مورد پرستش قرار بدهد. چنانکه در فرقه‏ي غلاه (غلو کنندگان) درباره‏ي علي بن ابيطالب (ع) و گروهي از مسيحيان در باره عيسي (ع) ديده مي‏شود مخصوصا اگر به لوازم گفتارشان معتقد باشند. همچنين در بعضي از متصوقه درباره‏ي اقطابشان. اگر پيروان مکتبهاي مزبور نه به عنوان ذوق پردازي و اظهار محبت و گرايش به يکي از اقسام چهارگانه‏اي که در مبحث گذشته گفتيم اعتقاد جزمي به استقلال پيشوايان خود در قدرت و عوامل اراده و تصرف در جهان و انسان داشته باشند، بدون ترديد از راه توحيد منحرفند. در اصول عالم تشيع هرگز چنين اعتقادي صحيح تلقي نمي‏شود. در هيچ يک از منابع معتبر شيعه، ائمه‏ي معصومين عليهم‏السلام شايسته‏ي پرستش معرفي نشده‏اند که سهل است بلکه انحراف از توحيد کساني که چنين عقيده‏اي را بپذيرند نيز مسلم گشته و جاي کمترين اختلاف نيست. از طرف ديگر روش تفريطي گروهي ديگر، آن بندگان محبوب خداوندي و رشد يافتگان عالم هستي و مقربان درگاه الهي را، مانند افراد معمولي تلقي کرده مقام آن اولياءالله را از روي حسادت يا ديگر اغراض غير الهي پايين مي‏آورند! درک و دريافت حد وسط که مناسب واقعيت پيشوايان معصوم باشد، کار آساني نيست از متفکر معروف نظام معتزلي چنين نقل شده است که: علي بن ابيطالب محنه علي المتکلم، ان وفي حقه غلا و ان بخسه حقه اساء و المنزله الوسطي دقيقه الوزن حاده الشان صعب المراقي الا علي الحاذق في الدين. (علي بن ابيطالب مشقتي است براي کسي که درباره‏ي او سخن مي‏گويد، اگر بخواهد حق او را ادا کند، علو خواهد کرد و اگر از حق او بکاهد، دربار ه‏ي او مرتکب بدي شده است. حد متوسط داراي ميزان دقيق و وضع تند و مراتب دشواري است که کسي جز دارندگان مهارت در دين نمي‏تواند از عهده‏ي درک آن برآيد). در مجلد اول در معرفي شخصيت علي از ديدگاه علي (ع) دستور او را در لزوم عقيده حد وسط متذکر شديم. دوگانه پرستي (ثنويت) و سه‏گانه پرستي (تثليث) به نظر نمي‏رسد که در تاريخ عقايد بشر مکتب و يا مذهبي به عنوان دوگانه پرستي حقيقي وجود داشته باشد. مقصود ما از دوگانه پرستي حقيقي آن است که دو خداي واقعا بي‏نهايت و با اوصاف خداوندي که واقعا هر يک ذات واجب‏الوجود و جامع همه‏ي شئون رباني بوده باشند. زيرا با نظر به دلايلي که در مبحث گذشته متذکر شديم از نظر دريافت و انديشه‏ي عقلاني فرض دو بي‏نهايت امکان‏پذير نمي‏باشد. آنچه که در تاريخ اديان و معتقدات به عنوان دوگانه پرستي مشهور شده است، مسلک مانوي منسوب به ماني نقاش است. توضيح اين مسلک و انتقاد از آن در کتابهاي کلامي مسيحيون و مسلمانان به طور فراوان ديده مي‏شود. در توضيح و تحقيق مسلک ماني اختلاف نظر زياد وجود دارد. در اين مسئله که آيا ماني غير از دو مبدء نور و ظلمت حقيقت عاليتري را به عنوان خداي بزرگ معتقد است يا نه؟ دو نظريه عمده وجود دارد: نظريه‏ي يکم- مي‏گويد: در مسلک ماني خداي بزرگ مطرح است، استدلال صاحبان اين نظريه به امثال جمله‏اي است که ابوريحان بيروني به ماني نسبت داده است. وي مي‏گويد: پس از ابن‏ديصان و مرقيون، ماني شاگرد قادرون بروز کرد. او مذهب مجوس و نصاري و دوگانه پرستي را شناخته بود. در آغاز کتابش به نام شاپورگان که براي شاپور فرزند اردشير تاليف کرده بود، مي‏گويد: حکمت و اعمال چيزي است که پيامبران خداوندي آن را در زمانهاي معيني مي‏آورند. در بعضي از قرون به وسيله‏ي بودا در شهرهاي هند و در بعضي ديگر به وسيله‏ي زرتشت به شهرهاي فارس و در زمان ديگر به وسيله‏ي عيسي به مغرب زمين، سپس اين وحي در اين قرن اخير به وسيله‏ي من، ماني که رسول خداوند حق هستم، به سرزمين

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 2017-07-03 توسط kanonshahin
آخرین اخبار
11 منطقه دیگر در سوریه به عملیات آشتی پیوستند
لوگوی پیراهن های تیم ملی جوانان هم پنهان شد!
نام سید جلال در کنار رونالدو، اینیستا،پوگبا و لواندوفسکی!
بحران اقتصادی چیست؟؟
اعلام اسامی محرومان هفته هشتم
شهرداری تهران آماده همکاری با کانون پرورش فکری است
شهاب حسینی به آمریکا مهاجرت می کند؟
رپورتاژ
فال حافظ
معرفی شرکت اریا منتخب پارسیان
سرویس VOIP
اریا منتخب پارسیان عرضه جوجه شترمرغ بوقلمون
تورهای لحظه آخری ارزان کیش دبی مالزی و تایلند
مبل تالار یا صندلی مبل تالار پذیرایی
قیمت عمل بینی
بلیط های چارتری ارزان قیمت
بهترین روش انتخاب آتلیه عروس
نورپردازی نما و آلاچیق
طراحی سایت اصفهان |طراحی سایت حرفه ای | سئو تضمینی سایت
جاذبه های گردشگری کرمان یاسوج و معرفی تورهای لحظه آخری کیش مشهد
درباره اتوبار گلها تهران
بازی اندروید
هدایای تبلیغاتی
دانلود آهنگ جدید
مدل لباس عروس
چگونگی افزایش زیبایی با جراحی زیبایی
راهکار های یافتن بهترین جراح پلاستیک
همه چیز در مورد جراحی بینی

لینک های مفید
برنامه بدنسازی | آموزش مجازی | بیوگرافی ۹۸ | تجهیزات تالار |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ