کانون شاهین
دانلود موزیک ویدیو حمید عسکری , بیو گرافی محسن لرستانی , سريال دختران حوا , جدیدترین لباس نامزدی ساده وشیک , دانلود اهنگ جدید فرزاد فرزین به نام من و تو , عکس های عاشقانه با کیفیت , شعری عاشقانه از حافظ , دانلود اهنگ جدید فاطمه گل , عکس بازیگران فیلم آفتاب مهتاب زمین , عکس ماشین bmw z4

ترجمه فارسی نهج البلاغه

آغاز آفرينش آسمان و..

تفسير عمومي خطبه‏ي يکم الحمدلله الذي لايبلغ مدحته القائلون (سپاس خداي را که حق ستايشش بالاتر از حد ستايشگران است). مگر آن همه عظمت حيرت‏انگيز در کاخ مجلل هستي و اين همه امتياز و کمال بيکران در موجودي به نام انسان، چيزي جز گسترش دمي از مشيت بي‏نهايت او است که آن را با کلمه‏ي باش برافروخته‏است؟ مگر بساط رازدار کائنات با آن قوانين و استحکام بنياد، و نوع انساني با آن هوش و استعداد و وجدان و انديشه که لحظه‏اي از جريانش جهاني را آباد و يا عالمي را ويران مي‏سازد، چيزي جز قطره‏ي ناچيزي از اقيانوس بي‏پايان قدرت او است؟ از اين رو است که سپاس و ستايش ما درخور موجوديت ما است نه به شايستگي آن مقام ربوبي. و لايحصي نعمائه العادون (نعمتهايش مافوق انديشه شمارشگران است) در گذرگاه‏هاي متنوع حيات که نوع انساني از آنها مي‏گذرد، تا منزل نهايي آن، همه جا خوان نعمت بي‏دريغش را نهاده مي‏بيند و آيات رحمت الهي‏اش را گسترده، حتي آن انديشه و وجدان برين که از افق اعلاي زندگي به اجزاء و روابط طبيعت که او را در خود فرو برده‏اند، مي‏نگرد و آنها را آيات الهي و نعمتهاي رباني مي‏بيند، خود نعمت عظمايي است که آدمي از درک و ستودنش ناتوان است و شمارش آن همه موضوعات و قوانين که انديشه و وجدان را چنين بينايي نصيب فرموده است، از حد و اندازه بيرون. نخستين مرحله‏ي به دست آوردن انديشه و وجدان عالي که چهره‏ي واقعي هستي را براي انسان روشن بسازد و نعمت بودن اجزاء و روابط آن را با موجوديت آدمي اثبات نمايد، پذيرش آگاهيها و هشياريها است که از عالي‏ترين جلوه‏هاي حيات در وجود آدمي است. مگر نه اينست که پذيرش و فعاليتهاي آگاهانه با گذشت قرون و اعصار پرده‏ها را از جلو چشمان آدمي برکنارزده و عظمتهاي بيکران طبيعت را از جهان ذرات گرفته تا کهکشانهاي خيره‏کننده روشن ساخته است؟ آنگاه اين همه فتوحات و پيشرويهاي بهت‏انگيز را نخستين گام براي شناخت اين حقيقت تلقي کرده است که ما با شناخت طبيعت تنها خطوطي را خوانده‏ايم که محتوايش ماوراي خوانده‏هاي ما است. و بالعکس، فرار از هشياريها و آگاهيها بوده است که عالم هستي را خيال و پندار و قوانينش را خودرو و ستارگان سپهر لاجوردينش را تف سربالائي نام نهاده است!!! کارگاه هستي براي اين دشمنان هشياريها که زندگي را جز تورم خود طبيعي با لقمه‏هايي از خوردنيها و جرعه‏هايي از آشاميدنيها و لذايذي از اشباع غريزه‏هاي حيواني تفسير مي ‏کنند، چهره‏اي نشان نخواهد داد که نعمتي در آن ببينند و در شمارش و سپاس بيانديشند، چنانکه در امتيازات و عظمتهاي روح خويشتن هم کمترين انديشه‏اي نخواهند داشت. مدتي است بانگ افزايش نامحدود جمعيت و محدوديت مواد غذايي و لوله‏ها و بدبينيها در افکار مردم فراوان انداخته است. آغاز اين بانگ از مالتوس بوده است. اينان پس از شنيدن اين بانگ وحشتناک به جاي تنظيم منطقي و تعديل مشروع جمعيت و مواد غذائي، به فلسفه‏گوئيهاي بدبينانه روي آورده و حرص و ولع اقويا را براي انباشتن ذخاير زندگي تشديد کردند. برخي ديگر از جوامع را به هتک ناموس دروازه‏ي ورودي زندگي (آلت تناسل زن و مرد) وادار ساختند. روي محاسبات مالتوس مي‏بايست انفجار جمعيت از گرسنگي از خيلي مدتها پيش در کره‏ي زمين روي داده باشد، نه تنها چنين انفجاري رخ نداده، بلکه طبق کاوشها و بررسيهاي علمي دوران جديد، معلوم شد که از اغلب مواد کره‏ي زمين چه از خشکي باشد و چه از دريا، مي‏توان براي تغذيه‏ي بشر با اشکال گوناگون استفاده کرد. فعاليتهاي شيميايي در تغيير و تبديل مواد به قدري دامنه‏دار و متنوع ديده مي‏شود که انسان را به اين جرئت وادار مي‏کند که بگويد تغذيه انسان در اين کره‏ي زمين محدوديتي ندارد. از طرف ديگر آيات قرآني بنياد اساسي مواد معيشت مردم را به زمين منحصر نکرده و آسمانها را هم به عنوان منابع روزي (مواد معيشت) معرفي نموده است: قل من يرزقکم من السماوات و الارض، قل الله. (به آنان بگو: کيست که شما را از آسمانها و زمين روزي مي‏دهد؟) بگو: الله. اين مضمون در شش آيه از قرآن وارد شده است. به اضافه‏ي آيات ديگري از قبيل: الم تروا ان الله سخر لکم ما في السماوات و ما في الارض. (آيا نمي‏بينيد که خداوند آنچه در آسمانها و زمين است در تسخير (اختيار) شما گذاشته است). که با صراحت کامل اثبات مي‏کند که انسان مي‏تواند کرات ديگر را هم به اضافه کره‏ي زمين در اختيار و تصرف خود بگيرد. قحطيها و گرسنگيها ممکن است اين سئوال مطرح شود که در طول تاريخ قحطيها و گرسنگيها و ساير کمبودهاي غذايي که موجب مرگ و ميرها بوده است، فراوان ديده مي‏شود، آيا اين پديده با فوق شمارش بودن نعمتهاي الهي منافاتي ندارد؟ پديده‏ي قحطيها و گرسنگيها هم مانند ساير ناگواريها به دو نوع عمده تقسيم مي‏گردد: نوع يکم- به عنوان بلاها و ناگواريهاي اختياري که به خود انسان چه در حال فردي و چه اجتماعي يا مديريتهاي اجتماعي مستند مي‏باشد، مسلم است که اين نوع اختياري از ناگواريها مربوط به تقصير و يا کوتاهيهاي خود انسان است چنانکه در تواريخ بطور فراوان ديده شده است که مردم به جهت جهل و خودخواهيها و ساير گمراهيها موجبات بدبختي معيشتي خود را فراهم آورده‏اند. نوع دوم- آن قسمت از بلاها و ناگواريها است که از اختيار بشر خارج بوده و مربوط به آن قوانين و رويدادهايي طبيعي است که دور از توانايي و اراده‏ي انسانها مي‏باشد، مانند آتش‏فشانيها و زلزله‏ها و سيلها و بيماريهاي غير قابل علاج... اين ناگواريها که براي فرد يا گروهي از انسانها پيش مي‏آيد، در حقيقت هشدارهائي است جدي براي نوع انساني که به نظم و زيبائي طبيعت تکيه نکند و گمان نبرد که هر چه که هست از طبيعت و در طبيعت است اين آيه را توجه کنيم: و ان من شيي‏ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم. (هيچ چيزي وجود ندارد مگر اينکه منابع آن پيش ما است و ما از آن جز به اندازه‏ي معين فرو نمي‏فرستيم). و اينکه ما طبق دستورات الهي بوسيله‏ي دانش و بينش وظيفه‏ي جدي داريم براي برطرف کردن هر گونه ناملايمات و تقويت هر گونه وسيله‏ي تندرستي و معيشت و پيشرفتهاي گوناگون، براي آن است که زندگي زندگان به کار و کوشش مستند باشد، نه اي نکه زندگي را در يک ليوان آب به گلوي ما بريزند. به اضافه‏ي اينکه پديده‏ي مرگ و خاموشي جراغ فروزان زندگي همواره به يکي از دو عامل اساسي وابسته است: عامل يکم- پايان يافتن نيروها و استهلاک عناصر سازنده کالبد مادي انساني عامل دوم- پيدايش موانع ادامه‏ي حيات مانند بيماريها با انواع گوناگونش و از دست دادن مقاومت در مقابل رويدادهاي طبيعت. به هر حال کسي که لباس زندگي مي‏پوشد، از روي جبر روز ديگري بايستي آن لباس را از تن دور کند. از ديدگاه حکمت الهي هيچ فرد و جامعه‏اي نبايستي لباس زندگي را با اختيار از تن خود دور نمايد. يکي از دو عامل فوق با انواع گوناگون در کمين زندگان منتظر فرارسيدن نوبت عمل مي‏باشد. خواه بيماري باشد و خواه سقوط سقف بر سر و چه سوختن در آتش باشد و چه مردن با گرسنگي و قحطي. بنابراين ملاحظات، قابل شمارش نبودن نعمتهاي الهي منافاتي با جريان قانون زندگي و مرگ ندارد. و لايودي حقه المجتهدون (حق‏جويان کوشا از اداي حقش ناتوانند) چه کند مشتي خاک درهم پيچيده و امواجي از فعاليتهاي حياتي و رواني که انسان ناميده مي‏شود، در مقابل مقام ربوبي احديت که همه‏ي جهان هستي با کهکشانهاي پويا و با انسانهاي بي‏شمارش چيزي جز مش تق کوچکي از يک لحظه‏ي مشيت او نيست. نيز هر نيروئي که براي کوشيدن در راه او بسيج شود و هر راهي که براي وصول به اداي حق او درنورديده شود، جزئي از حق او است که ادا کردن آن براي انسان امکان‏ناپذير است. در سه مورد از آيات قراني وارد شده است: و ما قدروا الله حق قدره (آنان خداوند را به آن طور که شايسته است، به جاي نياورده‏اند) به جاي آوردن حق يک حقيقت با دو چيز انجام مي‏گيرد: 1- درک و دريافت و محاسبه‏ي کامل درباره‏ي آن حقيقت، اگر اندک ناتواني در درک و دريافت و محاسبه‏ي يک حقيقت وجود داشته باشد، بدون ترديد حق شناخت آن حقيقت ادا نشده است. بدان جهت که احاطه‏ي درک و دريافت و محاسبات ما در باره‏ي آن مقام شامخ امکان‏پذير نيست، لذا اداي حق معرفت او براي ما امکان نخواهد داشت. اينست معناي آن جمله که به پيامبر اکرم (ص) نسبت داده شده است که ما عرفناک حق معرفتک (خداوندا، ما نمي‏توانيم معرفتي شايسته‏ي مقام الهي تو به دست بياوريم). 2- به جاي آوردن حق يک حقيقت با نظر به رابطه‏اي که ميان انسان و آن حقيقت وجود دارد. در مسئله‏ي مورد بحث حقيقتي که اداي حق او مطرح است، خدا است، بدان جهت، که عظمتهاي الهي بي‏نهايت است و رابطه‏ي انسان با خدا، رابطه‏ي مخلوق با خالقي است که داراي عظمتهاي بي‏نهايت مي‏باشد، و معناي اداي حق چنين خالق، نوعي احاطه بر او و بي‏نياز شدن از او را دربردارد، لذا اداي حق عملي و عبوديت نهائي درباره‏ي خدا امکان‏ناپذير مي‏باشد. اينست معناي آن جمله که به پيامبر اکرم نسبت داده شده است که: ما عبدناک حق عبادتک (و ما نمي‏توانيم عبادتي شايسته‏ي مقام او به جاي بياوريم). پس تکليف انسانها در مقابل خدا چيست؟ ممکن است استدلال و بحث و تحليل فوق، انسانها را به نوعي از ياس و نوميدي دچار سازد و بگويند اکنون که چه نسبت خاک را با عالم پاک! پس بگذاريد بخوريم و بياشاميم و هر چه بتوانيم از لذايذ طبيعي برخوردار شويم و آنگاه رهسپار ديار مرموز خاک گرديم!! اين مطلب به ظاهر ساده و خنده‏آور، حتي برخي از مغزهائي را که به بزرگي معرفي شده‏اند، اشغال نموده، با خويشتن و به ديگران چنين مي‏گويند که: ذره‏ي بي‏مقداري به نام انسان کجا و موجود برين با داشتن عظمتهاي مافوق بي‏نهايت و برتر از هر کمال کجا؟! معرفت و پرستش اين ذره‏ي بي‏مقدار درباره‏ي آن مافوق بي‏نهايت و برتر از هر کمال اگر هم امکان‏پذير باشد، به چه کار آيد؟! پاسخ اين گونه مسائل را نخست با ورود به صحنه‏ي دروني خود انسانها مي‏توان دريافت، مگر اين همه تلاشها و کوششها براي شناخت هزاران نيروها و فعاليتهاي رواني کافي بوده است؟ مگر آن همه تعليم و تربيتها و تمرين و تلقين و تقويتهاي روحي توانسته است حق اعتلاي روح را ادا کند؟ مسلما موفقيت بشري درباره‏ي شناخت و تنظيم و بهره‏برداري از خويشتن حتي به دوران ابتدايي رسمي هم نرسيده است با اين حال ضرورتهاي ديناميسم دروني ما هر لحظه ما را به شناخت بيشتر و تنظيم و بهره‏برداري عاليتر درباره‏ي خويشتن تحريک مي‏کند. قرنها است که از همه‏ي مراکز علمي دنيا بخوانيد و بيانديشيد تا خود را دريابيد، بلند شده و همگان آن را مي‏شنوند. اگرچه ما انسانها نمي‏توانيم حق واقعي خداوندي را ادا کنيم، اما اين مقدار مي‏توانيم که با افزايش معرفتهاي ممکن و با گرايشهاي بندگي انساني، از چاه طبيعت و خودپرستي برآئيم و به قله‏هاي مرتفع و مرتفعتر تکامل گام بگذاريم: تو او نشوي ولي اگر جهد کني راهي به روي از تو تويي برخيزد الذي لايدرکه بعد الهمم و لايناله غوص الفطن (خداوندي که همتهاي دور پرواز آدميان از درک ذات او و احاطه به مقام شامخش نارسا و حوزه‏ي اعلاي ربوبيش از نفوذ هشياري هشياران بدور است). محدوديت همتها و هشياريهاي آدميان بار ديگر تاکيد مي‏شود که نيروهاي عقلاني و احساسي در هر عظمت و امتيازي که باشد و هشياري و حدس و قدرت استدلال آدمي هر اندازه هم که گسترده و نافذ باشد، چون با وسايل مبتني بر کميتها و کيفيتهاي گرفته از قلمرو حس و طبيعت صورت مي‏گيرد، لذا توانائي راهيابي به آن مقام الهي را نخواهد داشت. اين هم يک قانون کلي است که تا موضوعي در ديدگاه آدمي برنهاده نشود نه براي رسيدن به آن، به عنوان هدف مي‏کوشد و نه درصدد آگاهي و هشياري درباره‏ي آن برمي‏آيد. از طرف ديگر با برنهاده شدن موضوع در ديدگاه آدمي، همان موضوع با کميتها و کيفيتها و خصوصيات ذهني محدود مي‏گردد. با نظر به اين دو قانون معرفت، شناخت ما هرگز احاطه به آن موجود برين نخواهد داشت. الذي ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا اجل ممدود (صفات ذات پاکش به مقياسات و حدود برنيايد و هيچ ترسيم و تصوير مشخصش نسازد. اوصاف جلال و جمالش فراسوي زمان است و ماوراي برهه‏هاي معدود و مدتهاي محدود). بحثي اجمالي در صفات خداوندي براي بيان نامحدود بودن صفات الهي دو دليل مي‏توان مطرح کرد: دليل يکم- هر حقيقتي که براي يک ذات صفت محسوب مي‏شود، ارزش و عظمت آن حقيقت تابع آن ذات است که موصوف ناميده مي‏شود. حرکت و تحولي که صفت انساني است باارزشتر و با عظمت تر از حرکت و تحولي است که صفت يک گياه يا يک حيوان و يا موجود مزبور است. احساس انسان در برابر احساس يک حيوان همان اندازه عالي است که انسان در برابر حيوان. دليل اين اصل اساسي آن است که صفت در حقيقت بيان کننده‏ي چگونگي ذات است. گاهي هم صفت يک ذات جنبه‏ي معلولي براي آن دارد، و چون ميان علت و معلول رابطه‏اي وجود دارد که بوسيله‏ي آن، توضيح دهنده‏ي يکديگر مي‏گردند، قاعده اين است که صفت تابع موصوف خود باشد. بدان جهت که ذات پاک خداوندي داراي عظمت و کمال بي‏نهايت است. اوصاف آن ذات پاک هم از جهت عظمت و کمال بي‏نهايت و نامحدود مي‏باشد. دليل دوم- فرض اينکه صفت خداوندي محدود باشد، اين پندار را در دنبال دارد که قدرت خداوندي محدود است، زيرا بروز يک صفت در يک ذات کشف مي‏کند که ذات مفروض قدرت دارا بودن آن صفت را داشته است، حال اگر فرض کنيم مثلا صفت عدالت خداوندي محدود است، چنين نتيجه مي‏دهد که خداوند به بيشتر از آن عدالت محدود قدرتي ندارد، در صورتي که قدرت خداوندي نهايتي ندارد. اوصاف جلال و جمالش فوق زمان است. چنانکه در مباحث مربوط به زمان ثابت شده است، زمان عبارت است از احساس کششي که از حرکت موجودات طبيعي عيني در ذهن آدمي به وجود مي‏آيد. در حقيقت زمان حقيقتي است محصول دو قطب عيني و ذهني، لذا اگر يکي از اين دو قطب منفي شود، موضوع زمان نيز منفي مي‏گردد. پس اگر جهان طبيعت عيني که اعم از حرکت موجودات در طبيعت و اجزاي انسان مي‏باشد، وجود نداشته باشد، يا انساني نباشد که با ذهنش کششي براي رويدادها يکي پس از ديگري درک نمايد، زماني مطرح نخواهد بود. (اگرچه خود حرکات عيني با قطع نظر از ذهن آدمي واقعيتي است براي خود) و چون اوصاف الهي از مجراي ثقل و بعد فضايي و حرکت و تحول طبيعت و ذهن زمان‏سنج آدمي بالاتر است، لذا پديده‏ي زمان نمي‏تواند اوصاف الهي را در مجراي کشش و امتداد قرار بدهد. فطر الخلائق بقدرته و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان ارضه (با قدرت متعاليش، به مخلوقات هستي بخشيد و بادهاي جانفزا به رحمتش وزيدن گرفت و حرکات مضطرب زمين را با نصب کوه‏هاي سر برافراشته تعديل فرمود). آفرينش هستي با قدرت و اختيار در آفريدن عالم هستي عالم جبري، انگيزه‏اي براي او نبوده و خود از هر گونه استمداد و مساعدتي بي‏نياز بوده است. عظمت جهان هستي به هر اندازه و کيفيت هم که خيره کننده باشد به همان اندازه در برابر قدرت الهي مطرح است که يک تصور ناچيز در برابر فعاليتهاي بيکران مغز و روح انساني. آيا چنين نيست که موجي از انديشه‏ي آدمي مي‏تواند جهاني را دگرگون کند؟ موجي از انديشه در مقابل دگرگون شدن جهان، از آن جهت به نظر ناچيز مي‏آيد که مغز ما همواره بزرگيها و عظمتها را با مقياسات کمي و کيفي در حدود دانسته‏ها و خواسته‏هاي خود مي‏سنجد. اگر بشر با چشم خويش محصولات خيره کننده‏ي انديشه را نمي‏ديد، به هيچ وجهي امکان نداشت که استناد آن محصولات خيره‏کننده را به انديشه باور نمايد. معمولا بشر وقتي که کلمه‏ي قدرت را مي‏شنود، نوع يا انواعي از نيروها را که در طبيعت در حال جريان و توليد است مجسم مي‏سازد، آنگاه ميان قدرت و محصول آن، مطابقتهايي را برقرار مي‏بيند و در نتيجه مي‏گويد: اين چه نوع قدرتي است که دستگاه هستي را بسازد و آن را بگرداند؟! ولي با توجه به مثال انديشه و محصول آن اين تعجب از بين مي‏رود. درباره‏ي عوامل متحرک هوا و بادها مباحث مشروحي صورت گرفته است. قوانين شگفت‏انگيز در موضوع وزيدن بادها و انواع آنها از مسائل بسيار جالب عالم طبيعت است که از نظم بسيار عالي حر ارت و برودت و قرار گرفتن و در واحدهاي جغرافيائي حکايت مي‏کند و همچنين نتايج و محصولات حياتي بادها مانند تلقيح، آيات الهي را براي انسانهاي حقيقت‏جو نمودار مي‏سازد. موضوع کوه‏ها و تحول آنها در دوران گوناگون زمين‏شناسي، يکي ديگر از موضوعات بيان‏کننده‏ي نظم عالم طبيعت است که همواره هشياران را به خود جلب کرده است. گروهي از مردم گمان مي‏کنند که بيان منابع اسلامي درباره‏ي کوه‏ها مخالف نظريه‏ي جديد علمي است که مي گويد: زمين متحرک است، ولي با نظر به کلماتي که در جمله‏ي مورد بحث و تحليل به کار رفته است، اين اشتباه برطرف مي‏شود، زيرا کلمه‏ي ميدان به معناي اضطراب و سراسيمه‏گي است وجود کوه‏ها در کره‏ي زمين براي تعديل اضطراب است که بدون آن زندگي امکان ندارد مانند منظور نمودن ثقل براي اعضاي کشتي اقيانوس پيما که کشتي را از خطر حرکات و اضطرابات سرنگون‏کننده محفوظ مي‏دارد.

اول الدين معرفته آغاز و اساس دين معرفت خدا است مقصود از کلمه‏ي اول چنانکه ترجمه کرديم آغاز محض نيست، بلکه منظور بنياد نخستين و اساسي است. و اين تعبير در قلمرو معارف شايع است که گفته مي‏شود: اول انديشه وانگهي گفتار پاي بست آمده است و پس ديوار در برابر شکاکين گفته مي‏شود: اول وجود خود را اثبات کن سپس عقيده‏ي خويش را همچنين مي‏گوييم: اول علت را به وجود بياوريد معلول دنبالش خواهد آمد. ممکن است بدون اينکه آدمي معناي دين را بپذيرد، با يک عده‏ي مسائل عالي که او را از خود بيرون بياورد و کمالات عاليتري را براي او مطرح نمايد، آشنايي پيدا کند. مثلا عظمت جهان هستي و قوانين حاکم بر آن، او را به اين نتيجه برساند که من مي‏توانم در اين دنيا به کمال عالي برسم. نيز ممکن است با توجه به مفيد بودن و زيبايي يک عده از مسائل اخلاقي به اين حقيقت برسد که انسان عامل به اصول اخلاقي، هم لذت معقول بدست مي‏آورد و هم زندگاني اجتماعي او منطقي‏تر مي‏باشد. اين دو عامل (احساس عظمت در جهان هستي و احساس زيبايي و مفيديت در عمل به اصول اخلاقي) تاکنون توانسته است عده‏ي فراواني از مردم جوامع را قانع بسازد و آنان را وادار به احساس بي ‏نيازي از دين نمايد. ولي به نظر مي‏رسد اين يک اقناع محدود به سطوح ابتدايي زندگي است که ناشي از خلاصه کردن همه‏ي استعدادها و نيروهاي انساني در سير و سياحت در شاخ و برگ درخت هستي و عمل به يک عده مسائل اخلاقي خوشايند مي‏باشد، دو عامل مزبور بارور کننده‏ي در استعداد يا گسترش دهنده‏ي دو بعد آدميان است، به همه‏ي استعدادها و ابعاد انساني، زيرا کدامين عقل نافذ است که به لذت بردن از احساس عظمت جهان قناعت نموده و از عوامل و هدفهاي اصلي آن سئوال نکند؟! و کدامين وجدان و انديشه‏اي است که به احساسات خوشايند در باره‏ي مسائل اخلاقي کفايت بورزد و نگويد که چرا و به کدامين علت، از لذايذ و نيروهائي طبيعي که دارم، در خدمت انسانها صرف نظر کنم، انسانهايي که نه امتيازي براي عشق ورزيدن دارند و نه يک عامل ماوراي طبيعي (خدا) محبوبيت آنان را اثبات کرده است. اين همان معمائي ناگشودني است که در سالهاي گذشته که با راسل مراسلات علمي و فلسفي داشتيم مطرح نموديم و ايشان هيچ گونه پاسخ براي حل اين معما نداشتند. با نظر به تعريفي که درباره‏ي دين گفته‏ايم: محاسبه و تنظيم زندگي طبيعي و رواني در مسير تکاملي رو به جاذبيت الهي هيچ روش و گرايشي مانند دين نمي‏تواند پاسخگوي هيچ يک از معماهاي زندگي که اساس آنها معماي مزبور است، بوده باشد. و کمال معرفته التصديق به کمال معرفت خداوندي تصديق او است معرفت- معرفت ما چنانکه درباره‏ي اشياء داراي انواع و مراتب گوناگوني است، همچنان درباره‏ي خداوند نيز با نظر به شرايط ذهني و کيفيت رواني ما مختلف مي‏باشد. شناسائي ظني که از پنجاه و يک درصد تا نود و نه درصد را شامل مي‏گردد، تا شناسائي يقيني که دريافت کامل و صد در صد واقعيت است انواعي از معرفت مي‏باشد، نيز يقين و قطعي که درباره‏ي يک موضوع پيدا مي‏شود، با نظر به تاثير آن در همه‏ي سطوح روان يا در بعضي از آن، انواعي از معرفت ناميده مي‏شود. تصديق- عبارت است از حکم يا اعتقاد به ثبوت يا نفي نسبت ميان دو شي‏ء (موضوع و محمول) مانند- خردمندي مفيد است و انسان سنگ نيست مسلم است که حکم و اعتقاد که از پديده‏ها فعاليتهاي رواني است، مانند معرفت داراي انواع و مراتب گوناگوني مي‏باشد. چند قسم از تصديق را به عنوان نمونه متذکر مي‏شويم: عدالت مفيد است. اين جمله را براي اولين بار از گوينده‏اي مي‏شنويم، يا در يک کتابي مي‏خوانيم. و با تصور ابتدايي درباره‏ي عدالت و مفيد بودن، تصديق مي‏کنيم که عدا لت مفيد است اين تصور ابتدائي و حکم ساده اگرچه اعتقاد به مضمون عدالت مفيد است را نشان مي‏دهد، ولي روشنائي واحدهاي اين قضيه و اعتقاد به نسبت ميان آنها، بيش از روشنائي و پذيرش اعتقادي ما درباره‏ي آنچه که در بيابان از فاصله‏ي بسيار دور مي‏بينيم و مي گوئيم: آنجا چيزي هست نمي‏باشد. در صورتي که روشنايي ما درباره‏ي آنجا چيزي جز ديدن مبهم يک نقطه دور نيست. و نمي‏دانيم که آنجا آب است يا شوره زار؟ مزرعه است يا کوير؟ راه است يا سنگلاخ غير قابل عبور؟ نيز نمي‏دانيم آن چيز جاندار است يا بي‏جان و اگر جاندار است از چه نوع از حيوانات است؟ و اگر جاندار نيست، از کدامين نباتات و جمادات است؟ در اين مرحله از تصديق ما يک مفهوم کاملا اجمالي از موضوع قضيه (عدالت) و محمول آن (مفيديت) داريم. مسلم است که نسبت ميان آن دور نيز براي ما يک رابطه‏ي کاملا اجمالي خواهد بود، در نتيجه اعتقاد ما به چنان نسبت ميان موضوع و محمول، يک پذيرش بسيار محدود و قابل تزلزل مي‏باشد. زيرا مثلا ما نمي‏دانيم عدالت حقيقتي است که همگان آن را به يکسان درک مي‏کنند يا درکهاي مختلفي درباره‏ي آن وجود دارد؟ نيز نمي‏دانيم عدالت در همه‏ي شرايط و همه‏ي زمانها سودمند است يا موقت و مخصوص به بعضي از موارد است؟ آيا سودمند بودن عدالت در ذات آن است، يا يکي از عوارض تغييرپذير آن است. مرحله‏ي دوم- تصديق در اين مرحله، پس از روشنائيهاي نسبي واحدهاي تشکيل دهنده، و اعتقاد ناشي از پذيرش صحت نسبت ميان واحدهاي نسبتا روشن، به وجود مي‏آيد. جاي ترديد نيست که روشنايي واحدها و پذيرش صحت نسبت در اين مرحله، با اينکه عاليتر از مرحله‏ي يکم است نمي‏تواند به عنوان عامل محرک در زندگاني مادي و معنوي ما بوده باشد، بلکه مقدار و کيفيت تحريک آن، سود و زيان ما بستگي پيدا مي‏کند. يعني اگر قضيه مفروض به سود موقعيتي که ما داريم تمام شود، مورد پذيرش و عمل قرار مي‏گيرد و اگر موجب زيان ما باشد، مي‏توانيم از آن قضيه صرف نظر نماييم. مرحله‏ي سوم- همه‏ي واحدهاي تشکيل دهنده‏ي قضيه براي ما روشن است و کمترين ابهامي در آنها وجود ندارد، و اعتقاد ما به نسبت ميان آن واحدها، از علم و معرفت قانوني ناشي مي‏گردد که از علم به مقدمات روشن به وجود آمده است اين روشنايي و اعتقاد از نظر درک و پذيرش، هيچ گونه ابهامي ندارد، ولي از نظر حيات و هدف گيريهاي جدي آن داخل در متن و هدفگيري حيات ما نيست. عدالت در اين مرحله با اينکه با تمام مزايا و مختصاتش براي ما شناخته شده است، براي روان ما ضرورت تنفس براي زنده ماندن را دارا نمي‏باشد. مرحله‏ي چهارم- تصديق در اين مرحله، اعتقاد به نسبت ميان آن واحدهاي کاملا روشني است که با جان ما درآميخته و به صورت عامل محرک جدي در زندگاني ما درآمده است. اينست کمال تصديق که عاليترين مراحل آن است. تصديق مورد اعتقاد در اين مرحله، همان تحرکي را مي‏خواهد که يک غريزه‏ي فعال. قضيه‏اي را که مورد مثال قرار داده‏ايم (عدالت مفيداست) مانند خون که در رگهاي بدن به جريان مي‏افتد در تمام سطوح رواني ما، مشغول فعاليت مي‏گردد، بنابراين توضيحات، موقعي خدا مورد تصديق واقعي يک انسان قرار مي‏گيرد، که آن انسان به عاليترين مرحله‏ي معرفت نايل آمده باشد. بنياد تصديق انسانهاي معمولي، عقايد پيش ساخته است يک مسئله‏ي بسيار بااهميتي در اين مبحث وجود دارد که يادآوري آن ضروري به نظر مي‏رسد و آن مسئله اينست که قضايايي که براي انسانها مورد اعتقاد و تصديق واقع مي‏شود، به طور معمولي از يک عده باور شده‏هاي پيشين سرچشمه مي‏گيرد. اين باور شده‏ها از تاريخ و محيط و هدف گيريهاي زندگي به وجود آمده در تصديقهايي که صورت مي‏گيرد، اثر قطعي ايجاد مي‏کند، به همين جهت است که نمي‏توان تصديق انسانهاي معمولي را داراي ارزش مرحله‏ي چهارم تلقي نمود. غالبا چنين است که قضايا در همان مرحله‏ي اول و دوم مورد اعتقاد مردم قرار مي‏گيرد و تصديق به وجود مي‏آيد اين ضعف اسف‏انگيز است که مردم معمولي را در طول تاريخ در مجراي وسيله بودن حرکت داده است. يک شاعر زبردست اين مضمون را چنين گفته است: از پي رد قبول عامه خود را خرمساز زانکه نبود کار عامي جز خري يا خرخري گاو را باور کنند اندر خدايي عاميان نوح را باور ندارند از پي پيغمبري در حقيقت تصديقهاي واقعي از مختصات اقليتها است که اکثريتها را به دنبال خود مي‏کشند. اين اقليتها اگر انسانهاي رشد يافته و داراي وجدان انساني باشند، از تحميل عقايد شخصي خود به اکثريتها مي‏پرهيزند و وظيفه‏ي خود را نشان دادن طرق عقايد و تصديقهاي صحيح براي مردم مي‏دانند و اگر آنان انساني جز خود سراغ نداشته باشند، خواسته‏هاي خود را به صورت عناصر بنيادين زندگي اکثريت درآورده، از توجه به قضايا و به دست آوردن محرومشان مي‏سازند. و کمال التصديق به توحيده غايت تصديق او، توحيد او است اگر بتوانيم از مراحل سه‏گانه‏ي ابتدايي تصديق عبور کرده گام به مرحله‏ي چهارم آن بگذاريم. بدون ترديد از اقسام گوناگون شرکها رها شده و به توحيد او نائل مي‏گرديم. در مبحث پيشين اين حقيقت را دريافتيم که براي تصديق واقعي يک قضيه به روشنائيها و معلومات فراواني نيازمنديم، مخصوصا در مواردي که واحدهاي ترکيب کننده‏ي قضيه عالي و بااهميت بوده باشد قضيه‏ي مورد تفسير عبارت است از اعتقاد به يگانگي خداوندي که تجزيه مي‏شود به (اعتقاد يگانگي، خدا). عقيده و اعتقاد عبارت است از وابستگي رواني به يک موضوع اين وابستگي موضوع مورد اعتقاد را به صورت عنصري فعال در سطوح رواني درمي‏آورد مانند ساير عناصر. در حقيقت وقتي که موضوعي مورد اعتقاد و ايمان قرار مي‏گيرد، روح آدمي دگرگون مي‏گردد و با وابستگي مزبور مشغول مديريت زندگي مي‏گردد. البته رسيدن به اين گونه دگرگوني در روح، در اشخاص و جوامع با نظر به شرايط بروني و دروني فوق‏العاده مختلف مي‏باشد. و به هر حال عاليترين مرحله‏ي اعتقاد همان است که متذکر شديم. يگانگي- اين يک مفهوم بسيار وسيع و عميقي است که از عدد 1 تجريد شده در ذهن گرفته، تا يگانگي خداوندي را مي‏تواند دربر بگيرد. براي توضيح اين مفهوم مجبوريم انواع عمده‏ي يگانگي (وحدت) را متذکر شويم: نوع يکم- وحدت عددي است که آنرا واحد (يک) مي‏گوئيم که ما بعد صفر و آغاز عدد و مبناي آن مي‏باشد. نوع دوم- وحدت کلي است که از افراد و مصاديق معيني انتزاع مي‏شود مانند وحدت انساني در همه‏ي افراد و اصناف و وحدت حيواني در همه‏ي جانداران و وحدت نباتي در همه‏ي نباتات و وحدت جسماني در همه‏ي اجسام و وحدت واقعيت در همه‏ي مفاهيم که آن را وحدت نوعيه هم مي‏گويند. در عبارت معمولي مي‏گوئيم: افراد و اصناف انسانها در انسان بودن يگانگي دارند و همچنين جانداران. نوع سوم- وحدت تشکل يافته از اجزاء که در سيستمها به وجود مي‏آيد، اين وحدت ممکن است با نظر به وحدت عوامل ايجاد کننده‏ي مجموع متشکل به وجود بيايد و ممکن است با نظر به وحدت هدف آن مجموع بوده باشد. نوع چهارم- وحدت به معناي بي‏نظيري در نوع يا جنس يا ارزش و... نوع پنجم- وحدت در قانون، قانون واحدي در اشياء مختلف يا انسانها حکومت مي‏کند. در اين صورت آن اشياء يا آن انسانها داراي وحدتي هستند که از وحدت قانون جاري ناشي گشته است. نوع ششم- به معناي آن واحدي است که نه مثلي دارد و نه ضدي و نه محدوديتي که موجب تعين قابل اشاره‏ي حسي يا عقلي بوده باشد. اين واحد منحصر در وجود پاک خداوندي است. درک و دريافت چنين واحد و گرايش به آن، توحيد ناميده مي‏شود. روشنترين دليل بر وحدت خداوند و اينکه هيچ موجودي نه به عنوان شريک و نه به طور استقلال نمي‏تواند در مقابل او وجود داشته باشد، اينست که فرض يک موجود در مقابل او چه به عنوان شريک و مثل و ضد و چه به عنوان استقلال، مستلزم محدوديت خداوند است زيرا موجود مفروض مسلما واقعيتي را اشغال خواهد کرد که خداوند غير از آن و برکنار از آن خواهد بود. پس خداوند از طرف آن موجود محدود مي‏گردد، در صورتي که خداوند موجود بي‏نهايت حقيقي است. به اضافه‏ي اين استدلال منطقي علمي، دلايل ديگري وجود دارد مانند محدوديت و مشروط بودن اراده، يعني اگر در مقابل وجود خداوندي شريک يا ضدي بتواند وجود داشته باشد اراده و مشيت الهي در فعاليت، محدود به عدم مخالفت آن شريک يا ضد خواهد بود، با اين فرض نيز خداوند از نظر ذات يا صفات ناقص تلقي خواهد گشت. اين دليل دوم مضمون آن آيه‏ي شريفه است که مي‏گويد: لو کان فيهما الهه الا الله لفسدتا (اگر در آسمانها و زمين جز خداي يگانه، خدايان متعددي وجود داشت، فاسد مي‏گشتند). و اين مضمون اشاره به تزاحم و تصادم اراده‏هاي متعدد است که موجب نابودي يا اختلال نظم هستي مي‏گردد پس وحدت نظم عالم هستي ب هترين دليل وحدت بوجود آورنده‏ي آن است. دليل سوم از اميرالمومنين (ع) است که مي‏فرمايد: اگر خداي ديگري وجود داشت پيامبراني هم از طرف او مبعوث مي‏گشتند. موضوع خدايان و بت پرستي با نظر به دلايل عقلي فوق، يگانگي خداوندي اصل مسلمي است. حتي بت پرستان و پيروان خدايان متعدد هم بتها و خدايان را در برابر خداوند يگانه با موجوديت مستقل که داراي اوصاف خداي بزرگ باشد مطرح نمي‏کنند. دلايل عدم استقلال بتها و خدايان در مقابل خداوند يگانه چنانکه در تفسير و نقد و تحليل مثنوي در مجلد دهم ص 48 متذکر شده‏ايم، به قرار زير است: دليل يکم- افلاطون يکي از پيشتازان فلاسفه‏ايست که معتقد به يگانگي خداوندند او چنين مي‏گويد: ماوراي دو نمونه‏ي اساسي جهان (مثل و جهان محسوس) آفريننده‏ي توانايي وجود دارد که مي‏تواند يکي از آنها را به وجود بياورد، مثلا نمونه‏ي مثل را و عالم محسوس که سايه‏ي آن است احتياجي به آفرينش ندارد و نخستين صفت اختصاصي اين آفريننده‏ي مطلق اينست که علت فاعلي است و اين آفريننده است که نظم و جمال را به وجود آورده است. طيماوس- افلاطون- فصل سوم ص 51 و 52 ترجمه عربي. افلاطون با اين اعتقاد به يگانگي خداوندي، ارواح بشري را از ساخت ه‏هاي (ثانوي) خدايان مي‏داند- همان ماخذ ص 125 فصل هفتم. نيز مي‏گويد: روح عالم نخستين و قديمي‏ترين مصنوع خدا است، آن هم موجوديت الهي همان ماخذ ص 55 فصل چهارم. بالاخره مي‏گويد: پس خداوند به آفرينش ساير کائنات شروع کرد و آنها را به صورت طبيعت مثل قرار داد، چيست آن مثل؟ و شماره‏ي آنها چقدر است؟ اين مثل چهارتا است: يک- جنس خدايان آسماني (مثلا مجردات). دو- جنس بالدار که در هوا شناور است. سه- نوع آبي. چهار- جنسي که با پاهايش راه مي‏رود همان ماخذ ص 235 فصل دهم. دليل دوم- قبيله‏ي نزار از عرب در عين بت پرستي، به خداي بزرگ معتقد بوده و در موقع به جا آوردن اعمال مکه، خداي بزرگ را اولا و بت خود را ثانيا به عنوان شريک کوچک متذکر مي‏شدند. دليل- سوم موقعي که اوس بن حجر سوگند مي‏خورد جمله‏ي سوگند او چنين است: وباللات و العزي و من دان دينها و با الله ان الله منهن اکبر (سوگند به لات و عزي و به کسي که به دين آنها گرويده است. و سوگند به خدا، که قطعا از آنها با عظمت تر است). درهم بن زيد الاوسي بدين نحو قسم ياد مي‏کند: اني و رب العزي السعيده وا لله الذي دون بيته سرف (بطور قطع، من سوگند مي‏خورم به خداي عزي خوشبخت و خدايي که پيرامون بيتش ازدحام و غوغا است). دليل چهارم- در نامه‏اي که ابوسفيان از روي تهديد به پيامبر اسلام نوشته است، تبرک به نام خدا و سوگند به بتها ديده مي‏شود: باسمک اللهم، فاني احلف باللات و العزي و اساف و نائله و هبل (به نام تو اي خدا، من سوگند مي‏خورم به لات و عزي و اساف و نائله و هبل). دليل پنجم- آن عبارت معروف است که بت پرستان در باره‏ي هويت بتها گفته‏اند. و آن چنين است: تلک الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي (اين بتها موجودات والا هستند و شفاعت آنها مورد اميدواري است). دليل ششم- گريگوري ملطي- معروف به ابن عبري در بيان داستان موسي (ع) مي‏گويد: فقال موسي ان لساني الثغ ثقيل النطق، کيف يقبل مني فرعون! قال الله له: اني قد جعلتک الها لفرعون. (موسي به خدا گفت: زبان من لکنت دارد و به سخن گفتن سنگين است، فرعون چگونه دعوت مرا خواهد پذيرفت؟ خداوند فرمود: من تو را بر فرعون اله (خدا) قراردادم). مسلم است که مقصود از اله، خداي يگانه نيست، بلکه نماينده‏ي خداوندي و مسلط بر فرعون است. دليل هفتم- ژان ژاک روسو- مي‏گويد: براي کشف بهترين قوانين که به درد ملل بخورد، يک عقل کل لازم است که تمام شهوات انساني را ببيند، ولي خود هيچ حس نکند. با طبيعت هيچ رابطه‏اي نداشته باشد ولي آن را کاملا بشناسد. سعادت او به ما مربوط نباشد ولي حاضر بشود به سعادت ما کمک کند... بنابر آنچه گفته شد، فقط خدايان مي‏توانند چنانکه شايد و بايد براي مردم قانون بياورند. بديهي است که روسو يک مرد مسيحي بوده و اعتقادي به خدايان نداشته است، لذا مقصودش از خدايان، انسانهاي الهي و مربوط به ماوراي طبيعت مي‏باشد. دليل هشتم- ترتيبي است که در ميان خدايان مصر ديده مي‏شود امون رع به عنوان آفتاب مخفي خدايي است که رمزي براي معبود سيستم دهنده‏ي هستي است و مرتبه‏ي اين خدا در ميان خدايان پس از پتاح است که ايجاد کننده‏ي کائنات است در آيات قرآني چگونگي اعتقاد بت پرستان درباره‏ي بتها به مضمون آيه‏ي زير است: و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم ولا ينفعهم و يقولون هولاء شفعاء نا عند الله قل اتنبئون الله بما لايعلم في السماوات و لا في الارض سبحانه و تعالي عما يشرکون. (آنان چيزهايي را جز خدا مي‏پرستند که نه ضرري به آنان مي‏رساند و نه منفعتي. و مي‏گويند اين بتها شفاعت کنندگان ما در نزد خداوند هستند. به آنان بگو: آيا شما چيزي را به خدا خبر مي‏دهيد که وجود آنها را در آسمانها و زمين نمي‏داند (ي عني وجود ندارند) خداوند پاکيزه و بالاتر از آن شرک است که شما مي‏ورزيد). توحيد حقيقي که در کلام اميرالمومنين عليه‏السلام کمال تصديق خداوندي معرفي شده است، آن توحيدي است که از اين شرک برکنار باشد زيرا يک موجود جامد و محدود و محاصره شده در قوانين طبيعت شايسته برنهاده شدن در برابر خداوند متعال نيست، روح خدا جوي بشري را وابسته کردن به چنين موجود ناچيزي اگرچه به عنوان وسيله و شفيع و موجب تمرکز قواي دماغي هم بوده باشد، به کوچک انگاشتن خداي بزرگ مي‏انجامد. پس در حقيقت بت پرستان و آنان که خدايان يا ارباب انواع را مورد گرايش قرار مي‏دهند، خداي واقعي براي آنان مورد تصديق نمي‏گردد، بلکه بدبختانه جوشش فطرت توحيد را به وسيله‏ي آن بتها و خدايان فرو مي‏نشانند. آيا علاقه و محبت به پيشوايان مافوق‏الطبيعه و اولياءالله نوعي از شرک است؟ بعضي از اشخاص چنين گمان کرده‏اند که علاقه و محبت به پيشوايان مافوق‏الطبيعه و اولياءالله هم نوعي از شرک است. اينان در اين مسئله‏ي مهم درست نمي‏انديشند و نمي‏توانند بت پرستي و گرايش به خدايان متعدد را از موضوع محبت و علاقه به رهبران الهي تفکيک نمايند. براي روشن شدن اين مسئله اقسام محبت و گرايش را به طور اجمال مطرح مي‏نمائيم: قسم يکم- محبت به رهبر الهي به انگيزگي خدمات و تحمل ناگواريها و گذشت از لذايذ دنيا و فداکاري تا پايان دادن به زندگي خويش در راه رشد و تکامل انسانها. آيا چنين عظمت و امتيازهاي بزرگ در راه رسانيدن مردم به سعادت واقعي محبت کامل را ايجاب نمي‏کند؟! اگر آدمي به اين انسانهاي سازنده محبت ننمايد، به کدامين فرد يا افرادي مهر بورزد؟! مسلم است که اين علاقه و اشتياق يک پديده‏ي خام رواني به انگيزگي عامل مادي و خودخواهي طبيعي نيست، بلکه محبتي است تصعيد شده و محصول برآورده شدن هدفهاي عالي زندگي و برخاستن از خاک و آگاه شدن از جان پاک، بوسيله‏ي رهبر الهي. قسم دوم- محبت به ذات و موجوديت خود پيشوايان الهي با قطع نظر از امتيازي عالي که در قسم يکم متذکر شديم. اگر کسي ادعا کند که براي من يک فرد عادي همان ارزشي را دارد که سقراط و يا بالاتر از او، ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين، نه تنها هيچ عاقلي نمي‏فهمد که اين شخص چه مي‏گويد، بلکه اگر با خيلي خوش‏بيني به او بنگريم بايد بگوئيم: خود گوينده هم نمي‏داند که چه مي‏گويد! قسم سوم- محبت به رهبر الهي به اين علت که مورد عنايت رباني گرديده و با تلاش در راه اجراي دستورات خداوندي و گذشتن از هر گونه اميال و هوسهاي منحرف کننده، محبوب خداوندي گشته است. در حقيقت محبت اصلي و استقلالي متوجه خداوند متعال است و چون رهبر الهي محبوب او است، مورد علاقه و مهر آدمي قرار مي‏گيرد. قسم چهارم- محبت ناشي از احساس عظمت و تقربي که رهبر الهي به بارگاه خداوندي بدست آورده و بوسيله‏ي آن نور به منصب عالي خليفه‏الهي نايل گشته و شايستگي جلوه‏ي نور خداوندي را در درونش پيدا کرده است. اين محبت آن پديده‏ي محدود و معين نيست که همگان در موارد گوناگون مانند پدر و مادر و همسر و فرزند و مقام و... دارا مي‏شوند، بلکه پديده‏ايست مرکب از احساس عظمت جويي و وصول به هدف اعلاي حيات و کمال گرايي و بينش نور خداوندي. مسلم است که مجموع اين احساسها و دريافتها، موجب گرايش خاصي به رهبر الهي مي‏گردد، گرايش ناشي از اين قسم به رهبر الهي عاليتر از سه قسم محبتي است که در بالا توضيح داديم. نور خداوندي در رهبر همان است که پيروان يکي از دو مذهب اسلام (مذهب سنت) آنرا درباره‏ي صحابه‏ي پيغمبر نقل مي‏کنند: اصحابي کالنجوم (صحابه من مانند ستارگان هستند) و راويان شيعه درباره‏ي ائمه‏ي معصومين عليهم‏السلام چنين روا يت مي‏کنند: اهل بيتي کالنجوم. (اهل بيت من مانند ستارگان هستند) در قرآن مجيد نيز نوراني بودن اشخاص رشد يافته تصريح شده است: 1- الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور (خداوند ولي کساني است که ايمان آورده‏اند، خداوند آنان را از ظلمات رها کرده به نور وارد مي‏سازد). 2- افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربه (آيا کسي که خداوند سينه‏ي او را براي اسلام گشوده و او نوري از پروردگارش دريافته است...) مسلم است که اين نور به معناي روشنايي خورشيد جسماني نيست، بلکه آن نور رباني است که در درون رهبران الهي در حد اعلا و در درجه‏ي پايينتر در درون انسانهاي باايمان، با مراتب گوناگوني به وجود مي‏آيد و مي‏تواند عظمت و جلال و جمال ربوبي را نشان بدهد. بنابراين، گرايش به پيشوايان الهي يعني گرايش به نور خداوندي که خود نشان دهنده‏ي عظمت و جلال ربوبي است. آيا اين شرک است؟! آيا معقول است که اين محبت و گرايش را با بت پرستي مقايسه کنيم؟! انسان با داشتن روح ملکوتي که در پيشوايان الهي به طور قطع وجود دارد، راه را براي تکاپوگران کوي خداوندي باز مي‏کند. تاريخ بشري در مسير تکامل همواره براي انساهاي آرمان‏گرا دو بال براي پرواز دارد: بال يکم- قوانين و اصول انساني سازنده. بال دوم- عظماء و پيشتازان رشد يافته. تاثير رشد يافتگان در تحقيق آرمانهاي تکاميل آدميان، نه تنها کمتر از تاثير قوانين و اصول نبوده است، بلکه خيلي عميقتر و بيشتر از آن بوده است. دليل اين مسئله روشن است، زيرا مشاهده‏ي عيني تجسم رشد و کمال در انسان، محرکتر از مشتي قوانين کلي است که در مغزهاي آدميان يا در لابلاي صفحات کتابها انباشته مي‏شود. محبت و گرايشي که مبدل به عبادت و شرک مي‏گردد هيچ يک از اقسام چهارگانه‏ي محبت و گرايش که در مبحث گفتيم براي رهبران الهي معبوديتي اثبات نمي‏کند، تا در نتيجه مبدل به شرک گردد. آنچه که باعث مي‏شود آدمي از مسير توحيد منحرف گردد، اينست که براي انسان مورد گرايش، استقلالي در قدرت و عوامل اراده و تصرف در جهان و انسان، منظور نموده و او را مورد پرستش قرار بدهد. چنانکه در فرقه‏ي غلاه (غلو کنندگان) درباره‏ي علي بن ابيطالب (ع) و گروهي از مسيحيان در باره عيسي (ع) ديده مي‏شود مخصوصا اگر به لوازم گفتارشان معتقد باشند. همچنين در بعضي از متصوقه درباره‏ي اقطابشان. اگر پيروان مکتبهاي مزبور نه به عنوان ذوق پردازي و اظهار محبت و گرايش به يکي از اقسام چهارگانه‏اي که در مبحث گذشته گفتيم اعتقاد جزمي به استقلال پيشوايان خود در قدرت و عوامل اراده و تصرف در جهان و انسان داشته باشند، بدون ترديد از راه توحيد منحرفند. در اصول عالم تشيع هرگز چنين اعتقادي صحيح تلقي نمي‏شود. در هيچ يک از منابع معتبر شيعه، ائمه‏ي معصومين عليهم‏السلام شايسته‏ي پرستش معرفي نشده‏اند که سهل است بلکه انحراف از توحيد کساني که چنين عقيده‏اي را بپذيرند نيز مسلم گشته و جاي کمترين اختلاف نيست. از طرف ديگر روش تفريطي گروهي ديگر، آن بندگان محبوب خداوندي و رشد يافتگان عالم هستي و مقربان درگاه الهي را، مانند افراد معمولي تلقي کرده مقام آن اولياءالله را از روي حسادت يا ديگر اغراض غير الهي پايين مي‏آورند! درک و دريافت حد وسط که مناسب واقعيت پيشوايان معصوم باشد، کار آساني نيست از متفکر معروف نظام معتزلي چنين نقل شده است که: علي بن ابيطالب محنه علي المتکلم، ان وفي حقه غلا و ان بخسه حقه اساء و المنزله الوسطي دقيقه الوزن حاده الشان صعب المراقي الا علي الحاذق في الدين. (علي بن ابيطالب مشقتي است براي کسي که درباره‏ي او سخن مي‏گويد، اگر بخواهد حق او را ادا کند، علو خواهد کرد و اگر از حق او بکاهد، دربار ه‏ي او مرتکب بدي شده است. حد متوسط داراي ميزان دقيق و وضع تند و مراتب دشواري است که کسي جز دارندگان مهارت در دين نمي‏تواند از عهده‏ي درک آن برآيد). در مجلد اول در معرفي شخصيت علي از ديدگاه علي (ع) دستور او را در لزوم عقيده حد وسط متذکر شديم. دوگانه پرستي (ثنويت) و سه‏گانه پرستي (تثليث) به نظر نمي‏رسد که در تاريخ عقايد بشر مکتب و يا مذهبي به عنوان دوگانه پرستي حقيقي وجود داشته باشد. مقصود ما از دوگانه پرستي حقيقي آن است که دو خداي واقعا بي‏نهايت و با اوصاف خداوندي که واقعا هر يک ذات واجب‏الوجود و جامع همه‏ي شئون رباني بوده باشند. زيرا با نظر به دلايلي که در مبحث گذشته متذکر شديم از نظر دريافت و انديشه‏ي عقلاني فرض دو بي‏نهايت امکان‏پذير نمي‏باشد. آنچه که در تاريخ اديان و معتقدات به عنوان دوگانه پرستي مشهور شده است، مسلک مانوي منسوب به ماني نقاش است. توضيح اين مسلک و انتقاد از آن در کتابهاي کلامي مسيحيون و مسلمانان به طور فراوان ديده مي‏شود. در توضيح و تحقيق مسلک ماني اختلاف نظر زياد وجود دارد. در اين مسئله که آيا ماني غير از دو مبدء نور و ظلمت حقيقت عاليتري را به عنوان خداي بزرگ معتقد است يا نه؟ دو نظريه عمده وجود دارد: نظريه‏ي يکم- مي‏گويد: در مسلک ماني خداي بزرگ مطرح است، استدلال صاحبان اين نظريه به امثال جمله‏اي است که ابوريحان بيروني به ماني نسبت داده است. وي مي‏گويد: پس از ابن‏ديصان و مرقيون، ماني شاگرد قادرون بروز کرد. او مذهب مجوس و نصاري و دوگانه پرستي را شناخته بود. در آغاز کتابش به نام شاپورگان که براي شاپور فرزند اردشير تاليف کرده بود، مي‏گويد: حکمت و اعمال چيزي است که پيامبران خداوندي آن را در زمانهاي معيني مي‏آورند. در بعضي از قرون به وسيله‏ي بودا در شهرهاي هند و در بعضي ديگر به وسيله‏ي زرتشت به شهرهاي فارس و در زمان ديگر به وسيله‏ي عيسي به مغرب زمين، سپس اين وحي در اين قرن اخير به وسيله‏ي من، ماني که رسول خداوند حق هستم، به سرزمين
نوشته شده در تاريخ 2017-07-03 توسط kanonshahin
رپورتاژ
پاسخ به 7 سوال رایج در مورد عصب کشی دندان
پذیرش مقاله در مجلات معتبر ISI و اسکوپوس
طرز تهیه روغن خراطین
معرفی دینگ و ذکر تفاوت‌ها
تاریخچه تغییر سرمربی در تیم استقلال تهران
زمان دقیق شرف الشمس در سال ۹۷ چه زمانی است؟
انجام پایان نامه مدیریت
نمایندگی برندها در ایران
روش انتخاب اسباب بازی مناسب کودکان
سامانه جامع مشاغل شهرری
فال حافظ
معرفی شرکت اریا منتخب پارسیان
سرویس VOIP
اریا منتخب پارسیان عرضه جوجه شترمرغ بوقلمون
تورهای لحظه آخری ارزان کیش دبی مالزی و تایلند
مبل تالار یا صندلی مبل تالار پذیرایی
قیمت عمل بینی
بلیط های چارتری ارزان قیمت
بهترین روش انتخاب آتلیه عروس
نورپردازی نما و آلاچیق

لینک های مفید
آموزش مجازی | بیوگرافی ۹۸ | تجهیزات تالار | کاغذ دیواری | کاغذ دیواری |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ